2009/06/19

هق

پسرک از آسیای شرقی نبود. نفسش می‌زد. همانطور که یکی سینش می‌زند، یکی شینش می‌زند. لهجه‌ی نفس کشیدنش طوری بود که اگر می‌شنیدی، برمی‌گشتی ببینی چه می‌گوید.

این طور بود که من برمی‌گشتم نگاهش می‌کردم. دقیقتر بگویم بیشتر می‌شنیدمش. حرف و کلمه نبود. اصوات بود. مثل صدای پرنده. نمی‌توانی بگویی صدای بلبل یا گراز چطور است. فقط کسی که قبلن شنیده می‌فهمد. می‌توانم بگویم شبیه هق هق بود. نه … صدایی که قبل از هق هق می‌آید. اما به هق هق نمی‌رسید. نمی‌پکید. مقاومت می‌کرد.

فکر می‌کردم الان دلش چه آشوبی است. انقدر آشوب که می‌تواند بچای پکیدن بالا بیاورد. هیچکس به او نگفته بود مرد نباید بگرید. خود سرتقش بود. می‌خواستم رهایش کنم. می‌خواستم قصه‌ای بسازم. این وضعیت میانی‌اش رها نمی‌کرد. خوب بود اگر در آغوش می‌گرفتمش تا بپکد. تن نمی‌داد. هی هق می‌زد. لب‌هایش را جمع می‌کرد و خیره به دور نگاه می‌کرد.

نمی‌شد ازش پرسید، نه می‌شد حتا به همدردی تظاهر کرد. چاره نیست. رهایش می‌کنم.

2008/12/18

بادبادكم تا كجا رفته؟

امروز دست جمعي رفتيم پارك و بادبادك هوا كرديم. خيلي كيف داشت. باد ملايمي مي‌آمد و بادبادك ما تا سقف آسمان بالا رفته بود.
اين عكس را همسرم از دست من تا بادبادك گرفته:

badbadak1

پاي كامپيوتر كه عكس‌ها را مي‌ديدم، به فكرم زد كه چطور مي‌شود فاصله‌ي بادبادك يا هر شي‌ء ديگري را از روي عكس حساب كرد. اگر شما هم كنجكاو شده‌ايد، محاسبه‌ي زير برايتان جالب خواهد بود.

چطور مي‌شود فاصله‌ي بادبادك را حساب كرد؟

شكل زير، ساده شده‌ي اتفاقي است كه در دوربين عكاسي رخ مي‌دهد. صفحه‌ي صورتي، جايي است كه تصوير روي فيلم عكاسي يا حس‌گر ديجيتال ثبت مي‌شود.

focal با كمي هندسه، رابطه‌ي زير را مي‌توان بدست آورد:

نسبت اندازه‌ي شي‌ء به فاصله‌ي شي‌ء، مساويست با نسبت اندازه‌ي تصوير به فاصله‌ي تصوير.

اسم اين رابطه را رابطه‌ي الف مي‌گذاريم. حالا سعي مي‌كنيم با داشتن

  • اندازه‌ي شي‌ء (بادبادك) و
  • اندازه‌ي تصوير و
  • فاصله‌ي تصوير،

فاصله‌ي شي‌ء (بادبادك) را بدست بياوريم.

اندازه‌ي بادبادك را من به شما مي‌گويم. بال تا بال 150 سانتيمتر است.

فاصله‌ي تصوير، وقتي شي‌ء در بي‌نهايت باشد همان فاصله‌ي كانوني است. چون بادبادك ما به صاق آسمان چسبيده، بي‌راه نيست اگر آن را در بي‌نهايت فرض كنيم.

اما فاصله‌ي كانوني را از كجا بياوريم؟ فاصله‌ي كانوني دوربين، معمولا بسته به قدرت بزرگنمايي آن در يك محدوده‌ي مشخص تغيير مي‌كند. اين محدوده غالبا روي بدنه‌ي لنز نوشته شده است. در دوربين هاي ديجيتال، معمولا فاصله‌ي كانوني هنگام گرفتن عكس در فايل تصوير ذخيره مي‌شود. مي‌شود با نرم افزار فوتوشاپ عكس را باز كرد و با انتخاب گزينه‌ي File Info از منوي File، فاصله‌ي كانوني را ديد.
يا اگر سوژه در فاصله‌ي دور قرار دارد، همان عدد كوچكتر روي بدنه‌ي لنز را به عنوان فاصله‌ي كانوني درنظر گرفت. به هر حال فاصله‌ي كانوني عكس من، 7.9 ميلي‌متر است.

