‏نمایش پست‌ها با برچسب بيانيه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بيانيه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶/۱۲/۱۵

رها كردن بازي - standup philosophy

يك قاعده‌ي مهم بر فراز هر بازي و فراتر از آن، اين است كه ˝هر لحظه اراده كني مي‌تواني از بازي خارج شوي." اگر داري بازي مي‌كني، يعني كه مي‌خواهي.

رقابت، ميل به برنده شدن، ميل به با افتخار باختن و پرهيز از قضاوت منفي ديگران، ‌ما را ترغيب مي‌كند كه يك بازي ناخوشايند يا بدفرجام را تا انتها ادامه دهيم.

فصل پاياني داستان "دعوت به مراسم گردن زني" ناباكوف را ببينيد. اينجا قبلا قسمتي از آن را نقل كرده‌ام.

شايد به همين خاطر است كه رياضت كشيدن براي كسي كه احساس خوشبختي و شادماني مي‌كند بي‌معني است، اما براي آنكه رنج مي‌كشد (بازيگر بازي نامطلوبي است) رياضت كشيدن يعني ترك بازي نامطلوب و آغاز كردن بازي جديد.

همچنين است كه دشمنان، قدر مشترك دارند. زيرا بازي‌شان يكي است.

همچنين است كه به قضاوت ديگران تن مي‌دهيم. چون مي‌خواهيم به بازي برگرديم.

***

لطفا كلي‌گويي‌ها را به حساب ايستاده چيز كردن بگذاريد.

136160165_c445c54778

۱۳۸۶/۱۱/۲۶

لكنت

از پست‌هاي قبلي معلوم است كه افتاده‌ام روي فيلم ديدن. اولويت را به فيلم‌هايي داده‌ام كه به خاطر شهرت‌شان رغبت نكرده بودم ببينمشان. خوب، اين بيماري قديمي من است.
ديشب راننده تاكسي اسكورسيزي را ديدم. قصه‌ي جواني (رابرت دنيرو) كه بعد از خدمت سربازيش در ويتنام، راننده‌ي تاكسي مي‌شود و يكسره شيفت شب كار مي‌كند. او پس از شكست در عشق خياليش، براي پركردن زندگي دست به خشونت مي‌زند.
فيلم پايان ابلهانه‌اي دارد. اما خوش ساخت است. سكانس گفتگوي دنيروي مستاصل با همكار كهنه‌كارش در يك خيابان پائين، به نظرم جالب بود. متن اصلي را اينجا كپي مي‌كنم (مي‌بخشيد كه ترجمه نمي‌كنم). گفتگو با پرسش دنيرو شروع مي‌شود.

-Can I talk to you for a second?
+Yeah

-I know you and I ain't talked too much, you know. But ... you've been around, so....
+Sure, that's why they call me the Wizard.

- I got... It's just that I got a.... I got a....
+Things got you down?

- Yeah, happens to the best of them. Yeah, they got me real down...real down. I just want to go out... and you know, really ... really ... really do something.
+Taxi life, you mean?

snapshot20080215173139

- Yeah ...No, it's.... I don't know... I just want to go out.... I really ... I really want to.... I got some bad ideas in my head ... I just ...
+ Look at it this way ... A man takes a job, and that job...you know, that becomes what he is. You know, like....you do a thing, and that's what you are. I've been a cabbie for 17 years. Ten years at night. And I still don't own my own cab. You know why? Because I don't want to. That must be what I want. To be on the night shift, driving somebody else's cab. You understand?
You get a job, you become the job. I mean ... One guy lives in Brooklyn, one guy lives in Sutton Place. You get a lawyer,  another guy's a doctor. Another guy dies, another guy gets well... you know ... and people are born. I envy you, your youth.
Go out and get laid. Get drunk ... you know ... Do anything. You got no choice, anyway. I mean, we're all f*cked. More or less ... you know ...

snapshot20080215173023

-I don't know. That's about the dumbest thing I ever heard of.
+It's not Bertrand Russell, but what do you want? I'm a cabbie ... you know .. I don't even know what the f*ck you're talking about.

- I don't know... maybe I don't know either.
+ Don't worry so much. Relax, killer, you're gonna be all right. I know. I've seen a lot of people...
...and I know.

- Okay. Thanks, man. Yes, you know...
+ You're all right... you're all right.

