۱۳۸۶/۱۰/۰۲

منشور حقوق انسان

ماده 1 - هر كس حق دارد دست كم يك تشويق كننده/الهامبخش در زندگيش داشته باشد.

ماده 2 - هر كس حق دارد گمنام باشد و گمنام بماند.

ماده 3 - هر كس حق دارد سفر كند. هيچ دولتي حق جلوگيري از ورود و خروج مسافران را ندارد.

ماده 4 - هر كس حق دارد هر كجاي دنيا كه دلش خواست تحصيل دانش كند.

ماده 5 - هر کس حق دارد دست کم یک معشوق داشته باشد یا معشوق کس دیگری باشد.

ماده 6 - هر كس حق دارد براي شادي ديگري، دروغ‌هاي كوچك بگويد. به شرطي كه موجب آزار هيچكس نشود.

ماده 7 - هر كس حق دارد تكه زمين/فضايي را خانه‌ي خود بنامد.

ماده 8 - هر كس حق دارد براي شادي يا غمگيني خود هيچ دليلي نداشته باشد.

ماده 9 - هر كس حق دارد از هر چيزي خوشش بيايد يا بدش بيايد.

نرينه 10 - هيچ كس حق ندارد از يك ماده‌ي اين منشور عليه ديگري استفاده كند.

۱۳۸۶/۰۹/۲۷

می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد

جلال‌الدين محمد از دوستان دور من است. دور كه مي‌گويم منظورم فاصله‌ي زماني است. مثل دوستان ديگرم، عقايدم با او فرق مي‌كند اما نگرش زيبايش را دوست دارم.

امشب كه ذهنم شلوغ بود و هزار حرف نامربوط براي گفتن داشتم، باز ياد اين قصه‌اش افتادم (فضولي‌هاي وسط ابيات را ببخشيد):

حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد:
گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم / ازین آشفته‌ی بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم
و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را

مطرب آغازید پیش ترک مست          در حجاب نغمه اسرار الست
من ندانم که تو ماهی یا وثن            من ندانم تا چه می‌خواهی ز من
[وثن همان بت و صنم است]
می‌ندانم که چه خدمت آرمت            تن زنم، یا در عبارت آرمت
[تن زدن يعني خاموش و ساكت شدن]
این عجب که نیستی از من جدا         می‌ندانم من کجاام تو کجا
می‌ندانم که مرا چون می‌کشی         گاه در بر، گاه در خون می‌کشی
هم‌چنین لب در ندانم باز کرد             می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد
چون ز حد شد می‌ندانم از شگفت      ترک ما را زین حراره دل گرفت
برجهید آن ترک و دبّوسی کشید          تا علیها بر سر مطرب رسید
[يعني گرز آهني‌اش را برداشت رفت بالاسر مطرب، اما يكي از سرهنگ‌ها با دستش گرز را در هوا مي‌گيرد:]
گرز را بگرفت سرهنگی به دست         گفت نه، مطرب کشی این دم بد است
گفت این تکرار بی حد و مرش             کوفت طبعم را، بکوبم من سرش
قلتبانا می‌ندانی گه مخَور                   ور همی‌دانی بزن مقصود بر
آن بگو ای گیج که می‌دانیش              می‌ندانم می‌ندانم در مکش

[قلتبان همان غلت بان است. سنگي استوانه‌اي كه قديم‌ها براي فشردن و صاف كردن كاهگل پشت بام به كار مي‌رفته. اما معني ادبي و بي‌ادبي‌اش همان ديوث و بي‌غيرت است.]
من بپرسم کز کجایی هی مری         تو بگویی نه ز بلخ و نه از هری
[مري=رياكار و هري=هرات]
نه ز بغداد و نه موصل نه طراز             در کشی در نی و نی راه دراز
[طراز= شهري در تركمنستان كه زنانش از نظر شاعران قديمي ما -به چشم خواهري- خيلي زيبا مي‌آمده‌اند]
خود بگو من از کجاام باز ره               هست تنقیح مناط اینجا بله
[يعني بگو بچه كجايي زر زيادي نزن]
یا بپرسیدم چه خوردی ناشتاب         تو بگویی نه شراب و نه کباب
نه قدید و نه ثرید و نه عدس             آنچ خوردی آن بگو تنها و بس
این سخن‌خایی دراز از بهر چیست؟
...
گفت مطرب، زانک مقصودم خفی است


می‌رمد اثبات، پیش از نفی تو         نفی کردم تا بری ز اثبات بو
در نوا آرم به نفی این ساز را            چون بمیری، مرگ گوید راز را

۱۳۸۶/۰۹/۲۳

قرص ترامادول يعني چقدر ترياك؟

در كشور ما و شايد خيلي جاهاي ديگر، مردم فرت و فرت مواد مخدر مصرف مي‌كنند. منظور از مواد مخدر تنها مخدرهاي رسمي مثل ترياك و مورفين و هروئين نيست. مخدرهاي خفيف‌تر مثل كدئين و ترامادول هم جايگاه ويژه‌ي خود را دارند و با عنوان مسكن عرضه و مصرف مي‌شوند.
بارها اتفاق افتاده كه در يك سازمان، قهوه‌خانه‌ي بين راهي، هتل يا كارخانه، دراژه‌ي خالي يا نيمه‌خالي قرص را روي زمين ديده‌ام و از روي فضولي آن را برداشته‌ام. نتيجه به احتمال 85% يك قرص مسكن/مخدر بوده است. خوب، انسان در فرآيندهاي شيميايي درون بدنش حسابي دخالت مي‌كند تا ارتباطش را با واقعيت كم كند.
جدولي پيدا كردم كه انواع دارو‌هاي شبه‌افيوني را با معادل مرفين آنها مقايسه مي‌كند(مرفين از مرفئوس خداي رؤياها در اساطير يونان گرفته شده). ببينيد:
نام دارو
قدرت معادل مرفين
Aspirin
1/360
Difusinal
1/160
Dextropropoxyphene
1/40
Codeine
1/10
Tramadol
1/10
Anileridine
1/4
Demerol
0.36
Hydrocodone
0.6
Morphine
1
Oxycodone
2-1.5
Morphine IV/IM
4
Hydromorphone
5
Oxymorphone
7
Levorphanol
8
Buprenophine
40
Fentanyl
100-50
*Carfentanyl
100000
* فقط براي تخدير حيوانات بزرگ به كار مي‌رود.                              منبع
به اين ترتيب، يك قرص 325 ميلي‌گرمي آسپرين، كمي كمتر از يك ميلي‌گرم مرفين خاصيت تخديري دارد.
چند ماه پيش وقتي نسخه‌ي داروهاي مادرم را از داروخانه گرفتم، صندوقدار بجاي باقيمانده‌ي پول ده قرص ترامادول به من داد.
اما يك قرص ترامادول مثلا 100 ميلي‌گرمي معادل چقدر ترياك است؟
از جدول بالا مي‌شود فهميد كه 100 ميلي‌گرم ترامادول معادل 10 ميلي‌گرم مرفين خوراكي است.
مرفين 16% و كدئين 0.3 تا 3 درصد ترياك را تشكيل مي‌دهد (+ و +). ما براي راحتي، هر گرم مرفين را معادل 6.2 گرم ترياك مي‌گيريم. بنابراين هر قرص ترامادول معادل 62 ميلي‌گرم ترياك است.
***
مرتبط در پستو:
پروپرانولول (اينديرال)، داروي ضد حافظه
اسب ارابه را مي‌كشد، يا ارابه اسب را هل مي‌دهد
اطلاعات اين نوشته نتيجه‌ي كنجكاوي شخصي است و ارزش درماني ندارد.

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

قطار لنين

جند هفته پيش فيلم قطار لنين را از تلويزيون ديدم. اين طور فهميده مي‌شد كه اروپائيان (به ويژه آلمان‌ها) به لنين كمك مي‌كنند تا براي برپايي انقلابي در روسيه به پتروگراد برسد.

اگر كمي با مدل توطئه نگاه كنيم، هشياري سياستمدارانه‌ي اروپائي‌ها دو مشكل بزرگشان را به بيرون مرزهايشان صادر كرد. خطر انقلاب كارگري را به روسيه فرستادند و مشكل يهودي ستيزي را به فلسطين.

اما تلنگر مهم‌تري كه فيلم به ذهن من زد چيز ديگري بود. كارگردان به خوبي در كاريزمازدايي از شخصيت لنين موفق بود. در فيلم مي‌ديديم كه لنين با اينسا -يكي از همرزمانش- رابطه‌ي افلاطوني دارد كه در دوران تبعيد شكل گرفته. همسر لنين يك سال از او بزرگ‌تر و اينسا پنج سال از همسر لنين كوچك‌تر است. قرار دادن هر سياستمداري در يك تثليث عشقي، او را از كاريزما ساقط مي‌كند.

نمونه‌هاي ديگر اين تثليث را به ياد آوردم: كلينتون، ماندلا، آينشتين، مهاجراني، چاپلين، ... . پس ارتباطي با فرهنگ ندارد. بايد مرتبط با جنبه‌هاي بيولوژيك آدمي باشد.

ميلر و كانازاوا مقاله‌اي بسيار خواندني درباره‌ي رويكرد بيولوژيك به رفتار انسان نوشته‌اند (+). آن‌ها مي‌گويند آنچه كه آن را بحران ميانسالي مي‌ناميم، ربطي به سن و سال مرد ندارد، بلكه با نزديك شدن يائسگي و نازايايي زن شتاب مي‌گيرد. در اين دوران مرد به دنبال زني ديگر مي‌رود تا باروري خود را تثبيت كند. به اين ترتيب، مرد 50 ساله‌اي كه يار 25 ساله مي‌گيرد، بحران ميانسالي را تجربه نخواهد كرد. همچنين مرد ميانسالي كه يك اتومبيل اسپورت قرمز مي‌خرد، براي آن نيست كه ياد جواني كند بلكه مي‌خواهد زن جواني را با نمايش زرق و برق خود جلب و جايگزين همسر يائسه‌اش كند.
خوب، شايد ساده‌انگاري باشد كه بگوئيم لنين انقلاب اكتبر را با انگيزه‌ي تصاحب اينسا آغاز كرد، هر چند عاري از حقيقت هم نيست.

گرچه تمايل مردان به تصاحب تعداد هرچه بيشتر زنان طبيعي است و در ديگر پستانداران هم قابل مشاهده است، اما مثل بسياري از ديگر تمايلات طبيعي، با الزامات تمدن كنوني بشر تضاد دارد.

۱۳۸۶/۰۹/۰۵

درباره‌ي روغن زيتون

بر اساس گزارش‌هاي سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد(فائو FAO) روغن زيتون از سال 2010 در سبد خانوار قرار مي‌گيرد[منبع]. اين گرايش به خاطر خواص بهداشتي برتر روغن زيتون نسبت به ديگر روغن‌هاي خوراكي است.

قسمت عمده‌اي از روغن زيتون مصرفي داخل كشور، وارداتي است. اگر دقت كرده باشيد، اين روغن‌ها عنوان‌هاي متفاوتي دارند:

Virgin Olive Oil
Refined Olive Oil
Extra Virgin Olive Oil
Olive Pomace Oil
Olive Oil

همه‌ي اين روغن‌ها به يك اندازه مفيد و مرغوب نيستند و حتا بعضي كمي مضر هم هستند. ماجرا به فرآيند روغن‌كشي از دانه‌هاي زيتون برمي‌گردد. روغن اولي كه با فشار دادن دانه‌هاي زيتون بيرون مي‌آيد اسيديته‌ي پائين دارد و ميزان آنتي‌اكسيدان آن بالاست. اين روغن را كه مرغوب‌ترين نوع روغن زيتون است Vrigin Olive مي‌نامند.
اگر ميزان اسيديته كمتر از 0.8 درصد وزن روغن باشد، از قيد Extra در ابتداي آن استفاده مي‌كنند.

همچنين اگر بدون تغيير خواص شيميايي، روغن virgin را تصفيه كنند، آن را Refined Olive Oil مي‌نامند. ميزان اسيديته‌ي اين روغن بايد كمتر از 0.3 درصد وزن آن باشد.

براي گرفتن روغن بيشتر، فشار را افزايش داده كه منجر به افزايش دماي تفاله‌ها مي‌شود. گاهي هم براي بيشتر شدن راندمان روغن‌كشي، مواد شيميايي مثل هگزان اضافه مي‌كنند. روغني كه به اين ترتيب به دست مي‌آيد اسيديته‌ي بالاتري دارد و ميزان آنتي‌اكسيدان‌هاي آن كمتر است. به علاوه، حرارت باعث ايجاد هيدروكربورهاي چندحلقه‌اي معطر (PAH) مي‌شود كه جزء مواد سرطانزا شناخته مي‌شوند. اين روغن را پس از تصفيه، با روغن virgin مخلوط كرده و با عنوان Olive Pomace Oil عرضه مي‌كنند.

روغن‌هاي Olive Pomace Oil اخيرا به ميزان زيادي در بازار كشور توزيع شده‌است.

براي مشاهده‌ي استاندارد روغن زيتون (تدوين توسط شوراي جهاني زيتون) اينجا را كليك كنيد.

هشدار آژانس استانداردهاي غذايي انگلستان درباره‌ي سرطانزا بودن برخي از برندهاي روغن اسپانيايي را ببينيد و هشدار مرجع ايمني غذايي نيوزيلند را.

