ميايستد روبروي پستو. خيره به تاريكي درون آن نگاه ميكند.
- اينجا خيلي تاريكه. يه چراغي چيزي روشن كن.
پس چيزي از اين تاريكي الهامبخشش شده كه ايستاده است.
+ ببين، اون روبرو يه ستون ذرات معلق دارن تو نور آفتاب عصر ميرقصن ميرن بالا.
- امروز با دوستي دربارهي دو تحقيق حرف ميزديم. مقايسه ميكرديم نگاه و بيان يك محقق ايراني و آلماني را. دانشمند ايراني ميگويد: فرهنگ استفاده از [فلان خدمت] وجود ندارد. و بعدش مثل يك منتقد شيردل به مشتريان ايراني ميتازد.
محقق آلماني همان عامل را "فقدان تقاضاي كافي" مينامد. جالبه، نه؟
+ آها ...
- منظورت اينه كه تو آفتاب بهتر ميشه يه آلودگي هوا پي برد؟
+ نه، من ميشستم تو سايه ... خيره ميشدم به ستون ذرههاي غبار. منو ياد ...
- وصال خورشيد و ازين عرفان بازيا؟
+ نه بابا ... كيف ميداد. تنبل و آهسته ساعتها ميرقصيدن. اون وختا نميدونستم چرا بالا ميرن.
- خودمونيما، دكونت جاي خوبيه.
+ چطو مگه؟
- دنجه... بشينيم تا غروب تماشا؟
+ باشه. ديرت نشه يه وخ؟
۱۳۸۶/۱۲/۱۸
يهذره
۱۳۸۶/۱۱/۱۴
محرمانه-مستقيم
ارتغبفاطم بفا وابفقتغعيتغ بفنچه كجحدابفقل رسيدنچه . نچهيكجح نچه م.
***
چاي را ريختم روي كيبورد. نتيجهاش را آن بالا ميبينيد. داشتم اين را مينوشتم:
ارتباطم با واقعيت تقريبا قطع شده. هيچ محركي به من انگيزهي پاسخ نميدهد. نه زنگ تلفن، نه صداي تخليهي تيرآهن همسايهي روبرو، نه صداي تلويزيون كه چار قدم آنورتر روشن است، نه ايميلها و اسمسها ... باورم نميشود 24 ساعت سيگار نكشيدهام. اما انگار پارسال بوده. همين كه الان روشن است گويا هيچ وقت تمام نخواهد شد. زمان با ملايمت ايستاده است. خيلي وقت بود تب نداشته بودم. حالم عالي است. همهي تنم با درد پيام ميدهد كه فقط به من توجه كن.
چه خوب است اگر مرگ هم اينطوري باشد.
۱۳۸۶/۱۱/۰۳
دانش نيك و بد
چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند، نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد
مدار ایچ تیمار با او به هم
به گیتی مکن جان و دل را دژم
شاهنامهي فردوسي
۱۳۸۶/۱۰/۱۷
كلك
انحناها و كرشمهها و طنازيها و ناز و نياز خريدنها و ظرافتها و آرايشها و لاسها و تقديسها و قهر و آشتيها و اينها
به يك نقطه ميبردت. مثل تابلوهاي راهنمايي كه قرار است موقعيت مهمي را نشانت بدهد.
و آنجا؟
چيز خاصي نيست.
***
آنچه شما خواستهايد
***
كلك است يا كمدي، نميدانم. اما در هر شوخي تندي، تحقيري نهفته است. و ترسي. اين را ميدانم.
۱۳۸۶/۰۷/۱۵
تنهايي شبهعلمي
لطفا يك نگاه ولو سرسري به اين سه بند بياندازيد:
1. از وسط دامن آقا برنارد لوییس و ریموند پوپر و کانت و رورتی و راولز و میلتون فریدمن و مایکل ایگناتیف و البته فیلسوف/مترجم برجستهی تمام هستی یعنی [] رامین جهانبگلو پرت شداند وسط دامن موجود «ترسناکی» بهنام مارک هوبارت که تمام رشتههای اندوختههای فکریشان را در خانهی هنرمندان با یک اشاره آتش میزند.
2. استواري تئوري هانتينگتون اما از آنجا سرچشمه ميگيرد كه او نظريه خود را براساس تئوريهاي واقعگرايانه در علم سياست بنا نهاده است. رئاليسم سياسي هانتينگتون در برابر ايدهآليسم سياسي فوكوياما قرار داد. همچنان كه ماركس و لنين اسير ايدهآليسم بودند. دانشمندي چون هانتينگتون آراي خود را در بستري از نظريههاي سنتگرايانه و واقعگرايانه سياسي همچون هانس مورگنتا، ريمون آرون، هنري كسينجر، جورج كنان و آلفرد ماهان قرار داده است.