مي‌رسيم به آخرين پارامتر: اندازه‌ي تصوير. اندازه‌ي تصوير را ابتدا با يك ويرايشگر تصوير مثل فوتوشاپ برحسب پيكسل حساب مي‌كنيم. روي همان تصوير زوم مي‌كنم و با خط‌كش فوتوشاپ، بال تا بال بادبادك را اندازه مي‌گيرم:

67pixels 67 پيكسل.
حالا بايد ببينيم اين 67 پيكسل، روي صفحه‌ي حس‌گر دوربين چه اندازه‌اي دارد. مي‌روم به سايت dpreview.com و مشخصات دوربينم را پيدا مي‌كنم:

sensor

7.18x5.32 mm

دوربين من روي اين حس‌گر، عكسي با وضوح 2592x1944 پيكسل انداخته است. يعني هر 360 پيكسل در عكس، روي يك ميليمتر حس‌گر دوربين نشسته است.

با يك تناسب ساده، مي‌توان اندازه‌ي تصوير بادبادك روي حسگر دوربين را حساب كرد:

67/360 = 0.1861 mm

حالا محاسبه‌ي فاصله‌ي بادبادك بر اساس رابطه‌ي الف:

7.9 x 1500 / 0.1861 = 63672 mm ≈ 64 m

شصت و چار متر. سقف آسمان چندان هم بلند نيست (تازه بايد در سينوس زاويه‌ي دست با افق ضربش كرد).

***

چرا بجاي اين محاسبه‌، ريسمان بادبادك را اندازه نگرفتم؟ خوب، اول اينكه لذت اين روش بيشتر است و مي‌توان آن را به اندازه‌گيري و تخمين فاصله يا اندازه‌ي هر سوژه‌ي ديگري در عكس تعميم داد. اينجوري دوربين ديجيتال را به يك وسيله‌ي اندازه‌گيري از راه دور تبديل كرده‌ايد. دوم اينكه نخ بادبادك تحت تاثير نيروهاي مختلفي مثل باد، جاذبه، برا، … شكل منحني پيچيده‌اي پيدا مي‌كند و نمي‌تواند اندازه‌ي دقيقي از فاصله بدست دهد.

2008/11/22

مرثيه‌اي براي يك رؤيا

يك نوشته‌ي اين وبلاگ درباره‌ي يك قرص مخدر، چهار برابر همه‌ي ديگر پست‌هايم در تمام مدت هفت سالي كه اين وبلاگ وجود داشته، بازديدكننده داشته است.
سهم قابل توجهي از بازديدهاي روزانه هم براي همان نوشته است.

2008/11/16

به خيابان رفتم، عشق باريده بود

دير ميروم خريد. در حد وظايف همسرداري يا تفنن يا اجبار. انقدر كه هر بار انگار به شهر تازه‌اي ميروم. مغازه‌ها و دكور‌ها و آدم‌ها عوض شده‌اند نسبت به بار قبل. من هم مثل يك توريست نديد بديد سياحت مي‌كنم.
اولين چيزي كه به چشمم مي‌خورد، دسته دسته دختر و پسرهايي است كه براي خريد نيامده‌اند. به سرعت ِ يك تصادف از كنار هم مي‌گذرند، در يك لحظه‌ي بي‌فرجام هم را برانداز مي‌كنند، در همان لحظه تصميم مي‌گيرند كه باقي شب ِ ناتمامشان را موش و گربه بازي كنند يا سراغ ديگري بروند. شايد آهسته شماره‌اي رد و بدل كنند و بقيه‌ي قصه را در عرصه‌ي خصوصي‌شان با تجربه يا تخيل مي‌توان در ذهن پرداخت.
بسياري از دخترها با مادرشان آمده‌ بودند. در نهايت ِ آراستگي. شايد همراه مادر خريد كردن، به خاطر امنيت باشد. اما در دست هيچ‌كدامشان نشانه‌اي از خريد نديدم. پيدا بود كه دنبال خواستگارهاي جدي هستند. كالايي بسيار گران و تاحدي قاچاق، با ديپلماسي سنگيني مبادله مي‌شد.