كلاس انگليسي-كلمات قصار

دن لايبرت كاريكاتورهاي كلامي (همان كاريكلماتور) مي‌سرايد. چندتا از برچسب‌هايش را كندم و روي ديوار پستو چسباندم:

328 

054

012084

145

147

152

159

180

192

211300

309

313

 331

332

۱۳۸۶/۰۸/۱۵

آمريكاي 150 سال پيش

اين بريده‌ي آگهي روزنامه را يادم نيست از كجا برداشتم. چه واقعي باشد و چه ساختگي،  به يك فيلم سينمايي مي‌ماند:

st louis-oct1-1847

كليك كنيد تا بهتر خوانده شود

۱۳۸۶/۰۸/۰۷

Life is a box of candy

رفته بودم داروخانه چيز بخرم. يك سبد نذري پر از اينها روي پيشخوان بود.

s1

كسي كه نرذ داشته آنها را گذاشته بود روي پيشخوان. يكي را برداشتم و باز كردم.

s2

پشت آن كاغذ ِ زير آجيل مشكل گشا را ببينيد.

s3

خيلي دلم مي‌خواهد درباره‌ي اين متن ماورائي وراجي كنم اما پرهيزگاري مي‌كنم و درعوض برايش چند تا برچسب صادر مي‌كنم:
شبكه‌ي اجتماعي خرافات + صاحب المان + چاكرادرماني + حاج‌روا + كوچك زيباست + كارآفريني + چارشنبه‌درماني + آشناسازي + اعداد جادويي + خدا به منزله‌ي سابكنتركتور فروشندگان خرده‌پا + مراسم آرامبخش است + ...

مراسم دوست داريد؟

من نه.

۱۳۸۶/۰۸/۰۴

اخبار پرشيا قرن 19 در روزنامه‌ي نيويورك تايمز

ديدن خبري مانند مرگ اميركبير يا ورود سفير ايران به انگلستان در يك روزنامه‌ي آمريكايي 150 سال پيش خيلي جالب است.
روزنامه‌ي نيويورك تايمز آرشيو خود را از طريق اينترنت در دسترس قرار داده است. اين آرشيو از سال 1851 تا كنون را پوشش مي‌دهد و شامل بيش از 13 ميليون مقاله است. ببينيد چه چيزهايي در آن پيدا كردم.


بدون امواج راديويي، اخبار جايي مثل ايران چطور تا آمريكا مي‌رسيده؟ اين بريده را ببينيد:
AsiaMinor

كشتي بخار پست ايالات متحده همبولت، كاپيتان ساينز، حدود ساعت 5 بعدازظهر ديروز به اين بندر رسيد. [...]
اين كشتي 130 مسافر (همگي فرست كلاس) و محموله‌ي مناسبي از كالاهاي فرانسوي و اروپايي با خود آورد.
با ورود اين كشتي، ما اطلاعات انگليسي و اروپايي را حدود 5 روز ديرتر دريافت كرديم...

نيويورك تايمز-9 اكتبر 1851

گزارش مسافران كشتي (كه شامل ديپلمات‌ها هم مي‌شود)، نامه‌ها و نشريات اروپايي، تنها پل ارتباطي مطبوعات آمريكاي آن زمان با دنياي خارج بوده است.
اما چند خبر مربوط به ايران زمان ناصرالدين شاه:

اميركبير

خبر عزل اميركبير در نيويورك تايمز 17 ژانويه‌ي 1952 چاپ شده است.

AmirKabir

پرشيا.

روزنامه‌هاي روز چهاردهم قسطنطنيه [استانبول] واصل شد. سلطان [عثماني] فرماني صادر كرده است كه به اتباع مسيحي خود آزادي عبادت و ثبت ازدواج و تولد اعطا مي‌كند. نامه‌هاي واصله از ترابوزان حاكي از آن است كه ميرزاتقي خان، كه از 1818 نخست وزير بوده است از قدرت خلع و با برادرش ميرزا آقاخان وزير جنگ جايگزين شد. روز بعد از عزل وي، هرج و مرج عظيمي بر تهران مستولي شد. اقامتگاه ميرزاتقي خان غارت و ويران گرديد، و اگر شفاعت مجدانه‌ي وزير روسي م. دولگروكي نبود حيات او به خطر مي‌افتاد.

و خبر تكميلي در روزنامه‌ي 19 مارس 1852:
AmirKabir2

پرشيا.

پروسين مانيتور تلگرامي مورخ 8 فوريه منتشر كرده است كه اظهار مي‌دارد ميرزاتقي خان، صدراعظم تازه منفصل شده‌ي پرشيا به فرمان شاه به قتل رسيده است. وي به حمامي انتقال يافته و در آنجا چندين رگ او شكافته شده و با متحمل شدن خونريزي مي‌ميرد. پس از آن، حكومت اموال كلان او را ضبط نموده است.

 

ورود سفير ايران به ساوت همپتون

اين نمونه (25 سپتامبر 1851)، نشانگر دقت همسفران جناب سفير ايران در رفتار و ظاهر اوست:

 sep25-1851-Persia-Ambassador

ورود سفير پرشيايي.
از لندن ديلي نيوز

پيشتر ورود عاليجناب [نام ناخوانا است] اعلام شده بود. او مردي فاخر و خوش سيما به سن حدود چهل سال است. جامه‌ي ملي گران قيمت و بديعي پوشيده بود كه مقامات عالي در پرشيا مي‌پوشند. سردست‌ها و يقه‌ي عبايش با قلابدوزي‌هاي زرين تزئين شده بود؛ سگك كمربندش با قطعات الماس مرصع گرديده، و يك ستاره‌ي تابناك بر سينه‌اش آويخته بود. كلاه بلند مخروطي ويژه‌ي كشور پرشيا بر سر داشت. يك ديلماج و يك خدمتكار همراهش بودند. ملازمان بسياري او را از پرشيا تا تركيه همراهي كرده بودند كه تقريبا همه‌ي آنها را در قسطنطنيه مرخص كرده‌بود. وي از راه ترابوزان و درياي سياه به قسطنطنيه رسيد. حين سفرش در اگزاين [نام قديم درياي سياه] با ديگر مسافران در سالن بر سر ميز مي‌نشست و بيش از معمول مسلمانان ليبرال، در عادت غذائيش سخت‌گيري نمي‌كرد. چايش را شيرين و داغ، بدون شير يا خامه، در فنجاني بي‌دسته مي‌نوشيد. اكيدا از شراب‌ها و ليكورهاي الكلي پرهيز مي‌كرد. بسيار تدخين مي‌كرد. در طول سفر، رفتارش در كشتي بسيار با نزاكت بود و از قرار، مردي فرهيخته و مهذب است. او انگليسي نمي‌داند. منشي او كه نقش مترجمش را ايفا مي‌كند، يك پرشيايي اصيل است كه در هندوستان تحصيل كرده. پس از عزيمت جناب ايشان از ساوت همپتون، فرامين حكومتي دال بر اعطاي تامه حقوق و امتيازات سفيران عالي رتبه به وي واصل گرديد.

چند نمونه‌ي ديگر

اين دو نوشته هم به نظرم جالب مي‌آيند:

نكته: مردم آمريكا از يك ملت دوپاره (برده‌دار و برده) و ايزوله از بقيه‌ي جهان، راه پيشرفت و توسعه را بسيار سريع پيموده اند.

نامربوط: آيا از سايت اداره كل اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت خارجه مي‌توان فهميد سفير ايران در انگلستان در سال 1851 چه كسي بوده است؟ به نظر شما اين سند در كدام كارتن است؟

منبعmfa

۱۳۸۶/۰۸/۰۲

پيش‌داوري‌ها

دير به دنيا آمدن اگر هزار خوبي داشته باشد، يك بدي‌اش اين است كه بسياري از چيزها را قبلا كشف كرده‌اند. امشب به اين فكر مي‌كردم كه مردم دنيا در باره‌ي ما چه فكر مي‌كنند. گوگل كردم. چند تا از اولين نتايج اين‌ها بودند:

Iranians are known for
their friendship toward the Jews ...
their wicked sense of humor ...
mistreating their own ...
being a very proud people ...
their friendliness and hospitality to strangers ...
being envious of each other ...
their bargaining skills ...
their beautiful gardens ... (اين يكي از كمانگير است)
making the best quality carpets ...
having big noses ...
their individuality ...
their keen business sense ...
...

بعد ديدم اين كار براي ملت‌هاي ديگر قبلا انجام شده و برايش يك نقشه‌ي جهاني كشيده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند نقشه‌ي پيش‌داوري (the prejudice map).  روي عكس كليك كنيد تا جزئيات را ببينيد:

map

عكس را از اينجا برداشتم (و ايشان خودش از يك جاي نامعلوم). خوشبختانه يا متاسفانه ايران را از قلم انداخته است. اما شما چيزي از دست نداديد.
نتايجي كه از جستجوي مستقيم گوگل به دست مي‌آيد فرق دارد و البته اين به خاطر تغييرات نتايج جستجو طبيعي است.

بازي را ادامه مي‌دهم با افتخارات. ايرانيان به چه افتخار مي‌كنند؟

Iranians are proud of
their historical friendship with the Jewish people. ... (بمب گوگلي؟)
their identity and culture ...
their history ...
their heritage and cheetahs ...
their nuclear program ...
...

***

اگر حوصله‌ي زيادي داريد و نمي‌خواهيد اين بازي را روي مذاهب، نژادها و كشورهاي ديگر امتحان كنيد، نگاهي به تعريف prejudice در ويكي بياندازيد.

۱۳۸۶/۰۷/۱۵

تنهايي شبه‌علمي

لطفا يك نگاه ولو سرسري به اين سه بند بياندازيد:

1. از وسط دامن آقا برنارد لوییس و ریموند پوپر و کانت و رورتی و راولز و میلتون فریدمن و مایکل ایگناتیف و البته فیلسوف/مترجم برجسته‌ی تمام هستی یعنی [] رامین جهانبگلو پرت شد‌اند وسط دامن موجود «ترسناکی» به‌نام مارک هوبارت که تمام رشته‌های اندوخته‌های فکری‌شان را در خانه‌ی هنرمندان با یک اشاره آتش می‌زند.


2. استواري تئوري‌ هانتينگتون اما از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه او نظريه خود را براساس تئوري‌هاي واقع‌گرايانه در علم سياست بنا نهاده است. رئاليسم سياسي هانتينگتون در برابر ايده‌آليسم سياسي فوكوياما قرار داد. همچنان كه ماركس و لنين اسير ايده‌آليسم بودند. دانشمندي چون هانتينگتون آراي خود را در بستري از نظريه‌هاي سنت‌گرايانه و واقع‌گرايانه سياسي همچون هانس مورگنتا، ريمون آرون، هنري كسينجر، جورج كنان و آلفرد ماهان قرار داده است.
همه اين متفكران فرزندان توماس هابز و ماكياولي بودند كه نظريه‌اي شجاعانه در باب جنگ داشتند.

3. در زمان‌ ما يعني‌ دهه‌هاي‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌ و آغاز قرن‌ بيست‌ و يكم‌ سنت‌ فكري‌ ضدمدرن‌ در نوشته‌هاي‌ متفكران‌ معاصر فرانسوي‌ مانند ژاك‌ دريدا، ميشل‌ فوكو، ژان‌فرانسواليوتار و ژان‌ بودريار بحث‌هاي‌ فراواني‌ را ايجاد كرده‌ است‌. گذشته‌ از اين‌ متفكران‌،انديشمندان‌ ديگري‌ نيز همچون‌ ريچارد رورتي‌ و السدرمكنتاير، توماس‌ كون‌ و پال‌فايرآبند در كشورهاي‌ انگليسي‌ زبان‌ نيز در زمينه‌ نقداز خارج‌ ساخت‌ مدرنيسم‌ با آن‌ مواجه‌مي‌شوند.

اميدوارم نويسندگان اين سه متن كه آن‌ها را به تصادف انتخاب كردم مرا ببخشند چون به دليلي كه گفتن ندارد، نامشان را ذكر نخواهم كرد.
در هر سه بند، اسم تعداد زيادي آدم مي‌بينيم كه لابد هريك نماد انديشه‌اي بوده‌اند. دليل رديف كردن اين نام‌ها چيست؟ من حدس‌هايي مي‌زنم:

- مثل شاهد آوردن در يك دعوا مي‌ماند. آدم‌هاي زيادي را مي‌آوريم تا حرفمان را باور كنند.
- بر مجهولات مخاطب مي‌افزاييم تا احساس ناداني كند. اين طور مجبور مي‌شود فكر كند ما درست مي‌گوئيم.
- به مخاطب حالي مي‌كنيم كه ما در محل بحث، بچه محل‌هاي زيادي داريم كه به كمكمان مي‌آيند.
- حوصله يا جرات بيان نظريات آن آدم‌ها را نداريم، به جايش تلگرافي كد مي‌دهيم و مخاطب بايد بفهمد ما كدام قسمت از انديشه‌هاي آن آدم را در نظر داريم.
- احساس تنهايي مي‌كنيم. آوردن اين نام‌ها براي ما به مثابه ذكري است كه ما را از تنهايي در مي‌آورد و از احساس دهشتناك آزادي، رهايي مي‌بخشد.