همه اين متفكران فرزندان توماس هابز و ماكياولي بودند كه نظريهاي شجاعانه در باب جنگ داشتند.
3. در زمان ما يعني دهههاي پاياني قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يكم سنت فكري ضدمدرن در نوشتههاي متفكران معاصر فرانسوي مانند ژاك دريدا، ميشل فوكو، ژانفرانسواليوتار و ژان بودريار بحثهاي فراواني را ايجاد كرده است. گذشته از اين متفكران،انديشمندان ديگري نيز همچون ريچارد رورتي و السدرمكنتاير، توماس كون و پالفايرآبند در كشورهاي انگليسي زبان نيز در زمينه نقداز خارج ساخت مدرنيسم با آن مواجهميشوند.
اميدوارم نويسندگان اين سه متن كه آنها را به تصادف انتخاب كردم مرا ببخشند چون به دليلي كه گفتن ندارد، نامشان را ذكر نخواهم كرد.
در هر سه بند، اسم تعداد زيادي آدم ميبينيم كه لابد هريك نماد انديشهاي بودهاند. دليل رديف كردن اين نامها چيست؟ من حدسهايي ميزنم:
- مثل شاهد آوردن در يك دعوا ميماند. آدمهاي زيادي را ميآوريم تا حرفمان را باور كنند.
- بر مجهولات مخاطب ميافزاييم تا احساس ناداني كند. اين طور مجبور ميشود فكر كند ما درست ميگوئيم.
- به مخاطب حالي ميكنيم كه ما در محل بحث، بچه محلهاي زيادي داريم كه به كمكمان ميآيند.
- حوصله يا جرات بيان نظريات آن آدمها را نداريم، به جايش تلگرافي كد ميدهيم و مخاطب بايد بفهمد ما كدام قسمت از انديشههاي آن آدم را در نظر داريم.
- احساس تنهايي ميكنيم. آوردن اين نامها براي ما به مثابه ذكري است كه ما را از تنهايي در ميآورد و از احساس دهشتناك آزادي، رهايي ميبخشد.
اين فهرست را همچنان ميتوان ادامه داد.
۱۳۸۶/۰۷/۰۲
اين جامها
...يه قول تلويحي پستو اين بوده كه وقتي تلخي، ننويسي. غم و غصه و چسناله منتشر نكني. اما
(اما بي اما. با عذرخواهي از دوستان عزيزي كه نسخهي قبلي رو ديدن و كامنت گذاشتن، اين پست همينجوري مثله ميشه)
۱۳۸۶/۰۶/۰۴
دارا و سواري و اپيلاسيون و غيره
تا اينجا خيلي با مديريت منابع انساني فرق نميكرد.
بس كه پسرم با شوق و ذوق از سواري گفت خام شدم و اين توصيهي قديمي را كه "ورزش براي سيگار زيان دارد" را فراموش كردم و جلسهي دوم با او به باشگاه سواركاري رفتم و سوار اسب شدم.
اسب هر جا بخواهد ما را با خود خواهد برد
آموزههاي سواري ميگويد يك اسب را با ضربهي پا به شكم يا صدايي شبيه نچنچ ميتوان به حركت قدمرو و بعد يورتمه واداشت. اما تجربهي من اين است كه اسب در اين حالتها به حركت ميافتد:
وقتي ببيند كه شلاق يا چوب يا چيزي شبيه آن در دست داري.
وقتي به مربي سواركاري يا كارگر اصطبل نزديك ميشوي. (در اين حالت ممكن است از حالت سكون ناگهان چارنعل برود)
وقتي ببيند اسبي كه كنارش ايستاده، شروع به يورتمه ميكند.
ديالوگ با اسب و استفاده از الفاظ و آواهاي ملاطفتآميز اصلا مؤثر نيست، بلكه باعث ميشود ايشان هر جا خواست به وضعيت توقف كامل برود و به هيچ فرماني پاسخ ندهد. از پسركي كه اسبها را تيمار ميكند پرسيدم چرا اينها حتي به صداي شما حساسند؟ گفت: ميدوني ما روزي چقدر شلاقشون ميزنيم؟ محكم ها!
تجربههاي فرامتني پراكنده
- پس از اولين جلسهي سواري، تمام مساحت بين دو ران با سايش به زين اسب ابتدا كاملا اپيله شده (پشم و پيلش كنده ميشود) و سپس زخمي به اندازهي اين هوا درست ميشود. تمام ماهيچههاي گردن تا باسن و اندكي هم ران دچار كوفتكي و خستگي ميشود و روز بعد مثل اردك در سرازيري راه ميرويد.
- در فيلمها و كارتونها ديدهايد اسبي كه به تاخت ميرود يكهو ترمز ميكند و سر و گردنش را ميدهد پائين و سواركار را در يك مسير سهمي شكل پرتاب ميكند؟ اين صحنه را ميتوان بارها هنگام سواري دادن اسبهاي جوان با هيجان تماشا كرد.