در بعضي از كشورها، دختر را در میدانهاي عمومي نمایش مي دادند تا مگر از میان مردان كسي خواستار و خریدار او شود؛ مردم سومالي چنین عادت دارند كه دختر را بیارایند و او را، سواره یا پیاده، در میان بوهاي خوش عطر و عود حركت دهند تا دامادهاي داوطلب تحریك شوند و بهاي بیشتري بپردازند.
از آماري كه در دست است هیچ برنمي آید كه زني از چنین نوع زناشویي شكایت داشته باشد، بلكه كاملا قضیه برعكس است و زنان به بهایي كه در مقابل خریداري آنان پرداخته مي شده افتخار مي‌كردند و زني را كه بدون فروخته شدن تن به ازدواج با مردي مي داد تحقیر مي‌كردند، چه در نظر آنان ازدواجي كه بر بنیان عشق و محبت صورت مي‌گرفته و مسئله‌ی پرداخت وجه در كار نبوده، همچون كسبي نامشروع بوده، كه بدون پرداخت چیزي منافعي عاید شوهر مي گردیده است.
از طرف دیگر، رسم چنان بود كه پدر عروس، در مقابل هدیه یا پولي كه از داماد مي گرفت، هدیه اي نیز به او مي داد، كه رفته رفته مقدار آن ترقي كرده و به اندازه‌ی هدیه‌ی داماد رسیده است. پس پدران ثروتمند از آن پیشتر رفته، بر مبلغ هدیه افزودند تا دختران خود را بهتر به شوهر بفرستند؛ به این ترتیب است كه قضیه‌ی همراه كردن جهیز با عروس به میان آمد؛ در واقع این دفعه پدر عروس است كه داماد را مي خرد، یا لااقل دو عمل خرید پهلو به پهلوي یكدیگر سیر مي كند.

ويل دورانت – تاريخ تمدن – جلد اول

بايد به روح ويلي مرحوم گفت اين‌ها براي شما تاريخ است، براي ما خاطره است.

***

13-14 ساله بودم كه اين روايت كوتاه را از پيرمردي هفتاد و چند ساله كه همسايه‌ي پدربزرگم بود شنيدم. يك كشاورز بازنشسته كه هشت نه بچه داشت و دوتايشان را در جنگ از دست داده بود. به زبان خودش داشت ما را به ازدواج ترغيب مي‌كرد.

- زن نَفَس زندگيه … مادر غلومرضا رو بار اول سر تنور ديدم. قد شماها بودم. ميومد خونمون نون مي‌پخت. نون رو كه به تنور ميزد صورتش آتيشي مي‌شد. از پشت چسبيدم بش.

لحظاتي مكث كرد. من و دوستم در بهت اين قصه‌ي اروتيك مانده بوديم. قطره اشكي را كه از گوشه‌ي چشم‌هاي كدرش سرازير بود ديدم.
- خدا بيامرزتش. زن خوبي بود.
تلاشي نمي‌كرد كه  عواطفش را پنهان كند و من اين بي‌حيايي مردمان پا به سن گذاشته را مي‌پسندم. مي‌بينيد كه اين قصه جزء خاطرات ماندگار من شد.