اين فهرست را همچنان مي‌توان ادامه داد.

۱۳۸۶/۰۷/۱۲

ديشب اتفاق افتاد

- اينجا. بفرماييد بشينيد.
چسبيده به بار انتهاي هواپيما، سه صندلي بود كه به سختي مي‌توانستي وارد فضاي تنگ جلويشان شوي. نشستم روي صندلي و صداي جر خوردن شلوارم را شنيدم.

چشمانم كه به نور كم داخل هواپيما عادت كرد، ديدم دسته‌ي صندلي پوشش چرمي ندارد و خارهاي فلزي عريان موقع نشستن ترتيب شلوار محترم را داده‌اند. به مهماندار گفتم. اظهار شرمندگي كرد و از من خواست جاي ديگري كه خلوت‌تر بود بنشينم.
- ميشه يه سوزن-نخ به من بديد؟
- بله ... الان ميارم
و رفت.
ثانيه‌هاي طولاني مي‌گذشت. من با اين شلوار دريده چكنم؟ در مقصد قرار يك گفتگوي يكي دو ساعته با كسي گذاشته بودم و فردايش برمي‌گشتم. پس لباس اضافه همراهم نبرده بودم.
صداي دختربچه‌ي كوچكي از پشت سر مي‌آمد.
- هواپيما خيلي جاي خوبيه.
- چرا؟
- هر چي بخواي اون آقاهه زود برات مياره.

اين خوب بود. آقاي مهماندار باز آمد.
- آقا من جدا شرمندم ...
- خواهش مي‌كنم.
- مي‌خوايد شلوارتونو عوض كنيد؟
- نه ... تو هواپيما نخسوزن پيدا مي‌شه؟
- آره ... الان ميارم ... اِ ... شلوارتون يشميه؟ تو تاريكي فكر كردم سياهه. ببينم نخ همرنگش داريم ..
- رنگش مهم نيست ... نخسوزن باشه كافيه
باز رفت.
چند دقيقه ديگر گذشت. سر مهماندار آمد. با لبخند شغلي و اعتماد به نفس بالاتر:
- ما جدا معذرت مي‌خوايم ... مي‌خوايد جاتونو عوض كنيم؟
- نه مرسي ... اون همكارتون نخسوزن پيدا كرد؟
- الان مي‌گم براتون بياره.
و رفت.
پروتكل‌شان چه بود؟ بايد موارد پيش بيني‌نشده يا بامزه را به مافوق گزارش مي‌دادند؟ نكند خلبان هم به صرافت بيفتد كه شرمندگيش را از اين ضايعه با پيجر به من اعلام كند؟
مهماندار اولي با يك سوزن كوچك و نخي كوتاه آمد.
- بفرماييد ... رنگش هم به شلوارتون مي‌خوره.
- مرسي
- مواظب باشيد گم نشه ... فقط همينو داريم
و مرا راهنمايي كرد به قسمت عقب هواپيما كه تقريبا خالي بود.

- cabin crew on take-off position please ...

چراغ‌ها خاموش شد.
شلوارم را با جاكن شدن هواپيما درآوردم. سه چراغ كوچك بالاي سرم را روشن كردم. نگاهي به چراغها كردم و بازي در ذهن من شروع شد. بايد اين زخم عميق را پيش از برخاستن مهمانداران بخيه مي‌كردم.

jer
شيب صعود كه تمام شد، شاهكارم را به پا كرده بودم.

۱۳۸۶/۰۷/۰۵

نمايشي از پستوي ذهن آدم‌هاي معمولي

امشب يك چيز معمولي جالب ديدم. مدت‌ها بود كه از يك ايده‌ي ساده‌ي خلاقانه انقدر لذت نبرده بودم.

بيشتر رسانه‌ها تصويري آراسته از آدم‌ها ارائه مي‌كنند. آدم‌هاي واقعي شبيه مدل‌هاي زيبايي يا ستارگان سينما يا خوانندگان يا سياستمداران نيستند. در كنار زرق و برق متكلف انواع رسانه‌ها، طبيعي‌ترين، اصيل‌ترين و روراست‌ترين نمود آدم‌ها را مي‌توان در وبلاگ‌ها ديد.

بلاگر حدود دو هفته پيش امكاني را اضافه كرده كه به كمك آن مي‌توان عكس‌هايي را كه وبلاگ‌نويسان بلاگ‌اسپات آپلود مي‌كنند به صورت اسلايد ديد. اين امكان از صفحه‌ي play.blogspot.com قابل دسترسي است.

BloggerPlay

اگر نديده‌ايد، روي عكس كليك كنيد و ببينيد.
كافي است تخيل كني آن آدمي كه همين حالا يك گوشه‌ي ديگر زمين ما دارد اين عكس را آپلود مي‌كند، الان در چه فكري است و كنار اين عكس و به زبان خودش، چه چيزي نوشته يا خواهد نوشت. خيلي از اين عكس‌ها بسيار گويا هستند.

۱۳۸۶/۰۷/۰۲

اين جام‌ها

...يه قول تلويحي پستو اين بوده كه وقتي تلخي، ننويسي. غم و غصه و چسناله منتشر نكني. اما

(اما بي اما. با عذرخواهي از دوستان عزيزي كه نسخه‌ي قبلي رو ديدن و كامنت گذاشتن، اين پست همينجوري مثله ميشه)

۱۳۸۶/۰۶/۲۳

تصاوير گيگاپيكسلي

پروژه‌ي گيگاپيكسل با هدف توليد تصاوير پروضوح راه‌افتاده است. يك تصوير گيگاپيكسلي را مي‌توان از كنار هم گذاشتن 10000 صفحه‌ي تلويزيون يا 600 عكس ديجيتال باكيفيت بدست آورد. نمونه‌اي از گالري تصاوير پروژه را اينجا ببينيد.
خبر جالب اين است كه گوگل در نسخه‌ي جديد GooglEarth (نسخه‌ي 4.2) يك لايه به نام Gigapxl Photos اضافه كرده كه محل اين عكس‌ها را روي كره‌ي زمين نشان مي‌دهد. اين لايه زير مجموعه‌ي Featured Content قرار دارد.
0

بيشتر و شايد همه‌ي عكس‌ها در كشور آمريكا قرار دارند. با كليك كردن روي هر كدام از اين عكس‌ها مي‌توان داخلشان پريد و روي جزئيات زوم كرد.

تصاويري از جنگل‌هاي لوئيزيانا را براي نمونه ببينيد:

(براي ديدن در اندازه‌ي واقعي، روي عكس‌ها كليك كنيد)

spoonbill1
spoonbill2
spoonbill3
spoonbill4

و نماي داخلي پارلمان ايالت آيووا:

Iowa1
Iowa2
Iowa3

خوب است اگر براي ديدني‌هاي ايران كار مشابهي بكنيم.

تكميلي- يك ويديو از يوتيوب:


۱۳۸۶/۰۶/۲۰

Gypsy Violin رقص كولي‌ها كنار آتش

Mary-Ann-Harbor 
ريشه‌ي بسياري از زيباترين قطعات موسيقي جهان، فرهنگ قومي است. در اين ميان كولي‌ها (زميني و دريايي) بيشترين سهم را در ابداع نغمه‌هاي اصيل و انتقال آن همراه كوچ‌هايشان داشته‌اند.

ماري آن هاربر (Mary Ann Harber) پس از گرفتن ليسانس موسيقي از دانشگاه كاليفرنيا، شاگردي كولي‌هاي ويولونيست را كرده و 45 قطعه ويولن را در يك كتاب و cd به نام Gypsy Violin تدوين كرده است.

عنوان كلي قطعات تند و سريع ويولن كولي‌ها هرا (Hora) است. هراها در رقص‌هاي رمانتيك دايره‌اي و دسته‌جمعي نواخته مي‌شود. دو تا از اين هراهاي شادخوارانه را بشنويد:

 

۱۳۸۶/۰۶/۰۴

دارا و سواري و اپيلاسيون و غيره

روش مديريت: نبايد از پشت بهش نزديك شي. نبايد از جلو بري سراغش. بايد ازت حساب ببره. بايد گاهي سرش داد بزني. گاهي بايد با نوازش يا خوراكي تشويقش كني. نبايد بري جلو بكِشيش، بايد دهنه‌شو بگيري هلش بدي جلو.

تا اينجا خيلي با مديريت منابع انساني فرق نمي‌كرد.

بس كه پسرم با شوق و ذوق از سواري گفت خام شدم و اين توصيه‌ي قديمي را كه "ورزش براي سيگار زيان دارد" را فراموش كردم و جلسه‌ي دوم با او به باشگاه سواركاري رفتم و سوار اسب شدم.

اسب هر جا بخواهد ما را با خود خواهد برد
آموزه‌هاي سواري مي‌گويد يك اسب را با ضربه‌ي پا به شكم يا صدايي شبيه نچ‌نچ مي‌توان به حركت قدم‌رو و بعد يورتمه واداشت. اما تجربه‌ي من اين است كه اسب در اين حالت‌ها به حركت مي‌افتد:
وقتي ببيند كه شلاق يا چوب يا چيزي شبيه آن در دست داري.
وقتي به مربي سواركاري يا كارگر اصطبل نزديك مي‌شوي. (در اين حالت ممكن است از حالت سكون ناگهان چارنعل برود)
وقتي ببيند اسبي كه كنارش ايستاده، شروع به يورتمه مي‌كند.

ديالوگ با اسب و استفاده از الفاظ و آواهاي ملاطفت‌آميز اصلا مؤثر نيست، بلكه باعث مي‌شود ايشان هر جا خواست به وضعيت توقف كامل برود و به هيچ فرماني پاسخ ندهد. از پسركي كه اسب‌ها را تيمار مي‌كند پرسيدم چرا اين‌ها حتي به صداي شما حساسند؟ گفت: ميدوني ما روزي چقدر شلاقشون ميزنيم؟ محكم ها!

تجربه‌هاي فرامتني پراكنده
- پس از اولين جلسه‌ي سواري، تمام مساحت بين دو ران با سايش به زين اسب ابتدا كاملا اپيله شده (پشم و پيلش كنده مي‌شود) و سپس زخمي به اندازه‌ي اين هوا درست مي‌شود. تمام ماهيچه‌هاي گردن تا باسن و اندكي هم ران دچار كوفتكي و خستگي مي‌شود و روز بعد مثل اردك در سرازيري راه مي‌رويد.
- در فيلم‌ها و كارتون‌ها ديده‌ايد اسبي كه به تاخت مي‌رود يكهو ترمز مي‌كند و سر و گردنش را مي‌دهد پائين و سواركار را در يك مسير سهمي شكل پرتاب مي‌كند؟ اين صحنه را مي‌توان بارها هنگام سواري دادن اسب‌هاي جوان با هيجان تماشا كرد.
- اسب سواري بر خلاف ظاهرش بسيار انرژي‌بر و كالري‌سوز است. من كه در دويدن‌هاي طولاني هم خيلي كم عرق مي‌كنم، بعد از نيم ساعت سواري عرقم حسابي در‌مي‌آيد.
- اسب سواري در مقايسه با بسياري از ورزش‌ها و برخلاف تصور عمومي ورزش به نسبت ارزاني است.
- اسب يك موجود ترسو، دنباله‌رو و گاه به شدت احمق است. فكر مي‌كنم ماجراي نجابت اسب به خاطر قيافه‌ي كشيده و چشمان درشت و اطاعت در برابر خشونت و شنوايي فوق‌العاده‌اش سر زبان‌ها افتاده باشد.

اين دو بيت را چند سال پيش روي سپر جلوي يك تريلي خواندم: (بله، سپر جلو، يعني بيشتر براي دل خودش نوشته)

دارا چو شود خسته ز آسيب سواري / ده دختر گلچهره بمالند تنش را
مزدور كه نعمت ده دارا و ندار است / ده روز بميرد، كسي نيست بدوزد كفنش را

دركش مي‌كنم. البته منظورم فقط احساس خستگي و انقباض عضلاني يك سواركار ناشي است.

منبع عكس:
Waugsberg

۱۳۸۶/۰۵/۲۸

وضوح (رزلوشن) چشم انسان چقدر است؟

امروز با اين پرسش سراغ اينترنت رفتم و مي‌خواهم نتايجش را با شما به اشتراك بگذارم.