۱۳۸۶/۱۰/۱۷

آهستگي

سرعت ، تجسمِ لذتي  است  كه  انقلاب  تكنولوژي  به  انسان  عطا كرده  است . برخلاف  موتورسوار، يك  دونده  همواره  در جسم  خويش  حاضر است ، تا ابد نيازمند آن  است  كه  به  تاول ها و نيز خستگي  بي پايان  خويش  بينديشد. او به  هنگام  دويدن  وزن  خود را احساس  مي كند، سن  و سال  خود را مي داند و بيش  از هر زمان  ديگري  نسبت  به  خود و زمان  زندگي اش  آگاهي  دارد. تمام  اين ها هنگامي  تغيير شكل  مي يابد كه  انسان  نيروي  سرعت  را به  يك  ماشين  واگذارد، از آن  پس ، جسم  او از روند طبيعي  خارج  شده  و خود را به سرعتي  مي سپارد كه  لمس  ناشدني  و غيرمادي  است ؛ سرعت  ناب ، سرعت  محض ، سرعت  خلسه وار.

چرا لذت  آهستگي  ناپديد شده  است ؟ آه ! كجا رفتند دل آسودگان  روزگاران  گذشته  كه  به  نرمي  گام  برمي داشتند؟ كجا رفتند ولگردان  و بي كارگاني  كه  قهرمانان  ترانه هاي  عاميانه  بودند؟ خانه  به  دوشاني  كه  از آسيابي  به  آسياب  ديگر پرسه  مي زدند و شب  را زير ستارگان  به  صبح  مي رساندند. آيا اين  مردمان  نيز به  همراه  كوره راه ها، مرغزارها و فضاي  باز جنگلي  ناپديد شده  و به  همراه  آن  طبيعت ، يكسره  محو شدند؟ در زبان  چك  ضرب المثلي  وجود دارد كه  رخوتِ ساده ي  ايشان  را با استعاره اي  بيان  مي كنند: «آنان  به  پنجره هاي  خداوند خيره  شده اند.» كسي  كه  به  پنجره هاي  خدا چشم  دوخته  باشد، نه  كسل  و بي حوصله  كه  شاد و مسرور است . در دنياي  امروز ما تنبلي  بدل  شده  است  به   " كاري  براي  انجام  دادن  نداشتن  "  و اين  موضوع  كاملاً متفاوتي  است ؛ كسي  كه  كاري  براي  انجام  دادن  ندارد ناراضي  است ، كسل  است  و در جست وجوي  ابدي  براي  جنب  و جوش  از دست  رفته .

ميلان کوندرا، آهستگي، ترجمه‌ي نيما زاغيان

گاهي ديدن يك هم فكر، آدم را به كپي پيست قانع مي‌كند.

كلك

انحناها و كرشمه‌ها و طنازي‌ها و ناز و نياز خريدن‌ها و ظرافت‌ها و آرايش‌ها و لاس‌ها و تقديس‌ها و قهر و آشتي‌ها و اين‌ها

به يك نقطه مي‌بردت. مثل تابلوهاي راهنمايي كه قرار است موقعيت مهمي را نشانت بدهد.

و آنجا؟

چيز خاصي نيست.

***

آنچه شما خواسته‌ايد

***

كلك است يا كمدي، نمي‌دانم. اما در هر شوخي تندي، تحقيري نهفته است. و ترسي. اين را مي‌دانم.

۱۳۸۶/۱۰/۰۲

منشور حقوق انسان

ماده 1 - هر كس حق دارد دست كم يك تشويق كننده/الهامبخش در زندگيش داشته باشد.

ماده 2 - هر كس حق دارد گمنام باشد و گمنام بماند.

ماده 3 - هر كس حق دارد سفر كند. هيچ دولتي حق جلوگيري از ورود و خروج مسافران را ندارد.

ماده 4 - هر كس حق دارد هر كجاي دنيا كه دلش خواست تحصيل دانش كند.

ماده 5 - هر کس حق دارد دست کم یک معشوق داشته باشد یا معشوق کس دیگری باشد.

ماده 6 - هر كس حق دارد براي شادي ديگري، دروغ‌هاي كوچك بگويد. به شرطي كه موجب آزار هيچكس نشود.

ماده 7 - هر كس حق دارد تكه زمين/فضايي را خانه‌ي خود بنامد.

ماده 8 - هر كس حق دارد براي شادي يا غمگيني خود هيچ دليلي نداشته باشد.

ماده 9 - هر كس حق دارد از هر چيزي خوشش بيايد يا بدش بيايد.