***

پیري سیاح روزي از یكي از راھنمایان اسكیموي خود پرسید: « به چه فكر مي‌كني؟»
و اين جواب را شنيد كه: «من به ھیچ چیز فكر نمي كنم؛ گوشت فراوان در اختیار دارم.»
آیا فرزانگي واقعي آن نیست كه تا ناچار نشویم، فكر نكنیم؟

ويل دورانت – تاريخ تمدن – جلد اول

***

تاريخ تمدن (كه اسم اصلي و برازنده‌ترش داستان تمدن است) از بهترين كتاب‌هايي است كه خوانده‌ام. هر بار بعد از سال‌ها به آن مراجعه مي‌كنم، چيزهاي جديدي در آن پيدا مي‌كنم. شايد بعضي از نظريه‌هاي اين كتاب با نظريات مناسب‌تر جايگزين شده باشند، اما فراتر از اطلاعاتي كه ارائه مي‌دهد، نوع نگاه دورانت و روايت داستان‌گونه و گاه طنزآميز آن گيرا است.

2008/11/06

غم جاودانه‌تر از شادي است؟

از شما مي‌پرسند يك لحظه‌ي اثرگذار در زندگي‌تان را بياد آوريد. لحظه‌اي كه در دنياي بيرون يا دروني‌تان اتفاقي افتاده كه به شدت بر شما اثر كرده و خاطره‌اش تا مدت طولاني (شايد تا پايان عمر) با شما مي‌ماند.

آيا اين لحظه و آن اتفاق، شاد است يا غمناك؟ شاد است با هاله‌اي از غم، يا غمناك است با هاله‌اي از شادي؟ سفيد است با راه راه سياه يا سياه است با راه راه سفيد؟

ديشب با دوستان براي ماهيگيري به يك شهر بندري در حاشيه‌ي خليج فارس رفتم. جاي همه خالي، بعد از غروب ماه تا نزديك صبح از تماشاي آسمان لذت بردم. مدت‌ها بود نديده بودم. حركت نرم خوشه‌ي پروين را از افق روبرو تا پشت سرم تعقيب مي‌كردم. در دلم مي‌گفتم چه باشكوه و ساده است. هم صحنه، هم لذت ديدنش. الان فكر مي‌كردم كه بازگو كردن لذتي كه تقريبا براي همه دم دست است مبتذل به نظر مي‌رسد.

شنيدن احساساتي اثرگذار است كه در گذشته‌اي نه چندان دور و شايد فقط  يك لحظه، (آن هم از ناخوداگاه ِ) ذهن مخاطب گذشته باشد. كسي كه بعد از يك روز پر تنش از ذهنش گذشته كه كاش آن رئيس بزرگ را در خواب خفه كند، از تماشاي فيلم يك قاتل سريالي لذتي ارضاكننده مي‌برد. همان فيلم براي يك كهنه سرباز كه -از سر اجبار و البته با پشتوانه‌ي قانون- آدم‌هاي زيادي را كشته است شايد چندان جذاب نباشد.

روي اسكله، در كافه‌ي كنار ساحل، توي ماشين و در راه همه جور موسيقي پخش مي‌شد. در راه برگشت سؤال اول اين نوشته به فكرم خطور ‌كرد. چرا اين “دلشدگان” در ذهن‌ها فخيم‌تر و ماندگارتر به نظر مي‌رسد از آن آهنگ دامبولي كه در كافه‌ي كنار ساحل پخش مي‌شد و انگار اوايل دهه‌ي پنجاه در يك كاباره‌ي لاله‌زار خوانده شده بود و ريتمي بسيار شاد داشت اما هيچكس نتوانست نام خواننده‌اش را بخاطر بياورد؟

اگر مثلا به رتبه بندي فيلم‌ها در IMDB هم نگاه كنيد به اين نتيجه‌ي قابل انتظار مي‌رسيد كه فيلم‌هاي كمدي معمولا رتبه‌هاي بالايي از نظر مخاطبان نمي‌آورد.

شيرين‌ترين تجربه‌هاي زندگي هم وقتي از آن‌ها فاصله مي‌گيريم يا فرصت تكرارشان را از دست مي‌دهيم، ارزش يادآوري چندباره پيدا مي‌كنند.

چرا؟ آيا شادمانگي احمقانه است؟ خوب، در اينكه آدم‌هاي ابله نوعا بي‌دغدغه‌ترند ترديدي نيست. در عين اينكه آدم‌هاي غمگين هم مثل بيماران مسري بقيه را فراري مي‌دهند.