براي وضوح چشم اعداد متفاوتي اندازه‌گيري شده است. من روش اندازه‌گيري R. N. Clark را بيشتر پسنديدم چون توان پردازشي مغز را هم در محاسبه‌ي وضوح دخيل كرده است.
الف- در نور مناسب، چشم انسان مي‌تواند دو نقطه را به فاصله‌ي 0.3 دقيقه از هم تشخيص دهد. هر دقيقه يك شصتم درجه است. به بيان ديگر، اگر محيط يك دايره را 21600 قسمت كنيم، هر قسمت يك كمان يك دقيقه‌اي است.
ب- چشم انسان مثل دوربين عكاسي تصاوير بي‌حركت نمي‌گيرد بلكه مانند دوربين فيلم‌برداري دائم درحال ارسال تصاوير متحرك به مغز است. حركات زاويه‌اي سريع چشم، جزئيات تصوير تشكيل شده در مغز را تكميل مي‌كنند. به علاوه ما دو چشم داريم و مغز با تركيب دو تصوير باز هم به وضوح بالاتري دست مي‌يابد. بنابراين وضوح تصويري كه در مغز تشكيل مي‌شود، از وضوح تصوير يك چشم -كه وابسته به تعداد سلول‌هاي حساس به نور شبكيه است- بيشتر است.
پ- حالا فرض كنيد داريم به يك منظره نگاه مي‌كنيم. چشم انسان ميدان ديدي نزديك به 180 درجه دارد. اما ما از باب محافظه‌كاري آنرا 120 درجه فرض مي‌كنيم. يعني شما وقتي داريد به يك منظره نگاه مي‌كنيد 120 درجه‌ي افقي و 120 درجه‌ي عمودي را در ميدان ديد خود داريد. اين يعني چند پيكسل؟
120 درجه‌ي افقي ضرب در 60 دقيقه در هر درجه تقسيم بر 0.3 دقيقه مي‌شود به عبارت 24000 نقطه‌ي افقي.
عين همين محاسبه براي نقاط عمودي انجام مي‌شود و نتيجه همان است: 24000 نقطه‌ي عمودي
اگر اين دو عدد را در هم ضرب كنيم به 576 ميليون مي‌رسيم. يعني وقتي داريد به يك منظره نگاه مي‌كنيد، مي‌توانيد يك تصوير 576 مگاپيكسلي از آن در مغزتان بسازيد.
(منابع ديگر از عدد 1.25 دقيقه براي قدرت تفكيك، به وضوح 81 مگاپيكسل رسيده‌اند)

قدرت تفكيك چشم اسب 1.4 برابر انسان و چشم موش يك دوازدهم آن است.

حساسيت چشم انسان چقدر است؟
در تاريكي، حساسيت چشم انسان با افزايش رودوپسين در شبكيه افزايش مي‌يابد. كل اين فرآيند حدود نيم ساعت طول مي‌كشد. در اين حالت چشم قادر است نور حاصل از 2 فوتون را تشخيص دهد. در عكاسي اين معادل يك فيلم ISO 800 است.
اين حساسيت در نور كامل به يك ششصدم تقليل مي‌يابد.

عكس از ويكي

۱۳۸۶/۰۵/۱۹

جنگ بر سر زن؟

اخبار مي‌گويد: "در این یورش، 9 غیرنظامی از جمله دو زن نیز کشته شده اند". يعني زنان پيكارجو نيستند. اگر كشته شوند خوني بي‌گناه بر زمين ريخته است.
او مي‌گويد: "همه‌ي نزاع‌هاي جهان، ريشه در زني دارد. زنان هيچ‌گاه در جنگ‌هاي جهان هدف نيستند مگر به ناجوانمردي. اما رقابت مردان براي تصاحب زنان است. مردان بر سر اين تنازع چه خون‌ها كه نمي‌ريزند."

راست كدام است؟

۱۳۸۶/۰۵/۱۵

واندال‌هاي پرسه‌پوليس


(1)


روي ديوار دروازه‌ي ملل تخت جمشيد پر است از يادگاري واندال‌ها. يكي از آنها با حوصله و ظرافت اسمش را حك كرده است. اشراف‌زاده‌اي كه اسمش به آلماني‌ها مي‌برد F.W. GRAF SCHULENBURG
عكسش را مي‌گيرم و بعد از سفر دنبالش مي‌گردم و پيدايش مي‌كنم:
فردريش ورنر گراف فون در شولنبرگ (1944-1875) يك ديپلمات آلماني بوده كه به خودش اجازه داده نام و مدت ماموريتش را روي يكي از قديمي‌ترين ميراث‌هاي تاريخي جهان حك كند.

شولنبرگ دانش‌آموخته‌ي فلسفه‌ي حقوق بوده و پيش از آمدن به تهران، كنسول‌يار كنسولگري بارسلون بوده و سپس ماموريت‌هايي در لمبرگ، پراگ، ورشو، تفليس ، عثماني و بيروت داشته است. سال 1931 ماموريتش در ايران پايان مي‌يابد و به بوخارست مي‌رود و از آنجا به عنوان سفير آلمان راهي شوروي مي‌شود.
با شروع نبرد روسيه در سال 1941، چند هفته‌اي در مسكو بازداشت و بعد در مرز تركيه معاوضه مي‌شود. او به آلمان بازمي‌گردد و مشغول يك كار اداري مي‌شود.
پس از ترور ناموفق هيتلر (20 ژولاي 1944) شولنبرگ دستگير و به "خيانت بزرگ" متهم مي‌شود. او محكوم و دهم نوامبر همان سال اعدام مي‌شود.


(2)

جان سيمپسون از موزه‌ي بريتانيا مقاله‌ي مفصلي دارد با عنوان

Making their mark: Foreign travellers at Persepolis

او تمام اين واندال‌ها را فهرست كرده است. اولين‌شان تاريخ 1638 و آخرين‌شان تاريخ 1962 را دارد. ليست اين آدم‌ها 50 صفحه است. صرف‌نظر از نام‌هاي فارسي، عبري و ارمني، 222 نام فهرست شده است. 158 تا روي ديوارهاي دروازه‌ي ملل،64 تا روي در و ديوار كاخ داريوش. 4 نام هر دو جا تكرار شده است. گاهي يك نفر چندين بار نام خود را حك كرده. هر بازديد يك بار.
اغلب اين خرابكاري‌ها مربوط به ديپلمات‌ها، نمايندگان و وابستگان سياسي بريتانياست. به علاوه نام 8 دانشمند، 5 نويسنده، يك روزنامه‌نگار، 3 عكاس و يك تاجر در فهرست به چشم مي‌خورد.


(3)

شنيده بودم در تخت جمشيد نقش زن وجود ندارد. نمي‌توانم با اطمينان اين را تاييد كنم. اما در موزه‌ي تخت جمشيد، مجسمه‌ي مفرغي كوچكي از يك زن ديدم كه از دوران هخامنشي بود. محيط تاريك بود و مجسمه پشت شيشه‌اي قرار داشت كه نور اندك محيط را منعكس مي‌كرد. من فيلتر نداشتم اما عكسي گرفتم و به مدد فتوشاپ ظاهرش كردم.

مثل زنان عيلامي دو زانو نشسته اما شبيه زنان عيلامي كه سرين‌هاي بزرگ دارند نيست. موهايش مثل زنان مصري آرايش شده اما صورتش مثل آنها كشيده و مثلثي نيست. يك زن ايراني هخامنشي است. در اندامش تاكيد‌هاي جنسيتي بسيار كمرنگ است و نشاني كه بالاي پيشاني دارد حاكي از منزلت اجتماعي اوست.

۱۳۸۶/۰۵/۰۵

R u engineer?

حالا كه بحث طرح‌هاي هوشمند مبارزه با بي‌ناموسي داغ است، ياد يك خاطره از سال 78 افتادم.
براي كار مهمي بليط ليست انتظار گرفتم و به تهران پريدم. 48 ساعت بعد كارم را انجام داده بودم و خواستم برگردم. 48 ساعت بود نخوابيده بودم. هيچ پروازي جا نداد. با قيافه‌ي برافروخته و چشمان گود افتاده‌ي مردمان بي‌خواب، راهي ترمينال اتوبوسراني شدم. از در كه وارد شدم يكراست به سمت مونيتورهاي اطلاعات رفتم و شهر مقصدم را مي‌جوريدم. كسي از پشت به شانه‌ام زد. يك سرباز نيروي انتظامي بود.

- بيا
- كجا؟
- پاسگاه ترمينال. سيگارتم خاموش كن
پك محكمي زدم.
- برا چي؟
- الان مي‌فهمي.
مثل گوسفند دنبالش راه افتادم. در آن حال نيمه بيخودي، همين قدر توجه در آن محيط بيتفاوتي هم برايم جالب بود. دم دفتر نيروي انتظامي سيگار را له كردم و رفتيم تو. اولين چهره‌اي كه ديدم قيافه‌ي سبزه‌ي آفتاب سوخته‌اي بود كه شبيه كهنه معتادهاي جوان بود. لباس شخصي تنش بود اما از امر و نهي كردنش مي‌برد كه افسري چيزي باشد. وقتي شروع به حرف زدن كرد، انگار كه با يك سابقه دار طرف بودم.
_ اين قيافش داد ميزنه. بازرسيش كن
سرباز خواست كيفم را روي ميز خالي كند. نگذاشتم. محتويات كيف را يكي يكي خالي كردم. افسر جواني از يك اتاق ديگر آمد و يك كيسه‌ي پلاستيكي را به سرباز ديگري داد.
- ببرش آزمايشگاه
يك تكه ترياك تقريبا به اندازه‌ي يك گردو توي كيسه بود. يك زن چاق ميانسال كه چند كيلو لباس پوشيده بود و بوي تند عرق و چربي مي‌داد آمده بود و التماس مي‌كرد شوهرش را رها كنند.
افسر اول دوباره آمد و همانطور كه رد مي‌شد از سرباز پرسيد
- پيدا كردي؟
- نه جناب سروان
- بازداشتگاه تا بره آزمايش
و رفت. خيال كردم الان يك تكنيسين مي‌آيد و از من آزمايش ادرار مي‌گيرد. افسر دومي دوباره آمد و نگاهي به محتويات كيفم انداخت كه داشتم جمعش مي‌كردم.
- Are you engineer?
- Yes. Do you study?
- Can you speak english?
خوشش آمده بود انگار. اما بوي كمكي ازش نمي‌آمد. جمله‌ي بي‌ربط آخر را كه مي‌گفت، داشت مي‌رفت به سمت يك اتاق ديگر. از سرباز پرسيدم آزمايشگاه كجاست.
- هر وقت ماشين بياد مي‌فرسيمتون آزماشكا، بازداشكا ديگه پره
دور و برم را نگاه كردم. چند متر آنطرف‌تر يك در يكپارچه آهني بود كه بالايش يك دريچه‌ي مربعي كوچك داشت. دو دست بي‌هدف از دريچه بيرون زده بود و بقيه‌ي دريچه تاريكي مطلق بود.
داشتم مي‌ترسيدم. نه، اصلا صحبت ترس نبود، وحشتم گرفته‌بود.
كم كم هر كس گوشه‌اي رفت و مشغول كارش شد. جز چند سرباز كه در چند قدمي من گپ مي‌زدند. به ادامه‌ي ماجرا فكر مي‌كردم. تا ثابت كنم سقا نيستم آب‌ها را كشيده بودم. يكهو افتاده بودم وسط معركه‌اي كه تهش معلوم نبود. اگر آزمايششان خطا مي‌كرد چه؟
ياد سينسيناتوس و "دعوت به مراسم گردن زني" افتادم. سينسيناتوس به جرمي موهوم بازداشت، محاكمه و محكوم به اعدام مي‌شود. در تمام مدت داستان نمي‌فهميم جرمش دقيقا چه بوده. او معلم بچه‌هاي عقب افتاده بوده و گويا حرف‌هاي بودار مي‌زده است. لحظه‌اي كه قرار است بعد از يك مراسم آئيني مفصل گردنش را بزنند، همه چيز را مرور مي‌كند، بلند مي‌شود، لباسش را مي‌تكاند و در ميان بهت ديگران راهش را مي‌كشد و مي‌رود.

آرام و خوابزده كيفم را برداشتم و بافاصله به دنبال سربازي كه پي طعمه‌ي جديد مي‌رفت راه افتادم. شعاع داخلي ترمينال جنوب را كه طي كردم از پله‌ها سرازير شدم و نپرسيده چپيدم توي اتوبوسي كه داشت راه مي‌افتاد. به همين بلاهت گريختم.

۱۳۸۶/۰۴/۲۸

قباني و ماجده

 

و متن ترانه‌ي "كلمات" كه ماجده الرومي خواننده‌ي لبناني در سال 1991 خوانده و شعرش از نزار قباني شاعر زنسراي عرب است:

يسمعني حين يراقصني با من که مي‌رقصد، در گوشم ترانه مي‌خواند
كلمات ليست كالكلمات ترانه‌هايي كه به ترانه نمي‌ماند
يأخذني من تحت ذراعي زیر بازویم را می گیرد،
يزرعني باحدى الغيمات در میان ابرها می نشاندم
والمطر الاسود في عيني و باران سیاه بر چشمانم،
يتساقط زخات زخات رگبار مي‌زند
يحملني معه يحملني با خود می بردم ... می بردم

لمساء وردي الشرفات

به شامگاه گلبوی مهتابی ها

وأنا كالطفلة في يده

و من چون دختربچه ای در دستش

كالريشة تحملها النسمات

چون پری که باد می بردش

يهديني شمسا يهديني صيفا

به من خورشیدی میدهد
و تابستانی

و قطيعة سنونوات

و دسته‌اي پرستو

يخبرني أني تحفته

مي‌گويد من اثر هنري اويم

وأساوي اّلاف النجمات

و با هزاران ستاره برابري مي‌كنم

وبأني كنز و بأني

و اينكه من گنجينه‌اي هستم

أجمل ماشاهد من لوحات

و زيباترين تابلويي كه او ديده

يروي أشياء تدوخني

چيزهايي مي‌گويد كه گيجم مي‌كند

تنسيني المرقص والخطوات

چنان كه مجلس رقص و آهنگ حركت را گم مي‌كنم

كلمات تقلب تاريخي

ترانه‌اي كه تاريخم را زير و رو مي‌كند

تجعلني امرأة في لحظات

و تنها براي چند لحظه مرا زن مي‌سازند
یبنی لی قصراً من وَهم برايم از خيال قصري برپا مي‌كند
لااَسکن فیهِ سِوی لحظات كه در آن جز دمي چند اقامت نمي‌كنم

وأعود ... أعود لطاولتي

برمي‌گردم
برمي‌گردم سر ميز خودم

لاشيء معي الا  ... كلـمات

چيزي با من نيست
جز ترانه

۱۳۸۶/۰۴/۱۷

تصور بُعد دهم

بعد چهارم براي كساني كه به نظريه‌ي نسبيت اينشتين علاقه‌مندند، يك مفهوم جالب اما حس‌ناكردني است. اين مفهوم با رياضيات اعداد مختلط به راحتي بيان مي‌شود، اما نمي‌توان هيچ تصور ذهني ملموسي از يك موجود چهار بعدي داشت.