- اسب سواري بر خلاف ظاهرش بسيار انرژيبر و كالريسوز است. من كه در دويدنهاي طولاني هم خيلي كم عرق ميكنم، بعد از نيم ساعت سواري عرقم حسابي درميآيد.
- اسب سواري در مقايسه با بسياري از ورزشها و برخلاف تصور عمومي ورزش به نسبت ارزاني است.
- اسب يك موجود ترسو، دنبالهرو و گاه به شدت احمق است. فكر ميكنم ماجراي نجابت اسب به خاطر قيافهي كشيده و چشمان درشت و اطاعت در برابر خشونت و شنوايي فوقالعادهاش سر زبانها افتاده باشد.
اين دو بيت را چند سال پيش روي سپر جلوي يك تريلي خواندم: (بله، سپر جلو، يعني بيشتر براي دل خودش نوشته)
دارا چو شود خسته ز آسيب سواري / ده دختر گلچهره بمالند تنش را
مزدور كه نعمت ده دارا و ندار است / ده روز بميرد، كسي نيست بدوزد كفنش را
دركش ميكنم. البته منظورم فقط احساس خستگي و انقباض عضلاني يك سواركار ناشي است.
منبع عكس:
Waugsberg
۱۳۸۶/۰۵/۱۹
جنگ بر سر زن؟
اخبار ميگويد: "در این یورش، 9 غیرنظامی از جمله دو زن نیز کشته شده اند". يعني زنان پيكارجو نيستند. اگر كشته شوند خوني بيگناه بر زمين ريخته است.
او ميگويد: "همهي نزاعهاي جهان، ريشه در زني دارد. زنان هيچگاه در جنگهاي جهان هدف نيستند مگر به ناجوانمردي. اما رقابت مردان براي تصاحب زنان است. مردان بر سر اين تنازع چه خونها كه نميريزند."
راست كدام است؟
۱۳۸۵/۱۲/۰۳
۱۳۸۵/۱۱/۱۷
اس ام اس هاي چيز
"به آسمان نگاه كردم ديدم تو چه ماهي، به ستاره نگاه كردم ديدم تو در قلب مني"
"يك گل زيبا را ديدم و به من گفت من زيبا نيستم، اوني كه دارد اين اس ام اس را مي خواند زيبا مي باشد"
اينا رو كه مي خونم بيني و ابروم چين ميافته و تصور ميكنم ناجوانمردانه سرشاخهي يه شبكه اجتماعي تينيجري شدم.
۱۳۸۵/۰۹/۱۹
من يك message كوچك تلخم، مرا نخوان *
ديروز مه بود. از آنها كه روي زمين ميغلتد. قدم زدن توي مه خوب بود. مثل رانندگي در شب كيف دارد.
۱۳۸۵/۰۹/۰۵
آلرژي تلفن
۱۳۸۵/۰۸/۱۱
ستايش نوآوري
گاهي فكر مي كنم خواندن احساسات خيلي خصوصي بعضي آدمها توي وبلاگ، مثل ديدن فيلمهاي پورنو شده است. مشخصه فراگير آنها تكراري بودن است. انگار داريد محصولات يك كارخانه انبوه سازي چيني را مي بينيد كه قبلا از نمونه هاي اوريجينالش لذت برده ايد.
۱۳۸۵/۰۷/۱۶
پشتاره، زماني براي گذارگي
1.ماه رمضان براي من مثل روز تعطيل ناصرالدين شاه مي گذرد. بيدارم، ميروم و مي آيم و همه چيز خوب پيش ميرود، جز اينكه من باز كشف مي كنم با مغز نيمه تعطيل هم مي شود سپري كرد.
2.تا حالا تخمه آفتابگردان ريز چرب بوداده سپس آسياب شده و دم كرده ميل كرده ايد؟ مزه و عطرش خوب است. چرب و ترش و خيلي شور.
3.چيپس فلفلي با ماست و ... . خوب است و مجرّب قديم.
4امروز ما ناصرالدين شاهيم كه ياد سفر فرنگ است و رچك هاي بي صدا مي زند و به تخماقش نيست.
5.
۱۳۸۵/۰۷/۰۱
ما چگونه مردمي هستيم؟ (بلا نسبت همه) (!)
تعريف كردن از خود را بد ميدانيم: "تعريف از خود گه خوردنه"، "لاف در غربت و گوز در بازار مسگرها"، "مشك آنست كه ببويد، نه آنكه عطار بگويد". منتظريم دنيا خودش بفهمد ما چه گوهر يكدانه اي هستيم كه در خلاب افتاده ايم. در حاليكه معرفي كردن خود و ارائه يك تصوير روشن و درست از خود، وظيفه هر كسي است كه مي خواهد با مخاطبش به سرعت يك ارتباط مثبت برقرار كند.