اما آيا مي‌شود نتيجه گرفت كه براي اينكه اثر درازمدتي بر ذهن ديگران گذاشت، بايد عميقا غمگين‌شان كرد؟

مرتبط در پستو:
پروپرانولول (اينديرال)، داروي ضد حافظه

2008/10/03

بازار ازدواج در بازار تبريز

بازار فرش تبريز از ديدني‌ترين‌هاي ايران است. دو سه سال پيش كه سفري به تبريز داشتم، ساعت‌ها در بازار تبريز كه گفته مي‌شد بزرگترين بازار سرپوشيده‌ي جهان است، گشتم.

  در يكي حجره‌ها، اين تابلو فرش را ديدم.

DSC02001

كار جسورانه‌اي به نظر مي‌رسد. كسي نمي‌دانست اصل اثر از كيست. عكسي كه از آن گرفتم در گوشه‌ي ذهنم مثل يك علامت سؤال مانده بود تا اينكه چند ماه پيش سرويس جستجوي تصويري TinEye راه اندازي شد. يك تصوير به آن مي‌دهيد و TinEye نتيجه‌ي جستجوي اين تصوير را در اينترنت به شما مي‌دهد.
اين‌طوري اصلش را پيدا كردم. بازار ازدواج بابلي اثر سال 1875 نقاش انگليسي ادوين لانگ. گويا اين نقاشي با الهام از بخشي از كتاب تاريخ هرودوت خلق شده است.

 
The Babylonian Marriage Market

لذت كوچك اما قابل ملاحظه‌اي بود.

2008/08/18

عاشق و رند و نظربازم و مي‌گويم فاش

 

تا بداني كه به چندين هنر آراسته‌ام

2008/08/05

آموزه‌هاي پسر سينا (3) - ماليخوليا، سوداي سوخته

بیماري‌ئی که فکر و پندار در آن از مجرای طبیعی بیرون می‌رود و سر به تباهی و ترس می‌کشد، آن را مالیخولیا گویند. بدان می ماند که تاریکی از خارج وحشت آور و ترساننده است. اگر مالیخولیا معالجه نشود و بیمار در پکری و یورش بردن و شرارت بماند، مالیخولیا سرانجام به مانیا مبدل می‌شود.

مالیخولیا از سودای سوخته منشاء گیرد. برخی از اطباء عقیده دارند که مالیخولیا کار جنیان است و ما که طب مي‌آموزيم اهمیت نمی‌دهیم که از جن است یا از جن نیست. یکی از سبب‌های مالیخولیا، به ‌وجود آمدن ترس بسیار یا اندوه بسیار است.

سپیدپوست چاق کمتر مالیخولیا می‌گیرد. اکثرا مالیخولیا سراغ آدم‌های گندم‌گون، پرموی پشم آلوی لاغر را می‌گیرد. کسانی که زبان سبک و سریع گوی دارند و به سرعت چشم گردانند، کسانی که چهره بسیار قرمز دارند، کسانی که گندم‌گون، سیه چرده و لاغر اندام هستند، بویژه آنهایی که موهای زیاد و سیاه‌رنگ و ستبر بر سینه دارند، کسانی که رگ‌هایشان گشاد است، کسانی که لب ستبر دارند، برای دچارشدن به مالیخولیا آمادگی دارند.

علت مالیخولیا بیشتر مردان را دربر می‌گیرد اما اگر زن گرفتار آمد بغرنج‌تر است. پیران و نوپیران زیاد به این بیماری گرفتار آیند. مالیخولیا در فصل زمستان اندک و در فصل‌های تابستان و پائیز زیاد است.

کسانی که برای مالیخولیا آمادگی دارند، هرگاه با ترس یا اندوه یا بی‌خوابی زیاد روبرو شوند، به ابتلاء به مالیخولیا نزدیک می‌شوند.