با آمدن نظريه‌هايي مثل تئوري ريسمان‌، كار از اين هم سخت‌تر شد. حالا ما براي تفسير جهان‌مان به يك مدل ده بعدي نياز داريم. من نمي‌خواهم درباره‌ي اين تئوري‌هاي ماخوليايي حرف بزنم، بلكه مي‌خواهم يك انيميشن بسيار ديدني درباره ابعاد ده‌گانه را به شما معرفي كنم.
دو قسمت اين انيميشن روي هم حدود دوازده دقيقه و به زبان انگليسي است و بسته به سرعت ارتباط اينترنتي شما، آماده شدنش طول مي‌كشد اما اگر به مفاهيمي مثل سفر در زمان، ابعاد جهان، آغاز و پايان جهان، بي‌نهايت‌ها، ... علاقه‌منديد به انتظارش كاملا مي‌ارزد.

قسمت اول

 

قسمت دوم

 

انيميشن "تصور بعد دهم" بر اساس محتواي فصل اول كتابي به همين نام ساخته شده است. به نظرم اين، روش جالبي براي تبليغ اينترنتي يك كتاب است.
براي خواندن وبلاگ نويسنده (و همينطور ديدن فيلم) به سايت tenthdimension.com مراجعه كنيد.

۱۳۸۶/۰۴/۱۶

سرزمين ناشناخته‌ي صداهاي عمومي



ديشب كشف جالب و مهمي كردم. چيزي در مايه‌ي كشف آمريكا توسط كريستف كلمب.
فكرش را بكنيد هلكّ و دولوك راه افتاده رفته تا ينگه دنيا و بي‌توجه به آنهمه بوميان آنجا، ادعا كرده كه قاره‌اي جديد كشف كرده است. انگار كه بوميان آمريكا از سياره‌ي ديگري آمده بوده‌اند.

باري، من گاهي دلم مي‌خواهد يك موسيقي يا هر فايل صوتي ديگر را اينجا توي پستو پخش كنم. گاهي هم مي‌خواهم براي پست‌ها موسيقي متن بگذارم. اين‌كار براي وبلاگ‌هايي كه ميزبان اختصاصي دارند تقريبا سرراست است. اما براي مستاجرهاي بلاگر نه. بلاگر اخيرا يك چنين سرويسي براي ويدئو درست كرده اما براي صدا و موسيقي اين امكان را ندارد.
كشف ديشب من سايت imeem بود. يك حساب كاربري در آن باز مي‌كنيد و بعد مي‌توانيد از همانجا هر موزيكي را كه شنيديد و پسنديديد به وبلاگتان در بلاگر پست كنيد.

چند نكته‌ي كوچك اگر شما هم اين سرزمين جديد را نديده‌ايد:
- بسياري از صفحه‌ها از اينجا ف*لتر است. اما همان‌ها را مي‌توانيد با پروتكل https باز كنيد (يك s به http آدرس صفحه اضافه كنيد).

- اگر نخواهيد مستقيما از imeem موزيكتان را پست كنيد، مي‌توانيد كدي را كه در صفحه‌ي موزيك زير عبارت
Embed in your Blog, Website, etc
نوشته شده است را كپي كنيد و آنرا در صفحه‌ي ويرايش پست بلاگر (در حالتي كه Edit Html انتخاب شده است) پيست كنيد. اين‌طوري هم امنيتش بيشتر است و هم كنترل بيشتري روي چيدمان صفحه خواهيد داشت.

- چند سايت ديگر را هم ديدم اما تا اينجا از اين بيشتر خوشم آمده.

۱۳۸۶/۰۴/۱۵

مولد سكوت - Silence Generator

اين دستگاه، با توليد يك موج مخالف با آنچه مي‌شنويد، كاري مي‌كند كه صداي محيط حذف شود يا به حداقل برسد.

كاربرد آن براي كساني است كه سر و صداي محيط آزارشان مي‌دهد و از تمركزشان مي‌كاهد. كارگراني كه در كارگاه‌هاي پر سر و صدا كار مي‌كنند، كارمنداني كه در پارتيشن‌هاي باز كار مي‌كنند، راننده‌ها، ساكنان خانه‌هاي شلوغ، ...

چطور كار مي‌كند؟
ساده‌ترين اجراي آن، براي كساني است كه پشت كامپيوتر نشسته‌اند. يك نرم‌افزار را اجرا مي‌كنيد و امواجي از بلندگوي كامپيوترتان پخش مي‌شود كه يا نويز محيط تداخل مي‌كنند و آن را از بين مي‌برند. نمودار شماتيك مولد سكوت اين‌طوري است:

دنبالچه: طرح‌هايي هستند كه مدت‌ها -بعضي سال‌ها- گوشه‌ي ذهنم خاك مي‌خورند. تصميم گرفتم ايده‌ي خام آن‌هايي را كه فرصت عملي كردنشان را ندارم، اين‌جا بنويسم. با اين اميد كه كسي به فكر طراحي و ساخت آن بيفتد. البته دنيا بزرگ است و شايد قبلا كسي هر دو كار را كرده باشد.

لطفا اگر برايتان جالب است به من بگوييد.

۱۳۸۶/۰۴/۱۱

اسب ارابه را مي‌كشد، يا ارابه اسب را هل مي‌دهد؟

آيا اين احساس است كه باعث ترشح هورمون‌ها و آغاز واكنش‌هاي شيميايي در بدن مي‌شود يا ترشح مواد شيميايي در بدن احساسات را پديد مي‌آورد؟

اين سئوال از پانزده سالگي در ذهن من مي‌چرخد. بگذاريد بگويم كه دو سؤال، قديمي‌ترين پرسش‌هاي ذهن من بوده‌اند ( و نه لزوما مهمترين). يكي همين كه گفتم و ديگري مفهوم دقيق پديده‌ي زمان. خوب، دومي را رها مي‌كنم فعلا.

دانش تجربي، هيچ دليل قانع كننده‌اي براي كشف اراده (نه عليت) ارائه نمي‌كند. ما فقط مي‌توانيم درباره‌ي همزماني پديده‌ها نظر بدهيم. گرم شدن آب و و وجود آتش زير ظرف آب همزمانند. بقيه‌اش common sense است به علاوه‌ي تحويل (reduction). يك مفهوم را با مفهوم ساده‌تر(؟)ي توضيح مي‌دهيم. آب گرم مي‌شود چون انرژي حركتي مولكول‌هاي آن زياد شده. تو سرما‌خورده‌اي چون ارگانيزم‌هاي بدنت تحت تاثير ويروس‌هاي مهاجم قرار گرفته. عصبانيت و استرس با ترشح هورمون‌هايي مثل آدرنالين همزمان است. گرسنگي و عشق و نفرت و ترس و pms و غيره هم شيمي خودشان را دارند.

درباره‌ي پرسش من، پاسخ از هر دو طرف درست است. مثلا با اعمال استرس خارجي، مي‌توان بدن را وادار به ترشح آدرنالين كرد. با تزريق آدرنالين هم مي‌توان احساس استرس را با تمام واكنش‌هاي ديگر بدن مثل افزايش فشار خون و انقباض ماهيچه‌اي و غيره ايجاد كرد. تا اينجا اين يعني براي كساني كه به احساساتشان اصالت زيادي مي‌دهند خبر خوبي نيست.

خوب، اين‌ها كه گفتم به چه درد مي‌خورد؟

اگر اين خزعبلات درست باشد، با يك رژيم طرحريزي شده‌ي شيميايي (و در آينده شايد الكتريكي) مي‌توان احساسات دلخواه را تجربه و بلكه مديريت كرد. اين البته حرف جديدي نيست و استفاده‌كنندگان از مواد مخدر (انواع) از قرن‌ها پيش آن را مي‌شناسند. نكته‌ي جديد، طرح‌ريزي يك رژيم الكتروشيميايي بهينه براي مديريت احساسات است. قرص آبي براي عاشق شدن، قرمز براي شجاعت، سبز براي مدارا، صورتي براي اينكه انگيزه پيدا كني ادامه بدهي، ...

چيزي كه مي‌خواهم بگويم اينست كه اگر احساسات را محرك اراده بدانيم، به اين ترتيب فاتحه‌ي اراده‌ي بشري هم خوانده شده است. اما چند نكته‌ي ديگر. اگر چنين نتيجه‌گيري‌هايي درست باشد،

-  بايد ارزش را به تجربه كردن داد و نه احساسات حاصل از تجربه.

- اصالت و ارزش خرد از احساس بيشتر است. يعني جايي كه ترديد داري، بايد به خرد تكيه‌ي بيشتري بكني تا احساس. منظور از خرد، حافظه‌ي پردازش‌شده‌ي درازمدت احساسات (حتي جمعي) است و منظور از احساس، تكيه بر دريافت آني شما از حوادث درون و برون.

- بر همگان واضح و مبرهن است (!) كه آدمي منافع كوتاه مدت اندك را بر منافع دراز مدت بسيار ترجيح مي‌دهد (اگر نمي‌دانيد برويد و از كسي مثل حامد قدوسي بپرسيد. لينكش همين بغل است). پيدا كردن نقطه‌ي تعادلي ميان منافع درازمدت و كوتاه مدت، از مهمترين تصميم‌هاي هر شخص (سازمان) است.

۱۳۸۶/۰۳/۳۰

كيمياي كودكي

نه مرا سوز سينه بود
نه دلم جاي كينه بود

امروز كه صداي كيميا را شنيدم، باز به سراغ اين دو سه خط پيش‌نويس آمدم. يادم آمد:

نيمه‌شب يك ساعت دست نيافتني بود. اولين بار كه به نيمه شب رسيدم، تا صبح خوابم نبرد. بچه‌هاي نيمه‌شب. اين مبارزه با خواب تا امروز بيماري من است.

يك دختر موطلايي 5-6 ساله. من هفت ساله بودم. دچار شدم و ماندگار شد. در يك بشكه‌ي 220 ليتري بازي مي‌كرديم. آشپزخانه و نشيمن و بازار و اتاق خواب همانجا بود. يك مدل كوچك از زندگي كه دو سه روز نپائيد.

رؤياهايم غوطه‌وري در آبي زلال و خنك بود، يا پرواز در آبي آسمان.

بعداز ظهرها همه مي‌خوابيدند. من مي‌زدم بيرون و در كوچه‌هاي خلوت و گرم تابستان شهر پرسه مي‌زدم. شهر مال من بود. خزه‌ي روئيده در سايه‌ي ديوار بلند خشتي، دقيقه‌هاي طولاني يك اكتشاف شوق‌انگيز بود.

توي حياط مدرسه، نشسته‌ايم پشت به فنس‌‌ها. دخترها يكي يكي مي‌آيند و من براي هركدامشان يك قصه مي‌گويم تا زنگ انشا براي كلاس بخوانند. سر كلاس، منِ نارسيست كيف مي‌كنم كه دارم تكرار مي‌شوم.

خدا نزديك نبود. دور اما در پاره ابري كه به زحمت از آن دهان باز كرده بود و بزرگ‌منشانه سخن مي‌گفت.

راه رفتن در تاريكي مطلق. در كوچه‌هاي بي برق و شب‌هاي بي‌مهتاب. مي‌روم در دل سابات كه بترسم و از قدمي كه پيش مي‌گذارم كيف كنم. و باز بترسم و بترسم.

غمگين مي‌شدم اما رنج نمي‌كشيدم. اين ملكوت من بود.

شادي تو مي‌نوشم، كيمياي جان را

۱۳۸۶/۰۳/۲۹

OR عقب OR جلو

يك تفريح كوچك من بررسي كليدواژه‌هايي است كه ملت را از موتورهاي جستجو به پستو مي‌كشاند. ايده‌ي ثبت و نقل اين كليدواژه‌ها را از ماني گرفتم.با ديدن هركدام، لحظاتي به فكر فرو رفتم كه طرف واقعا دنبال چه چيزي مي‌گشته:

اس ام اس هاي ضد حال

فيلم ديدني

درست كردن شناسنامه

لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان آشغال بريزد

توليد مثل فيل

چل

تعریف عشق مرحوم شاه آبادی

 زنان آزاررسان به مردان

شماره شناسنامه اسب

وبلاگ هاي فارسي

همه‌ي اين جستجوگران، استفاده از كوتيشن را بلد نبوده‌اند كه در دام پستو افتاده‌اند. فني‌ترينشان آني است كه عنوان اين پست شده و عملگر OR را مي‌شناخته.