نرينه 10 - هيچ كس حق ندارد از يك ماده‌ي اين منشور عليه ديگري استفاده كند.

۱۳۸۵/۱۲/۱۹

ايراني‌ها چطور در جاده كشته مي‌شوند؟

پليس در جاده‌ها كنترل و سخت گيري بيشتري مي‌كند. جريمه‌ها سنگين تر شده‌اند. پايگاه‌هاي امداد جاده‌اي بيشتر شده‌اند. بستن كمربند اجباري شده. اتومبيل‌هايي كه تجهيزات ايمني مثل كيسه هوا و ترمز ضدقفل و غيره دارند بيشتر شده‌اند. روي اتوبوس‌ها تجهيزات رديابي ماهواره‌اي نصب كرده‌اند تا سرعتشان را كنترل كنند. اما ... آمار كشتگان امسال بيشتر از پارسال است. بيست و نه هزار مرگ براي بيست و نه هزار زندگي.

نمي‌توان بي‌تفاوت بود. احتمال مرگ در مسافرت جاده‌اي در حد احتمال مرگ در جبهه‌ي جنگي پرتلفات مثل جنگ ايران و عراق است. اين، يعني اقدامات پيش‌گيرانه هيچ اثربخش نبوده. در آمريكا هم دليل شماره يك مرگ، تصادف است. آمريكا بيشترين اتومبيل دنيا را دارد و مردم هم از اتومبيل زياد استفاده مي‌كنند. اما سرانه تصادف و مرگ و مير ناشي از آن به اندازه ايران نيست.

چرا؟

جواب من يك تحليل همه‌جانبه نيست. داده‌هاي كافي ندارم. اينها تجربه شخصي من است به عنوان كسي كه سفر جاده‌اي را دوست دارد و به نسبت زياد سفر مي‌كند و در هر سفر چند تصادف مرگبار مي‌بيند و چند تايي هم از كنار گوش خودش رد مي‌شود. گمانم اقدامات پليس هم بر مبناي داده‌هاي غير دقيق است. جاده‌هاي ما از جاهاي ديگر دنيا خيلي بدتر و خطرناك‌تر نيست. از بسياري جاها بهتر هم هست. هرچه جور نبودن قير و قيف جاهاي ديگر حالمان را مي‌گيرد، اينجا جور بودن قير مرغوب به نفع ساخت جاده‌هاي خوب بوده است. اتومبيل ها هم همينطور. سالي حدود يك ميليون اتومبيل نو - هرچند نه خيلي مدرن - بايد اثري روي تلفات مي‌گذاشت. 

اما راننده‌ها، .... راننده‌ها تكند. نظير ندارند. پير و جوان ندارد. چرا مردم محافظه‌كاري مثل ما، در جاده اين‌قدر بي‌باكند؟ چطور يك بازي برد-باخت را مثل گلادياتورها تا مرگ حريف يا خودشان پيش مي‌برند؟ چگونه كساني كه در زندگي اجتماعي توان و اعتماد لازم براي تشكيل يك شبكه ارتباطي ساده اما نظام مند را ندارند، توي جاده ها علامت‌هاي خلاقانه اختراع مي‌كنند و حضور پليس را به هم اطلاع مي‌دهند؟

بي تعارف، مسئله به بينش اكثريت ما برمي‌گردد. قواعد بازي آدم‌هاي خطرساز جاده اين‌طوري است:

راننده:
- عقب بيفتي، بازنده‌اي. اين مهمترين قاعده است.
- از عقب به او بچسب: اين بهترين روش تهديد كردن راننده‌اي است كه راه سبقت نمي‌دهد.
- با يك مانور مارپيچ بايد هر دست‌اندازي را دور زد.
- چيزي كه نمي‌بينم وجود ندارد. يا: من خيلي خوش شانسم. از پشت سربالايي يا پيچي كه ديد ندارد كسي نمي‌آيد.
- پشت سر چيزي نيست: وقتي مي‌خواهي سبقت بگيري، وقتي مي‌خواهي دور بزني، وقتي مي‌خواهي كنار جاده‌اي كه شانه‌ي خاكي ندارد بايستي.
- جاده‌ي امن جاده‌ي بي‌پليس است.
- قانون طلايي NFS: اگر سوختي، همين  جاده را از اول مي‌روي. 