علامتهای اولیه مالیخولیا از این قرار است : پندار بد، ترس بدون سبب، زودرنجی، گوشه‌گیری، پرش اندام، سرگیجه، صداها و به ‌ویژه در مراق. هرگاه ازدرجه اول پا فراتر نهاد و مستحکم‌تر شد، حالت بیمار سر می‌کشد به: از مردم بریدن، بدبینی زیاد، اندوه، نفرت از مردم، پکری، پریشان گوئی، آرزوی جماع - که این از موجود بودن باد زیاد است - ترس همه نوع، ترس از چیزهائی که هست و از چیزهائی که نیست، اکثرا بیمش از چیزهائی است که ترس آور نیستند. از بیماران مالیخولیا هستند که می‌ترسند آسمان بر سر آن‌ها فرودآید، یا زمین آن‌ها را ببلعد، یا از جن می‌ترسند، از فرمانروا می‌ترسند، از دزد می‌ترسند، و هستند که گمان می‌کنند درنده بر آنها هجوم آورده. شاید ترس از اینها اثری از گذشته بیمار داشته باشد. گاهی گمان می‌کنند که چیزهائی دیده اند که ندیده اند. و احیانا در خیالبافی خودشان پادشاه می‌شوند یا درنده می‌گردند یا شیاطین شده‌اند یا پرنده هستند یا ابزارهای صنعتی گشته‌اند.

معالجه :
مالیخولیا تا در مرحله اولی است، علاجش آسان و اگر استوار شد علاجش دشوار می‌شود. ولی به هر صورت باشد حتما باید بیمار را دلخوش و شاد نگه داشت. در جای معتدل ساکن باشد. و هوای مسکنش را مرطوب ساخت. گیاهان خوشبوی در اطاقش پراکند، که بوی مسکن خوش باشد. همواره باید بوئیدنی‌های خوش بو، بو کند. روغنهای خوش بو به مشامش برسد. بدن را به خوراک‌های مناسب و شست و شو دادن قبل از خوراک عادت دهد. آب ولرم که زیاد گرم نباشد بر سرریزد. ماساژی که نیروبخش بدن است به عمل آورد.

از جماع بپرهیزد. مگذار زیاد عرق کند. از خوردن باقلی و گوشت خشکیده و عدس و کلم و شراب غلیظ تازه و هرچه نمک زده و هر چه شورمزه و تندمزه و هرچه بسیار ترش مزه است، پرهیزکند. باید چرب و شیرینی بخورد. اگر خواستی بخوابد سرش را با آب خشخاش و بابونه و بابونه چشم گاوی بمال! خواب بهترین علاج است. همیشه با خشخاش داروهائی بکار ببر که زیان خشخاش را از بین ببرند.

باید بیمار مالیخولیا نوعی سرگرمی - هرچه باشد - داشته باشد. کسانی نزد او باشند که برای آنها احترام قائل است و آن‌ها را دوست دارد. اندکی شراب سفید آمیخته با آب بخورد، به شنیدن ترانه‌های خوش، دل خوش دارد. تنها ماندن و گوشه‌گیری برای آنها از هر بلائی بدتر است.

بیماران مالیخولیا اکثرا از رویدادهائی که برای آنها روی می‌دهد غم می‌خورند. یا از چیزی می‌ترسند و در این ترسیدن از تفکر کردن باز می‌مانند. در هر حال دست از تفکر برداشتن علاج اصلی این بیماری است.

قانون - ابن سينا

جگر جادوگر قبيله را مي‌خواهم

شب شده. دور آتش نشسته‌ايم. همين امروز با مردان قبيله از يك سفر سه روزه برگشته‌ايم،‌ با لاشه‌ي دو قوچ و يك قرقاول و سه غاز مهاجر. خسته‌ايم. دلمان رؤيا مي‌خواهد. جادوگر قبيله شروع مي‌كند. از خدايان خشم‌آلود و مهربان قصه مي‌گويد. از پري‌هايي كه نرينگي‌مان را نشانه رفته‌اند، و از ابليس‌هايي كه اغوا مي‌كنند، همسران را مي‌فريبند و خانمان را برمي‌اندازند.
برانگيخته مي‌شويم. مي‌ترسيم. لذت مي‌بريم. رنج مي‌كشيم.

چگونه از يك ملودي متنفر شويم؟

آن را به عنوان زنگ بيدارباش موبايلتان انتخاب كنيد.