۱۳۸۶/۰۳/۲۴

بهترين شغل‌هاي سال 2007

سايت usnews.com بهترين شغل‌هاي سال 2007 امريكا را فهرست كرده است. منظور از بهترين، آنهايي است كه در بازار كار آينده، تقاضاي فزاينده دارند. در اين فهرست 25تايي، بالاترين درآمد از آن پزشكان عمومي و دندان‌پزشكان است. شنوايي‌سنج‌ها، بينايي‌سنج‌ها، ويراستاران و كتابدارها بهترين كيفيت زندگي شغلي را دارند. آرشيتكت‌ها شان اجتماعي بالا و درآمد نسبتا كمتري دارند.
از نكات جالب اين گزارش، تقاضا و درآمد نسبتا خوب براي شغل روحاني است.
همچنين بدترين كيفيت زندگي شغلي مربوط به سياستمداران و پرستاران است.

۱۳۸۶/۰۳/۲۰

رطوبت

روزهاي خيلي مرطوب نفس كشيدن سخت مي‌شود. باطري موبايل زودتر تمام مي‌شود چون با قدرت بيشتري امواج را مي‌فرستد. روزهاي مرطوب كشيدن سيگار بيشتر از روزهاي خشك مي‌چسبد. همچنين احتمال بروز خرابي در شبكه‌ي توزيع برق و قطع برق بالاتر مي‌رود. روزهاي مرطوب عرق روي بدن خشك نمي‌شود و كولر‌هاي آبي بي‌فايده مي‌شوند.

من يك روش جالب براي اندازه‌گيري رطوبت هوا دارم. درحالي كه از دور به اتومبيلم نزديك مي‌شوم، دكمه‌ي ريموت را مي‌زنم. از جايي كه در اتومبيل باز مي‌شود، قدم‌هايم را تا رسيدن به در مي‌شمارم. بله، واحد من براي اندازه گيري رطوبت، قدم است. هر چه شماره‌ي قدم‌ها كمتر باشد، رطوبت بالاتر است.

راستي، چرا هيچكدام از سايت‌هاي هواشتاسي، نمي‌توانند رطوبت هوا را براي روزهاي آينده پيش‌بيني كنند؟

۱۳۸۶/۰۳/۱۸

بيانيه‌ي خشايارشا



خداي بزرگ است اهورامزدا، كه اين جهان شگفت آفرينش را آفريد، كه براي مردم شادي آفريد، كه خرد را و توانايي را بر خشايارشا بخشيد.
خشايارشا گويد: بخواست اهورامزدا من چنانم كه راستي را دوست مي‌دارم و از دروغ بيزارم. من نمي‌خواهم كه توانا بر ناتوان ستم كند و هم نخواهم كه به توانا از ناتوان آسيب رسد. آنچه راست است، آنرا مي‌پسندم.
خواست خدا در زمين آشوب نيست، بلكه صلح، نعمت و حكومت خوب است. من دوست دروغگويان نيستم. در دل خود تخم كين نمي‌كارم. هر آنچه مرا به خشم آورد از خود دور مي‌دارم. با نيروي خرد بر خشم خود سخت چيره‌ام. هركه همكاري و همراهي پيشه كند، درخور كوشش او را پاداش مي‌دهم. آنكه گزند رساند و ستم كند به اندازه گوشمالش مي‌دهم. نمي‌خواهم كسي زيان برساند و كيفر نبيند. آنچه كسي برضد كسي ديگر گويد، مرا قانع نتواند كرد مگر بنا به قانون نيك گواه درست آورد و داوري بيند. از آنچه كسي فراخور توانايي خويش انجام دهد و بجا آورد، شادمان و خرسند مي‌شوم و خشنوديم را كرانه‌اي نيست. چنين است هوش و اراده من.
نپندار كه زمزمه‌هاي پنهاني و درگوشي بهترين سخن است. بيشتر به آني گوش فرادار كه بي‌پرده مي‌شنوي. تو بهترين كار را از توانمندان ندان و بيشتر به چيزي بنگر كه از ناتوانان سر مي‌زند.
آنگاه كه تو از آنچه بر دست من رفته، چه در زادگاهم و چه در آوردگاه، ببيني يا بشنوي، بدان كه اينست توانايي من. كه برتر و تيزتر از نيروي پندار است. اينست كارداني من. تا جايي كه توش و توان دارم در جنگجويي هماوردي خوبم، چون در آوردگاه باشم كسي را كه از دور مي‌بينم به نيروي ادراك و خرد مي‌دانم كه بدخواه است يا كه دژانديش نيست. به نيروي ادراك و اراده خويش همواره نخستين كسي هستم كه تصميم مي‌گيرد كار شايسته را، چون دشمن را ببينم و چون دوستداري را. مردي هستم ورزيده، هم به دست و هم به پا. به هنگام سواركاري سواركاري خوبم. در تيرافكني، تيراندازي چيره‌دست. چه بر اسب باشم و چه با پاي پياده. در نيزه‌وري، نيزه‌وري نيكم. خواه از روي اسب و خواه از روي خاك.
اينها هنرهايي است كه اهورامزدا مرا بخشيده است و توانايي بكار بردن آنرا داشتم. آنچه بر دستم رفته است به ياري يزدان همه را با هنرهاي خويش كه ارزاني اهورامزدا بوده است به انجام رسانده‌ام. اهورامزدا مرا و كارهاي مرا بپايد.


كتيبه‌ي خشايارشا به خط ميخي فارسي باستان، نقل از موزه‌ي تخت جمشيد

۱۳۸۶/۰۳/۱۳

سوت زدن با انگشت در سه سوت

سوت زدن به عنوان يك روش فوري هشدار دهنده، مهارت مهمي است.  دانستنش اگر از شنا واجب‌تر نباشد، از ... مهم‌تر است و همه‌ي آحاد ملت از دختر و پسر تا پيرمرد و خانم‌هاي بزرگ بايد آن را بلد شوند. پس اگر بلديد كه هيچ، اما اگر بلد نيستيد اينك اين روش آن كار.

چگونه با دو انگشت خود يك سوت بلند بنوازيم:

1. نوك انگشت شست و انگشت كناريش يعني انگشت اشاره را به هم بچسبانيد و بگذاريدش روي دندانهاي جلوي فك پائين.

2. با همان فيگور مرحله‌ي اول به بيخ زبانتان فشار دهيد تا زبانتان به طرف عقب جمع شود.

3. لبهايتان را روي اين دو انگشت شريف بفشاريد و شروع كنيد به دميدن.

اگر بارهاي اول صدايش خوب نبود يا آب از لب و لوچه‌تان سرازير شد يا همخانه و همسايه ناگهان ريختند سرتان، سرخورده نشويد و تمرين را ادامه دهيد. بدانيد و آگاه باشيد كه يك سوت دوانگشتي ماهرانه، هميشه ديگران را ايمپرس مي‌نمايد.

نكته‌ي فني: براي نواختن يك سوت آرماني، بهتر است ناخن‌هايتان كوتاه باشد.

۱۳۸۶/۰۳/۰۵

در پستوي خانه نهان بايد كرد

در گوگل دنبال بيتي مي‌گشتم  كه با عشق شروع مي‌شد. باور مي‌كني كه عشق در ليست كلمات ممنوع است؟ مي‌گويد: مشترك گرامي ...

ازين بالا اينطور به نظر مياد

ولش مي‌كنم. سال‌هاي دهه‌ي شصت زيرزمين ميدان آزادي ... نمايشي برپا بود به اسم "آزادي". با گيتاري كه آهنگ لنگي از آمريكاي لاتين را مي‌نواخت، همسراها شعر مي‌خواندند. حالا كه كمي دلم گرفته، حافظه‌ام به تيزي يك زنداني انفرادي مي‌شود و بيرونش مي‌اندازم:

من شعرم، تو آوازي ... مرا، ترانه كن
من خوابم، تو رؤيايي ... به چشم من بتاب

من رودم، تو دريايي ... مرا روانه كن

من بغض خاموشم، تو فريادي
اي هم آواي من

آ   زا   دي

۱۳۸۶/۰۲/۳۰

بوسه‌هاي پنهاني

يك روز قوال، پيش شيخ ما (ابو سعيد ابوالخير) اين بيت مي‌خواند:

اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن
تا بوسه زنم بر دو لبت چونش بخوانى

شيخ پرسيد اين بيت كراست؟ گفت عماره گفته است. شيخ برخاست و با جماعت صوفيان به زيارت خاك عماره شد.

اثرگذار‌ها

سيدعباس محمدي مرا به بازي جالب تاثيرگذارترين دعوت كرده. من هرچه فكر كردم ديدم با تمام اشتياقم به بازيگوشي، نمي‌توانم در اين بازي شركت كنم و قواعدش را مثل بقيه‌ي دوستان رعايت كنم. به جاي خراب كردن بازي و به احترام سيدعباس عزيز و براي اطفاي شهوت بازيگري خودم، بگويم كه چرا نه:

1- من بيشتر از انديشه‌ها و به قول امروزين و دقيق‌ترش پارادايم‌ها تاثير گرفته‌ام تا آدم‌ها. آدم‌ها موجوداتي هستند با عواطف و نيازهاي يكسان (نه مساوي). پس هميشه مواظبم در دام ارادت بني‌بشري نيفتم و بجاي پرستش ديگران به دوستي‌شان اكتفا كنم و از آن بهره‌مند شوم. اين سابقه را در نگرش آدمي مثل شمس تبريزي هم مي‌توان پي‌گرفت كه درباره‌ي آدم اثرگذاري مثل پيامبر مي‌گويد: "با محمد جز به برادري نزيسته‌ام."

اما انديشه‌ها، انديشه‌هاي اثرگذار هيچگاه محصول ذهن يك نفر نيستند. برآيند تعامل‌هاي پيچيده و پر از جزئيات ذهن‌هاي متعددند. به بيان ديگر، خلاقيت آدمي يك فرآيند "ابداع از هيچ" نيست بلكه بيشتر "كپي پلاس" است، منتها معمول اينست كه يك نفر نماينده‌ي يك پارادايم يا محصول معنوي شناخته مي‌شود. من بر اين باورم كه سازمان‌هاي اجتماعي اعتباردهنده، كمتر عملكرد منصفانه‌اي داشته‌اند و اين كم انصافي در اعطاي اعتبار، هرچه به سوي توده‌ي آدم‌ها برويم كمتر مي‌شود. درباره‌ي سازمان‌هاي اجتماعي اعتباردهنده يك پست مفصل مجزا خواهم نوشت.

2- با پسوند "ترين" و در كل صفات عالي مشكل دارم. صفات عالي از ظرفيت قضاوت من فراترند.

3- حتي اگر نسبي به آدم‌هاي اثرگذار نگاه كنم، مني كه گمنام مي‌نويسم با نام بردن از چه كسي از او اعتبار بگيرم يا به او اعتبار بدهم؟

همچنان از خواندن نوشته‌هاي بازيگران لذت مي‌برم و منتظر بازي جالب بعدي مي‌مانم.

۱۳۸۶/۰۲/۲۸

قانون بنفورد

اگر از يك فهرست اعداد، مثلا جمعيت شهرهاي يك كشور يا شماره‌ي شناسنامه آدم‌هاي يك شهر، يا طول رودخانه‌هاي قاره‌ي آسيا يك عدد را به طور تصادفي انتخاب كنيم، احتمال آنكه رقم اول از سمت چپ يك باشد چقدر است؟
10 درصد؟ 11 درصد؟

نه. بنفورد مي‌گويد اين احتمال حدود 30 درصد است، يعني تقريبا شانس يك به سه.

قانون بنفورد: در يك فهرست از اعداد و داده‌هاي آماري، احتمال آنكه رقم اول يك عدد (از سمت چپ) يك باشد، 30 درصد است.

به چه درد مي‌خورد؟
از اين قانون براي كشف تقلب در داده‌هاي اجتماعي/اقتصادي استفاده مي‌شود. مثلا فهرست هزينه‌هاي يك شركت، تعداد آراء يك نامزد انتخاباتي در حوزه‌هاي راي‌گيري، ....

اثبات دقيق آن هنوز ارائه نشده است. مي‌توان ثابت كرد داده‌هاي تصادفي كه از توزيع نرمال پيروي نمي‌كنند و ديمانسون دارند به دليل قانون توان چنين خاصيتي را نشان مي‌دهند. اما توجيه آن براي اعداد بدون ديمانسيون هنوز ناشناخته است.

تحقيق نشان داده كه متقلب‌ها اعداد ساختگي را حول و حوش 5 و 6 درست مي‌كنند.

اين قانون را روي فهرستي از حدود 1300 شماره شناسنامه امتحان كردم و با دقت خوبي درست از كار درآمد. مي‌خواستم نتايج انتخابات نهمين دوره‌ي رياست جمهوري در حوزه‌هاي مختلف را با آن آزمايش كنم كه متاسفانه در پورتال وزارت كشور موجود نبود. (بقيه‌ي دوره‌ها بودند. چرا اين يكي نيست؟)

توضيح من ناقص و صرفا براي جلب توجه به مسئله است. لطفا منابع را ببينيد.