پليس:
- وظيفه‌ي تو راهنمايي نيست. جاده قلمرو قدرت توست. بنشين توي الگانست و از التماس راننده‌هايي كه پاي پنجره احضارشان مي‌كني لذت ببر. مي‌تواني توقيف كني، مي‌تواني جريمه كني، مي‌تواني تخفيف بدهي، مي‌تواني نقد بگيري. قاضي و دادگاه و دادستان خودتي. استينافي هم دركار نيست.
- سرعت بالا علت عمده‌ي تصادف است.  همه بايد با همان سرعتي حركت كنند كه قانون چهل سال پيش گفته. حال ماشين‌هاي سريع را بگير.

***

چندي پيش در جمع همكاران، آنها كه سن و سال بيشتري داشتند، ياد همكاران و دوستان قديمي درگذشته‌شان افتاده بودند و خاطره تعريف مي‌كردند. تصادف حيرت آور اين بود كه همه‌ي آنها - هر پنج نفر - در جاده كشته شده بودند.

۱۳۸۵/۱۱/۲۹

۱۳۸۵/۱۰/۱۹

دوس دارم، jus imagine

قدم زدن تو جنگلي كه يه وجب برگ نمدار كفش خوابيده و درختاي خيلي بزرگ داره، ارديبهشته و سبزه يا مهره و رنگارنگه

خسته سفر رسيدن به يه آبادي ناشناس و با يه غريبه گپ زدن و خودموني شدن

بوي نون تازه و پوست ليمو ترش آخر بهار و ريحون سبز و بنفش

رانندگي تو يه شب تابستون كه رطوبت بوي علفاي اطراف جاده رو پخش كرده و فيل كالينز داره مي‌خونه i wish it would rain down

پائيز ابري كنار آتيشي كه از كنده بلوط مي‌رقصه و گاهي ترق صدا مي‌ده و نيم مست خيره شدم بهش و صداي موسيقي آرومي كه از دوردست مياد. انگار شجريانه كه شيش دونگ صداشو به رخ مي‌كشه

شيرجه زدن تو يه آب زلال و به ستون حباب‌هايي كه آشوبناك به سطح ميرن خيره شدن و نفس كشيدن رو فراموش كردن

توي يه كشور غريب كنار تنگه ايستادن و باقلا و گلپر خوردن يا تنها بوكشيدن

تمام عمر از هفت سالگي عاشقي كردن و ترس محتسب خوردن و با خلق خور و خسب كردن و رجز نهان خواندن كه "مرد را صد سال عم و خال او، يك سر موئي نداند حال او"، صبحا عاشق و شب فارغ شدن و بالعكس. مرد پس از نيم شب كسي شدن. شبا مومن شدن و صبح كافر. ها؟ i will examine every inch of u. سرسخت پوست زندگي رو كندن و به ريش نويسنده خنديدن و تملقشو گفتن.

شب كنار جويباري كه از كوه سرازير شده خوابيدن و تا صبح به صداش گوش كردن

سرزده پيش مامان بابا رفتن و بي‌تفاوت به قربون صدقاشون ماهي كباب بابا و پلو باقالي مامانو لمبوندن

نفس نفس زدن براي كشف حقيقتي، اونطور كه يه نوجوون وقتي به عشق رويائيش مي‌رسه

چشم در چشم به نيمه بهتر خيره شدن و بي گفتگو دقايقي آراميدن و راميدن

هويجوري.

با اينا زمستونو سر مي‌كنم. با اينا خستگيمو در مي‌كنم.

اما، اينا همش نيس. بازم ميگم :)

۱۳۸۵/۱۰/۰۹

اسقولوفندريون: به بخاري‌تان آب بدهيد

اگر بخاري‌تان جاي آب ندارد، يك ظرف پهن مثل ماهي‌تابه را آب كنيد و رويش بگذاريد. اگر جاي آب دارد يك پارچ آب برداريد و به آن آب بدهيد. چرا؟

- سلامتي: سرما رطوبت هوا را كم مي‌كند. در اين شرايط احتمال سرماخوردگي بيشتر مي‌شود. كمي بخار آب هواي خانه را مطبوع‌تر مي‌كند. تنفس بهتر مي‌شود و براي پوست هم بهتر است.

احساس گرماي بيشتر: ظرفيت گرمايي هواي مرطوب از هواي خشك بيشتر است. به همين دليل ديرتر سرد و ديرتر گرم مي‌شود. اين اثر به خصوص وقتي خانه درز داشته باشد يا در و پنجره زياد باز و بسته شود مشهودتر است.

