۱۳۸۶/۰۹/۲۷

می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد

جلال‌الدين محمد از دوستان دور من است. دور كه مي‌گويم منظورم فاصله‌ي زماني است. مثل دوستان ديگرم، عقايدم با او فرق مي‌كند اما نگرش زيبايش را دوست دارم.

امشب كه ذهنم شلوغ بود و هزار حرف نامربوط براي گفتن داشتم، باز ياد اين قصه‌اش افتادم (فضولي‌هاي وسط ابيات را ببخشيد):

حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد:
گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم / ازین آشفته‌ی بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم
و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را

مطرب آغازید پیش ترک مست          در حجاب نغمه اسرار الست
من ندانم که تو ماهی یا وثن            من ندانم تا چه می‌خواهی ز من
[وثن همان بت و صنم است]
می‌ندانم که چه خدمت آرمت            تن زنم، یا در عبارت آرمت
[تن زدن يعني خاموش و ساكت شدن]
این عجب که نیستی از من جدا         می‌ندانم من کجاام تو کجا
می‌ندانم که مرا چون می‌کشی         گاه در بر، گاه در خون می‌کشی
هم‌چنین لب در ندانم باز کرد             می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد
چون ز حد شد می‌ندانم از شگفت      ترک ما را زین حراره دل گرفت
برجهید آن ترک و دبّوسی کشید          تا علیها بر سر مطرب رسید
[يعني گرز آهني‌اش را برداشت رفت بالاسر مطرب، اما يكي از سرهنگ‌ها با دستش گرز را در هوا مي‌گيرد:]
گرز را بگرفت سرهنگی به دست         گفت نه، مطرب کشی این دم بد است
گفت این تکرار بی حد و مرش             کوفت طبعم را، بکوبم من سرش
قلتبانا می‌ندانی گه مخَور                   ور همی‌دانی بزن مقصود بر
آن بگو ای گیج که می‌دانیش              می‌ندانم می‌ندانم در مکش

[قلتبان همان غلت بان است. سنگي استوانه‌اي كه قديم‌ها براي فشردن و صاف كردن كاهگل پشت بام به كار مي‌رفته. اما معني ادبي و بي‌ادبي‌اش همان ديوث و بي‌غيرت است.]
من بپرسم کز کجایی هی مری         تو بگویی نه ز بلخ و نه از هری
[مري=رياكار و هري=هرات]
نه ز بغداد و نه موصل نه طراز             در کشی در نی و نی راه دراز
[طراز= شهري در تركمنستان كه زنانش از نظر شاعران قديمي ما -به چشم خواهري- خيلي زيبا مي‌آمده‌اند]
خود بگو من از کجاام باز ره               هست تنقیح مناط اینجا بله
[يعني بگو بچه كجايي زر زيادي نزن]
یا بپرسیدم چه خوردی ناشتاب         تو بگویی نه شراب و نه کباب
نه قدید و نه ثرید و نه عدس             آنچ خوردی آن بگو تنها و بس
این سخن‌خایی دراز از بهر چیست؟
...
گفت مطرب، زانک مقصودم خفی است


می‌رمد اثبات، پیش از نفی تو         نفی کردم تا بری ز اثبات بو
در نوا آرم به نفی این ساز را            چون بمیری، مرگ گوید راز را

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام.اگر توضيحات را نميدادی،فهميدن اين شعر کمی دشوار مينمود.[لبخند][لبخند] zita

bizbloger گفت...

خب! لينك شما اضافه شد!