چند منبع خوب:
http://mathworld.wolfram.com/BenfordsLaw.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Benford's_law
http://physorg.com/news98015219.html

۱۳۸۶/۰۲/۲۶

فــــيلـــترپيچ

اين وبلاگ‌ها كه ستون سمت چپ فهرست كرده‌ام و بقيه‌ي وبلاگ‌هايي كه گه‌گاه مي‌خوانم دارند يكان يكان فـــيلـــترپيچ مي‌شوند. سايت‌هايي كه روزانه مي‌ديدم هر روز كمتر مي‌شوند. هشتادو سه درصد -بله، هشتادو سه درصد- لينك‌هايي كه دنبال مي‌كنم به يك صفحه‌ي آبي مي‌رسند كه مي‌گويد ممكن نيست، نمي‌شود، نكن.

نگرانند كه بندگان خدا گمراه شوند. دارند به تكليف‌شان عمل مي‌كنند و ثواب براي خودشان مي‌نويسند.
يادم مي‌آيد آدم‌هاي سخت‌گير هرچه پير مي‌شوند بي‌حياتر مي‌شوند. بي‌تفاوت ‌تر مي‌شوند. رواداري‌شان بيشتر مي‌شود.
منتظرم تا اين نرم‌افزار هوشمند كه كلمات ممنوع را از چشمه‌ي اطلاعات شكار مي‌كند كمي پير شود. من بسيار خواهم زيست.

۱۳۸۶/۰۲/۲۲

فروغين

چه لزومي داشت؟ ها ؟

با شما هستم فروغ خانم.

شعر به آن بلندي ...

كافي بود مي‌گفتي

"تو مي‌دمي و آفتاب مي‌شود"

In today’s complex and ever changing world

مقاله‌اي كه با جمله‌ي بالا - يا از آن مقلدانه‌تر، ترجمه‌ي آن- شروع شده باشد نمي‌خوانمش. در اين دنياي به قول شما وانفسا، هيچ خلاقيتي براي فريب خواننده لازم نيست؟

صاعقه

اي كساني كه مي‌نويسيد. بترسيد از آنچه نبايد بنويسيد. و ننويسيد آنچه از آن بايد بترسيد. اين را از آن رو گفتيم. كه بدانيد كه مراقب شما هستيم. و هميشه اين را به ياد داشته باشيد. و به يكديگر يادآوري كنيد. دوستانتان را دوست بداريد. و با دشمنانتان دشمني كنيد.

۱۳۸۶/۰۱/۳۱

شرم

پسرم: بابا عفاف يعني چي؟
من: ... يعني نجابت ... پاكدامني
پسرم: پس مربوط به جنس مؤنث ميشه ... انقدر حاليم هست
من: ...

عجب. مي‌روم سراغ لغت‌نامه. لغت‌نامه براي تقدس‌زدايي ابزار مفيدي است. نوشته:
عفاف: نهفتگي، بازايستادن از زشتي، پارسايي نمودن.

نهفتگي؟ يعني چه؟ يعني رازآميزي؟
ميروم دنبالش. در نهفتگي هم همين كلمات را رديف كرده. به اضافه‌ي خدارت. خدارت؟ اين عليا مخدره كه مي‌گويند از اين ريشه است؟ تعقيب مي‌كنم ببينم به كلمه‌ي آشناتري مي‌رسم يا نه:
خدارت: شرمساري
شايد از پارسائي چيزي درآيد. مثالي از ناپارسائي مي‌بينم:
ناپارسائي هم از مردان عار است و هم از زنان. (اسكندرنامه‌ي خطي)

هر چه هست ريشه در شرم دارد. ياد سلمان رشدي مي‌افتم. لغت‌نامه مي‌گويد:
شرم: ... و آن حيرت و وحشتي است كه در آدمي پيدا شود از آگاه شدن ديگري بر عيب يا نقص او.
خوب، اين خوب است يا بد؟ از آشكار شدن عيب و نقص بايد هراسيد؟ اين ترس كشنده‌ي اعتماد به نفس نيست؟

امروزه شايد مطلوب‌ترين صفت آدم در نقش اجتماعيش اعتماد به نفس باشد. بي‌اعتماد به نفس هيچ كالا يا خدمتي را نمي‌توان فروخت. هيچ قدرتي را نمي‌توان نگه داشت. اما انسان تحسين شده‌ي زمان فردوسي حتما بايد باشرم و باآزرم باشد:

به نزديك او شرم و آهستگي است
خردمندي و راي و شايستگي است

***

آقاي ويتگنشتاين، به گمان شما شرم و نوآوري، آزرم و خلاقيت، حيا و خيال‌پردازي همبستر نيستند؟

۱۳۸۶/۰۱/۲۰

منحني سرنوشت

يك ترانه‌ي زيبا از ماريزا و سرنوشت آن با من. ابتدا ترانه را از اينجا بشنويد و اگر دوست داشتيد سرنوشت را بخوانيد.

ترانه‌ي زيبا ترانه‌اي است كه موسيقي و صدا و شعر زيبا داشته باشد. فادوي ماريزا دوتاي اول را دارد. اما آيا شعرش هم زيباست؟
سعي مي‌كنم از صرافت رمزگشايان خط ميخي استفاده كنم و اين ترانه‌ي خوش آهنگ را به فارسي برگردانم. فكر مي‌كنم زبان ترانه اسپانيايي باشد اما غلط است. مترجم گوگل مي‌گويد كه زبان ترانه پرتغالي است ولي نمي‌تواند همه‌ي كلمه‌ها و جمله‌ها را ترجمه كند.

مي‌خواهم از ترجمه‌ي ناقص گوگل، متن را به فارسي برگردانم. اصلا نشد. كلمه‌هايي را كه گوگل نتوانست ترجمه كند در هيچ ديكشنري اينترنتي پيدا نكردم.

[چطور مي‌شود زبان يك متن را تشخيص داد؟
Polyglot 3000 ابزار جالبي براي تشخيص بيش از 400 زبان است كه با دادن متن، زبان آن را تشخيص مي‌دهد. اين ابزار مجاني است. پلي‌گلوت هم متن مرا پرتغالي تشخيص مي‌دهد. (اين صفحه‌ي ويكي هم معيارهاي تشخيص زبان از روي متن را ارائه مي‌دهد كه متاسفانه قسمت فارسي آن ناقص است هنوز)
]

آخر سر دست به دامان يك پرتغالي زبان شدم. دوست ناديده‌اي كه درخواست مرا براي ترجمه‌ي متن ترانه به انگليسي در ساعتي پاسخ گفت، Ezequiel Coelho. اين پست و خاطره‌ي آن را تقديم او مي‌كنم.

عنوان ترانه: منحني فادو (سرنوشت)
خواننده: Mariza

در معبدي كه تنها از آن فادو است
روان آدمي باغي است
كه در آن گل‌ها شانه به شانه مي‌رقصند
در بادي تمام نشدني

آيا تاب مي‌آورند اين موجودات بينواي كوچك
خشم طبيعت را؟
شور و شوق، خطي مستقيم نيست
چنان‌كه فادو نيز يقيني نيست

فادو مثل يك بازي است
كه خدا آن را الهام و اختراع كرده
اگر او ما را در اين بازي گذاشته
براي آن بوده كه فادو را بازي كنيم

روي ميز احساسات
دل چون تاسي است
كه با گيتارها مي‌چرخد
و عددي را به ما مي‌دهد كه فادو است

يك و دو و سه
رويه‌هاي يك حقيقتند
چهار و پنج، پيشتر
بازي خوشبختي‌اند

شماره‌ي شش قطرب * است
براي اوست كه مي‌خوانم
درهاي دلم را مي‌گشايد
نگاهش كن، مي‌رقصد

* saudade: احساس اشتياق يا ماليخولياي ويژه‌ي طبع پرتغالي يا برزيلي

متن پرتغالي ترانه:
No templo que é só do fado
A alma é como um jardim
Onde as flores dançam de lado
Na ventania sem fim

Aguentarão, pobrezinhas,
As fúrias da natureza?
Paixão não é linha recta
Nem fado é a certeza

O fado é como um jogo
Que deus inventou inspirado
Se nos pôs cá nesta vida
Foi para jogar o fado

Na mesa dos sentimentos
O coração é um dado
E rola com as guitarras
E dá um número que é fado

O um, o dois e o três,
Faces da mesma verdade.
O quatro e o cinco já são
O jogo da felicidade

O número seis é saudade
Por ela venho cantar
Abriram-me as portas à alma
E agora é vê-la dançar

پ.ن: در جستجوي محتواي فارسي، دو نوشته‌ي خوب درباره‌ي فادو و ماريزا يكي از شهرام احدي، سايت دويچه وله و ديگري از محمود كوير، سايت فروغ پيدا كردم. شهرام احدي Fado Curvo را فادوي پر فراز و نشيب ترجمه كرده. قسمت‌هايي از نوشته‌ي محمود كوير را نقل مي‌كنم:

"فادو، آواز برده‌گان و دريانوردان

«فادو» شعر و موسيقی و رقص است، در هم آميخته‌يی شگرف! رنگين کمانی از رؤيا و رنج و آرزو!

فادو يعني سرنوشت. سرنوشت رازآميز و شگفت برده‌گان برزيلی و دريانوردان پرتغالی. فادو ريشه در جان کولی‌ها و خنياگران پرتغال دارد. فادو آواز انبوه رنج‌ديده‌گان درياست.

موسيقی و شعر فادو از ادبيات و موسيقی بومی و کوليانه‌ی پرتغال سيرآب می‌شود. اوج گسترش آن به سده‌های نوزدهم و بيستم می‌رسد. در اين هنگام، اين موسيقی در کشورهای پرتغالی زبان آمريکای لاتين نيز دامن گسترد و به بيان رنج‌ها و آرزوهای  کارگران و تهی‌دستان پرداخت. بندرگاه‌ها و می‌خانه‌ها را پر کرد و ملاحان را در خود فرو کشيد.

اين موسيقی آميخته‌يی از احساس‌های شورانگيز، عاشقانه و سرشار از اندوه است.

آشکار نيست که آيا ريشه‌ی فادو از آوازخوانی دريانوردان پرتغالی‌ست يا برگرفته از سبک‌های موسيقايی برزيلی مانند لوندوم و مودينها. واژه‌ی فادو به معنی سرنوشت و با واژه‌ی fate انگليسی هم‌ريشه است.

به باور برخی اين موسيقی ريشه‌ی موريش دارد که ام‌روزه نيز در موراوايا نزديک ليسبون باقی مانده‌اند. نخستين اجرای شناخته‌شده‌ی فادو در يک سالن برزيلی به نام مدينهاس بوده که اين سالن در پورتو و ليسبون است. به هر روی، برده‌گان و دريانوردان از آفريقا و برزيل و پرتغال با اين موسيقی رقصيدند و شادی کردند و گريستند.

در اجرای اين موسيقی  از دو يا چند ساز گيتار به هم‌راه صدای خواننده (بيش‌تر زن) استفاده می‌شود. گيتاری که در اجرای اين موسيقی استفاده می‌شود، گيتار پرتغالی‌ست که از لحاظ شکل چيزی‌ست بين گيتار اسپانيايی و ماندولين. از لحاظ ساختاری و نوع کوک فرق چندانی با گيتار اسپانيايی ندارد. به همين خاطر مدت‌هاست که در اجرای اين موسيقی کم‌تر از اين گيتار استفاده می‌شود و بيش‌تر گيتار اسپانيايی که رايج‌تر است، به كار می‌رود. ديگر سازهايی که در اجرای اين موسيقی نواخته می‌شوند، ويولا، ماندولين و انواع سازهای ضربی‌اند. ضربه‌های بر طبل و گيتار است که جان اين موسيقی‌ست.
«آماليا» مهم‌ترين چهره‌ی شناخته‌شده در اين سبک است. صدای جادويی اين زن و هم‌راهی آهنگ‌سازان کم‌مانندی که او را پشتی‌بانی می‌کردند، چهره‌يی فراموش‌نشدنی از اين سبک را برای دوست‌داران موسيقی ايجاد کرده است.

نخستين فادوخوان سرشناس «ماريا سِورا» نام داشت که در نيمه‌ی نخست سده‌ی نوزده ميلادی ميزيست. نوع فادو او امروزه به «فادو ليسبون» معروف است.

ماريزا
 
ماريزا در سال ۱۹۷۷ در موزامبيك به دنيا آمده، در همان دوران كودكى به هم‌راهى خانواده‌اش راهى پرتغال گشته و در ليسبون بزرگ شده است. در كنار ديگر خواننده‌گان نوآور فادو، چون ميسيا كريستينا برانكو توانسته است موسيقى اصيل پرتغال را بار ديگر در دنيا، سر زبان‌ها بيندازد.

اگرچه چند سالى بيش نيست كه از فعاليت‌هاى جدى او می‌گذرد، اما بايد گفت كه اين هنرمند جوان، به سرعت توانسته دوست‌داران و منتقدان اين موسيقى را مجذوب خود كند. در سال ۲۰۰۰ به عنوان به‌ترين خواننده‌ی زن فادو در پرتغال انتخاب شد. در سال‌هاى ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳ جايزه‌ی منتقدان موسيقى آلمان را دريافت كرد و در فوريه‌ی سال ۲۰۰۳ هم از طرف راديو ۳ بى‌بى‌سى، جايزه‌ی به‌ترين هنرمند اروپايى در بخش موسيقى جهان به وى اعطا شد. او هم مانند ميسيا، يكى ديگر از بانوان نوآور موسيقى فادو، در تلاش برای شکستن سنت‌هاست."