صرفه‌جويي در سوخت: به دليل قبلي. به خصوص حالا كه شرايط گازرساني مطلوب نيست و احتمال قطع آن هست.

اگر دوست داشته باشيد مي‌توانيد يك اسانس يا ميوه معطر توي آب بياندازيد كه با يك تير چهار نشان زده باشيد.

اسقولوفندريون چيه؟ - هيچي، از تو جوب پيداش كردم. يعني panacea

۱۳۸۵/۰۹/۱۰

بزرگداشت هنر آشپزي (يادداشت‌هاي گرسنگي)

چرا انسان در بعضي فنون دانش تحليلي را بكار مي‌گيرد و در بعضي نه؟ مثلا معماري و ساختمان از اول تمدن با انسان بوده است و به سرعت از دانش براي توسعه خود استفاده كرده است اما پزشكي از چيزي در مايه‌ي خرافات شروع شد و تنها در همين چند دهه اخير نگاه سيستماتيكي به موضوع خود پيدا كرده است.
اين روزها مطلب جالبي در چارديواري منتشر مي‌شود با عنوان "خودکاوی بی‌تعارف" با امضاي ماني ب كه با شوخ‌طبعي پنبه‌ي شكم‌پرستي ملت ايران را مي‌زند. مطلب خواندني است و ظريفانه و مي‌توان اغراق‌هايش را بيشتر به حساب كمدي گذاشت تا درجازدن ايرانيان در مرحله دهاني.
خوب، اين دو بند چه ربطي دارد؟ مي‌گويم. به نظر من آشپزي از آن فرايند‌هايي است كه از فناوري تاثير كمي گرفته است. البته صنايع غذايي به فراوري غذا كمك زيادي كرده و جاهايي هم به سلامت آن ضرر زده، ولي اگر به منو غذاهايي كه مثلا ظرف يك سال گذشته خورده‌ايد نگاه كنيد، تقريبا همه آنها محصول يك تمدن كهنه هستند و تركيب‌شان هم طي سال‌ها تغيير چنداني نكرده‌است. اين طور است كه اگر ايران، چين، هند و يونان را قديمي‌ترين تمدن‌هاي باقي‌مانده بدانيم، خوش‌تركيب‌ترين و حتي خوشمزه‌ترين غذاها هم مال اين‌هاست. شناخت، انتخاب و تركيب سبزيجاتي كه قورمه سبزي را مي‌سازند حاصل نبوغ كندي است كه طي سال‌ها بدست آمده است.
دير نيست كه فناوري با شناخت تحليلي بويايي و چشايي انسان، بوها و مزه‌هاي اساسي و تركيب مواد غذايي بتواند دستور غذاهاي جديد و خوشمزه‌ را ابداع كند.

۱۳۸۵/۰۷/۲۱

وقتي سرحال نيستي

1. دوش بگير. 2. به طبيعت برو. 3. ميوه بخور. به ويژه از آنها كه ويتامين سي دارد. 4. به ديدن يك دوست قديمي برو. 5. كتاب قصه بخوان. 6. چيزي بنويس. يادداشت شخصي، قصه، شعر، ايده ها، خاطرات و از همه بهتر احوال خودت را. 7. مهماني بده، مهماني برو. 8. به يك آدم ناتوان يا نيازمند كمك كن. 9. دقايقي يك گوشه بنشين يا بخواب و هيچ كاري نكن. به هيچ چيز فكر نكن: فقط و فقط در برابر خودت مسئولي، رئيس خودتي پس اصلا سختگيري نكن. 10. دعا كن.

۱۳۸۵/۰۷/۰۶

چطور مي شود روزنامه يا هر كاسبي ديگري را به حكم قانون تعطيل كرد؟

صرف نظر از قضاوت درباره درستي يا نادرستي حكم به تعطيلي يك نشريه، فكر مي كنم تعطيل كردن يك كسب و كار بايد خط قرمز هر دستگاه قضايي باشد. به نظر مي رسد در اين موارد نهاد ناظر بايد مسئوليت پذيرتر باشد. آيا بانك نبايد بخشي از مسئوليت اعتباري را كه به دارنده دسته چك مي دهد به عهده بگيرد؟
آيا مي توان به هر دستگاه نظارتي (مثلا افسر راهنمايي و رانندگي) اختيار قضايي داد كه مردم را جريمه كند؟

۱۳۸۰/۰۹/۰۸

در ستايش بلاگ
رسانه جديدي متولد شده‌است. نوشته جالب آقاي نبوي كه گاهي روزگار خوش زندان را فراموش ميكند و آزادانه قلم‌اندازي ميكند وسوسه‌ام كرد كمي درباره چيزهايي كه فكر ميكنم با آن مربوط است حرف بزنم.
آقاي درخشان يك پديده جالب است. آدمي كه ميرود دنياي آنور آب را تجربه كند و از آنجا يك حركت فراگير راه مي‌اندازد كه -بنظرم ناخواسته – در آفرينش پديده‌اي موثر مي‌شود كه بزودي رسانه برتر روزگار امروز ايران مي‌شود. گفتم ناخواسته چون شگفتي اين پديده كمتر در رسانه است، بيشتر در محتوايي است كه مدتهاست گوشه ذهنها خاك ميخورد و راهي به عرصه عمومي نداشت. اما او ماماي اين تولد شد و توانست بز اخفش جلو گله را هي كند و امثال مرا هم به دنبال بكشد. خوب، مهاجرت استعدادهاي نهفته را فعال ميكند.
مردم ديگر روزنامه نمي‌خوانند – چون ندارند – و شايد كمتر رمان بخوانند يا فيلم تماشا كنند. حالا روزنه‌اي دارند كه مستقيم به اندرون آدمهاي واقعي نگاه مي‌كنند. يكوقتي هركس ميخواست نامه‌اي بنويسد ميرفت ميرزائي پيدا ميكرد كه سواد و بياض و قالب نوشته را از او بگيرد، حالا همه ميتوانند رسانه‌دار باشند. اينبار هم ملت شريف ايران چندپله را يكي ميكند- عيب نداره، حالا كه از اتوبوس واحد جامونديم مجبوريم با هليكوپتر شخصي بريم! – ناگهان روزامد ترين رسانه دوطرفه (interactive) درخدمت شماست. البته بعد كه برق نوبودن اين اسباب‌بازي جديد فروكشيد، بعد كه اين اين بقول نبوي “بچه‌ها” بزرگ شدند، دغدغه‌هاي آدمي همانست كه بود: شادي، رنج، دانش، عشق، سياست، پول، قدرت، … و ازين خزعبلات. بقول آقاي درخشان مثل بچه‌هايي كه بزرگ ميشوند و شكل خودشان را ميگيرند. هرچند كه هر فكر و احساسي كه مشتري پيدا كرد و منتشر شد از مشتري‌هايش رنگ ميگيرد . و چه بهتر! شايد اين نزديكي، اين كشف كه اين همه آدم باحال و خوش‌فكر دور و بر ما هستند كمي اين احساس نداريِ فرهنگي و آن حس ظلم تاريخي را كه باعث شده از مردم و كشور خود به بدي ياد كنيم كمرنگ كند و بالاخره بتوانيم …… (معذرت ميخوام)
(آرزو: كاش روزي انتقال مستقيم كلمات از زبان به كامپيوتر (Speech Recognition) و بهتر از آن انتقال انديشه و احساس از ذهن به كامپيوتر ممكن شود. آمين)
بالاخره آنها كه ميتوانند شسته رفته‌تر بنويسند و گفتني‌هاي بيشتري دارند هم مي‌آيند. آنها هم فراغت لازم را دارند كه پيش‌نياز تولد محتواست و هم انباني از قالب‌هاي دلپذير ما. تفاوت اينست كه اينبار جوانترها قلم بدست كهنه‌كارها ميدهند. دلم ميخواهد فهرستي بدهم از آنها كه آرزو دارم روزي بلاگ‌نويس شوند ولي خودسانسوري ميفرمايم.

۱۳۸۰/۰۸/۳۰

،سلام
از وقتيكه نهضت بلاگنويسي راه افتاده من واقعا شگفت زده شدم، از تنوعش، آزادي و راحتيش و از اينكه مثل سينماي ما انسانيه (يه روزي ساختن يك فيلم هم شايد به راحتي نوشتن يك بلاگ بشه. آمين).
خوب، منم كرمي شدم. از حالا مينويسم، از بيانيه هايي كه گاهي تو ذهنم صادر ميكنم، آرزوها و ايكاش‌ها، اتفاقات باحال روزانه - كه زياد نيستند-، لينكاي جالب، ....
مخاطبشون خودمم. شما هم كه از خودين!