***********

مراجع ديگر:

سايت خواننده
صفحه‌ي ماريزا در ويكي‌پديا

۱۳۸۶/۰۱/۱۴

اثر تاريخي يك انگل

مطلب جالبي خواندم در وبلاگ پسر فهميده درباره‌ي انگلي كه باعث مي‌شود موش‌ها از گربه‌ها نترسند و درنتيجه احتمال خورده‌شدنشان بيشتر شود. اين‌طوري انگل مادرمرده هم به مراد دلش مي‌رسد و با ورود به بدن گربه كه ميزبان اصليش است راحت تر توليد مثل مي‌كند. خوب، البته تا اينجا نمي‌شود نتيجه گرفت كه اين نقشه‌ي زيركانه كار آن تك ياخته‌ي بي‌مغز باشد. اما ماجرا آنقدر جذاب بود كه كنجكاو شدم بيشتر بدانم. اين‌ها نتايج جستجو در ويكي به دنبال توكسوپلاسما است:
مادراني كه دچار اين انگل هستند احتمال پسر زائيدنشان به ميزان معناداري بالاتر مي‌رود.
يك چهارم جمعيت ناقل اين انگل هستند و بيماري آنها در حالت كمون است.
اين انگل مي‌تواند سبب بروز تغيير در رفتار ناقل بشود:افزايش رفتارهاي خطرسازكند شدن واكنشاحساس ناامني و عدم اعتماد به نفسرنجورخويي (Neuroticism) [حساسيت به احساسات منفي]
تماس با گربه و نيز خوردن گوشت خام يا خوب پخته نشده‌ي خوك، گوسفند و آهو از راه‌هاي انتقال اين انگل است.
در انسان‌هايي كه مشكل ايمني نداشته باشند، بيماري ناشي از انگل خود به خود خوب مي‌شود و علائم آن شبيه سرماخوردگي است.
داشتم به اثر اين انگل در اجتماعي از آدم‌هايي فكر مي‌كردم كه مثلا اكثرشان گربه دارند يا گوشت نپخته مي‌خورند (مثل فرانسوي‌ها). فكر مي‌كردم چه عجيب است كه اخلاق اجتماعي يك ملت را يك انگل رقم مي‌زند. رسيدم به نقل قولي از Kevin Lafferty كه خيلي گويا مطلب را گفته، عينا ترجمه مي‌كنم:
"در جمعيت‌هايي كه اين انگل خيلي شايع است، تغيير شخصيت انبوه آدم‌ها مي‌تواند منجر به تغيير فرهنگ جامعه بشود. پراكندگي شيوع توكسوپلاسما مي‌تواند توجيه‌گر بخش قابل توجهي از تفاوت‌هاي ميان جوامع انساني در زمينه‌هاي مربوط به خود (ego)، پول، مالكيت مادي، كار و قوانين باشد."
منابع: درباره‌ي انگل - درباره‌ي بيماري

۱۳۸۶/۰۱/۱۲

چرخه‌ي شهرت را شرح دهيد

به هر دليلي از كسي خوشمون مياد، يك دوست يا معشوق يا هنرمند يا متفكر يا سياستمدار يا آئين يا محصول يا ... . اسمشو ميذاريم سوژه.
1- به همه‌ي اخبار اون سوژه علاقه‌مند ميشيم. هر خبري رو با دقت پي مي‌گيريم و نقل مي‌كنيم. يه شبكه‌ تشكيل ميشه كه با نرخ نمايي اخبار سوژه رو بين هوادارا پخش ميكنه.
2- كم كم سر و كله‌ي منتقدها هم پيدا ميشه و شروع مي‌كنن به نقد سوژه. سوژه‌ي معروفه كه براي منتقد ارزش نقد كردن داره. وجود رقيب البته بازي رو هيجان انگيزتر مي‌كنه. رقيب منتقديه كه از بقيه خلاقيت بيشتري داره.
3- جدال منتقدين و هواداران. آخ جون، دعوا. جنجالِ اين جدال، سوژه رو باز هم مشهورتر مي‌كنه. به طور معمول نقدها در اين دوره طالب بيشتري داره. چون ملت تعريف زياد شنيدن و حالا انتقاد چون جديدتره جذاب‌تره. كمتر چيزي به اندازه‌ي شكست يك اسطوره مردم رو جلب ميكنه.

4- انزواي اسطوره. اين مدت زمانيه كه ملت براي فراموش كردن سوژه بهش نياز دارن.

5- مرگ اسطوره و جاودانگي. اين خودش يه خبره كه دوباره توجه ملت رو به جلب مي‌كنه. بيت: آخر همه كدورت گلچين و باغبان / گردد بدل به صلح چو فصل خزان رسد. در اين فاز ملت (كه شامل هوادار و منتقد هم هست) به خاطر حس نوستالژيكشون نسبت به سوژه اونو در خاطر نگه مي‌دارن.

[نظريه‌ي چرخه‌ي عمر محصول و تكنيك branding در كسب و كار براي اينه كه يه شركت هميشه اين چرخه رو تكميل كنه. تو آدماي معروف هم اونايي كه مدام موقع نزول، يه نوآوري جديد نشون دادن چرخه‌ي شهرت طولاني‌تري درست كردن. مثال: ارائه‌ي نسبيت عام بعد از نسبيت خاص، مسلمون شدن مايكل جكسون بعد از موفقيت در خوانندگي، توليد محصولات جديد توسط شركت‌ها، ...]

راستي، يادم رفت بگم، مواد لازم: سوژه، خلاقيت، رسانه، ملت، رقيب (اختياري اما اثربخش)

نتيجه‌گيري: با بودن مواد لازم، نوآوري هميشه موجب جاودانگي ميشه. جاودانگي احساس كميكيه كه بشر براي فراموش كردن مرگ بهش متوسل ميشه. دوس داري؟ be the first, best, or different

[اين نظريه هنوز نوزاد هم نيست]

۱۳۸۶/۰۱/۱۱

هاين؟

- امروز يه ماده‌ي جديد كشف كردم
- چي؟
- Dodecaacetylprodelphinidin B3
- خوب؟
- خوب كه چي؟

دو تا مانتو دارُم، يكّيش كوتايه

نيگام كن
(- گُنايه)
سفيدي صورتُم چون قرص مايِه
دو زلفونُم مثال شب سيايه
دو دندونم طِلايه
دو تا عاشق دارُم يكّيش تو رايه
شليتَم كه كوتايه
دو تا ياري دارُم يكيش سيايه
خونَم ميدون شايه
(- دو چشم نرگست كار كجايه؟
- يا شيراز، يا كرمون
- يا تبريز، يا زنجون
- يا خلخال، يا تهرون
- گمونم كار خراطاي رشته
- گمانم كار مرتاضاي هنده
- گمونم كار نقاشاي چينه
- ببينم، كار ملاهاي قم نيست؟
- يا شايد كار عطاراي كاشون
- يا كار باغبون‌هاي فسايه
- نه جونم، اين دو تا چشمي كه اينجاست
يا كار لاله‌كارونِ بيابون، يا آه مستاي ميخونه‌هايه)
نه جونم، نه عمرم،
دو چشم نرگسم كار خدايه
دو تا نومزد دارم يكّيش گدايه
سه چار تا خواستگار دارم ... (- ماشالّا)
يكيش خيلي بلايه
الان در شهر زيبا كدخدايه
(- سر درويش عاشق بي‌كلايه)
يكيش رفته زيارت
حالا در كربلايه
يكيش يك شاعر چاق و شهيره
(- زن شاعر نشو، شاعر فقيره)
يكيش نقاش مشهور و هنرمند
(- خوراك نقّاشا نون و پنيره)
يكيش ملاي بي لا
(- كه خيلي با خدايه
- از اون مرده خورايه)
يكيش رمال بي‌مال
كه خيلي بي‌حيايه
(- خداوندا، خدايا، چقد اين خالَه سوسكَه بي‌وفايَه)
يكيش جن‌گيرِ بي‌جن
(- زن جن‌گير نشو، بي‌احتياطيست
هميشه چن‌تا از جنّاش تو رايه)
يكيش يك آدم رند و زرنگه
كه از بس ناقلايه،
هم الان حاكم شهر فرنگه
(- همون حاكم كه داراي تفنگه؟
تفنگاش پر فشنگه؟
فشنگاي ديويس تُن، فشنگاي دويس ميليون مگاتن
- فشنگاي عموسام، براي پاپتي‌هاي ويتنام؟
- همون حاكم كه اخلاقَش سليمَه؟
- همون حاكم كه حالاتِش حليمَه؟
- كه از اقوام شيطان رجيمَه؟
- زن حاكم نشو، حاكم حكيمِه،
ز بس كه مهربونه، در اموال همه عالم سهيمه)
يكيش چنگيز خانه
(- كه از آدم خورايه، همش در فكر جنگه)
يكيش تيمور لنگه
(- جفنگه)
يكيش خاقان چينه، كه مردي نازنينه
حسابش با همه دنيا سوايه
فرستاده پِي‌ام با ساز و آواز
(- لابد همراه ده مليارد سرباز)
يكيش آقا محمد خان قاجار
(- كند همجنس با همجنس پرواز)
***
مادرم زينب خاتون
گيس داره قدّ كمون
از كمون بلندتره
از شبق مشكي‌تره
پسّوناش انار و به
خيمه زده كنار ده
به كس كسانم نميده
به همه كسانم نميده
به راه دورم نميده
به مرد كورم نميده
(- به كي ميده؟)
به كسي ميده كه كس باشه
قباي تنش اطلس باشه
...

شهر قصه - بيژن مفيد

۱۳۸۶/۰۱/۰۸

كاربرد مدني اصلاحات

در رشت باران كه مي‌بارد مغازه‌دارهايي كه جنس‌هايشان در فضاي باز است روي آن را به هر وسيله مي‌پوشانند. اين عكس را ايام عيد در سفر رشت از محله‌ي ساغري‌سازان گرفتم.


روي پارچه نوشته: تحولات دموكراتيك در بستر مشاركت مدني و توسعه‌ي سياسي شكل مي‌گيرد.
براي ديدن عكس با جزئيات بيشتر روي آن كليك كنيد.

۱۳۸۵/۱۲/۲۹

بهار مست شدن: تا شب و روز جهان آینده‌اند روزگارت روز و شب نوروز باد


همزبان من، سال نوت مبارك! نوروز مبارك!

مرسي كه آمدي و نوشته‌هايم را خواندي.
ممنون كه به انگيزه‌ي نوشتن من رونق مي‌دهي.
سال خوبي داشته باشي، شاد و مشغول.


براي ديدن جزئيات بيشتر روي تصوير كليك كنيد

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

نام قديم شهرهاي ايران

اراك: سلطان‌آباد

اردبيل: فيروزگرد، اردپيل، بادان پيروز، پيروز رام

اروميه: ارميه، اورميه، روميه، رضائيه

اصفهان: انزان، گابيان، گابيه، جي، كي، اسپاهان، سپاهان، اسپهان، صفاهان، اسفاهان، اسبهان، اسفهان، اسباهان، گابا، اسپادانا، آپادان، آپادانا، رشورجي، يهوديه، اصبدانه

اهواز: جمع هوزي يا سوزي، ناصري، سوق‌الاهواز، هرمزاردشير، رام‌شهر، اگينيس، تاريانا، اوكسين

ايلام: پشتكوه، عيلام، انزان، انشان

بابل: بارفروش

بجنورد: بيژن گرد، بوزنجرد، چرمغان

بروجرد: وروجرد، وروگرد، ولوگرد، بروگرد، اروگرد، پيروزگرد

بندرعباس: گمبرون، عباسي

بوشهر: ري‌شهر

بيرجند: برجند، برجن، برکن، بیرگند

تبريز: داوريژ (به ارمني يعني انتقام)، تورژ (tavrezh)

تهران: طهران (از توابع ري)

خرم‌آباد: ؟

رشت: بيه‌پس

ري: رقا، رگا، رگها، راك، راگ، پيروزرام، راگس، راجس، ري‌اردشير، محمديه

زابل: نيمروز

زاهدان: دزداب

زنجان: خمسه

ساري: سارويه، طوسان، زدركرد، زادراكارتا، وَرنَه، فناكه (phanaca)، سيرينكس (syrinx)، اوهر، نارنجه كوتي

سمنان: ؟

سنندج: سنه دژ

شيراز: تي را سي ئيش

شهركرد: ده‌كرد

قزوين: كژين، كشوين، كشرين

قم: ؟

كرمان: بردشير

كرمانشاه: قرماسين، كامبادن، كرمانشه

گرگان: وُركان، هيركانيا، جرجان

مشهد: سناباد (از توابع طوس)

نيشابور: نشابور، نشاپور، نيشاپور، نيسابور، نيوشاهپور، نيوك شاهپوهر (Nivak - Shahpuhr)

همدان: امدانه، هگمتان، هنگمتان، اگباتان

ياسوج: تل خسرو

يزد: منسوب به يزدگرد، زندان سكندر، ايساتيس، فرافيژ

برگرفته از لغت‌نامه‌ي دهخدا