ميايستد روبروي پستو. خيره به تاريكي درون آن نگاه ميكند.
- اينجا خيلي تاريكه. يه چراغي چيزي روشن كن.
پس چيزي از اين تاريكي الهامبخشش شده كه ايستاده است.
+ ببين، اون روبرو يه ستون ذرات معلق دارن تو نور آفتاب عصر ميرقصن ميرن بالا.
- امروز با دوستي دربارهي دو تحقيق حرف ميزديم. مقايسه ميكرديم نگاه و بيان يك محقق ايراني و آلماني را. دانشمند ايراني ميگويد: فرهنگ استفاده از [فلان خدمت] وجود ندارد. و بعدش مثل يك منتقد شيردل به مشتريان ايراني ميتازد.
محقق آلماني همان عامل را "فقدان تقاضاي كافي" مينامد. جالبه، نه؟
+ آها ...
- منظورت اينه كه تو آفتاب بهتر ميشه يه آلودگي هوا پي برد؟
+ نه، من ميشستم تو سايه ... خيره ميشدم به ستون ذرههاي غبار. منو ياد ...
- وصال خورشيد و ازين عرفان بازيا؟
+ نه بابا ... كيف ميداد. تنبل و آهسته ساعتها ميرقصيدن. اون وختا نميدونستم چرا بالا ميرن.
- خودمونيما، دكونت جاي خوبيه.
+ چطو مگه؟
- دنجه... بشينيم تا غروب تماشا؟
+ باشه. ديرت نشه يه وخ؟
۱۳۸۶/۱۲/۱۸
يهذره
۱۳۸۶/۱۰/۱۱
يكي از آقاي پسر
كنار در اتاقش يك كپهي كوچك مو ريخته بود. مثل هميشه ميديدمش و با اندك كنجكاوي رد ميشدم و فراموش ميكردم.
يك هفتهاي بعدتر، همسرم ديد و از پسر ارس و پرس كرد: اين موا چيه دم اتاقت ريختي؟
آقاي پسر هر صبح كه به آينه نگاه ميكند، دستههاي نافرمان مو را كه با شانه زدن سرسريش حالت نميگيرند با قيچي ميبرد و پيروز به مدرسه ميرود.
گمانم او تقريب تكه خطي را خوب ميفهمد.
۱۳۸۶/۰۷/۱۲
ديشب اتفاق افتاد
- اينجا. بفرماييد بشينيد.
چسبيده به بار انتهاي هواپيما، سه صندلي بود كه به سختي ميتوانستي وارد فضاي تنگ جلويشان شوي. نشستم روي صندلي و صداي جر خوردن شلوارم را شنيدم.
چشمانم كه به نور كم داخل هواپيما عادت كرد، ديدم دستهي صندلي پوشش چرمي ندارد و خارهاي فلزي عريان موقع نشستن ترتيب شلوار محترم را دادهاند. به مهماندار گفتم. اظهار شرمندگي كرد و از من خواست جاي ديگري كه خلوتتر بود بنشينم.
- ميشه يه سوزن-نخ به من بديد؟
- بله ... الان ميارم
و رفت.
ثانيههاي طولاني ميگذشت. من با اين شلوار دريده چكنم؟ در مقصد قرار يك گفتگوي يكي دو ساعته با كسي گذاشته بودم و فردايش برميگشتم. پس لباس اضافه همراهم نبرده بودم.
صداي دختربچهي كوچكي از پشت سر ميآمد.
- هواپيما خيلي جاي خوبيه.
- چرا؟
- هر چي بخواي اون آقاهه زود برات مياره.
اين خوب بود. آقاي مهماندار باز آمد.
- آقا من جدا شرمندم ...
- خواهش ميكنم.
- ميخوايد شلوارتونو عوض كنيد؟
- نه ... تو هواپيما نخسوزن پيدا ميشه؟
- آره ... الان ميارم ... اِ ... شلوارتون يشميه؟ تو تاريكي فكر كردم سياهه. ببينم نخ همرنگش داريم ..
- رنگش مهم نيست ... نخسوزن باشه كافيه
باز رفت.
چند دقيقه ديگر گذشت. سر مهماندار آمد. با لبخند شغلي و اعتماد به نفس بالاتر:
- ما جدا معذرت ميخوايم ... ميخوايد جاتونو عوض كنيم؟
- نه مرسي ... اون همكارتون نخسوزن پيدا كرد؟
- الان ميگم براتون بياره.
و رفت.
پروتكلشان چه بود؟ بايد موارد پيش بينينشده يا بامزه را به مافوق گزارش ميدادند؟ نكند خلبان هم به صرافت بيفتد كه شرمندگيش را از اين ضايعه با پيجر به من اعلام كند؟
مهماندار اولي با يك سوزن كوچك و نخي كوتاه آمد.
- بفرماييد ... رنگش هم به شلوارتون ميخوره.
- مرسي
- مواظب باشيد گم نشه ... فقط همينو داريم
و مرا راهنمايي كرد به قسمت عقب هواپيما كه تقريبا خالي بود.
- cabin crew on take-off position please ...
چراغها خاموش شد.
شلوارم را با جاكن شدن هواپيما درآوردم. سه چراغ كوچك بالاي سرم را روشن كردم. نگاهي به چراغها كردم و بازي در ذهن من شروع شد. بايد اين زخم عميق را پيش از برخاستن مهمانداران بخيه ميكردم.
۱۳۸۶/۰۷/۰۲
اين جامها
...يه قول تلويحي پستو اين بوده كه وقتي تلخي، ننويسي. غم و غصه و چسناله منتشر نكني. اما
(اما بي اما. با عذرخواهي از دوستان عزيزي كه نسخهي قبلي رو ديدن و كامنت گذاشتن، اين پست همينجوري مثله ميشه)
۱۳۸۶/۰۶/۰۴
دارا و سواري و اپيلاسيون و غيره
تا اينجا خيلي با مديريت منابع انساني فرق نميكرد.
بس كه پسرم با شوق و ذوق از سواري گفت خام شدم و اين توصيهي قديمي را كه "ورزش براي سيگار زيان دارد" را فراموش كردم و جلسهي دوم با او به باشگاه سواركاري رفتم و سوار اسب شدم.
اسب هر جا بخواهد ما را با خود خواهد برد
آموزههاي سواري ميگويد يك اسب را با ضربهي پا به شكم يا صدايي شبيه نچنچ ميتوان به حركت قدمرو و بعد يورتمه واداشت. اما تجربهي من اين است كه اسب در اين حالتها به حركت ميافتد:
وقتي ببيند كه شلاق يا چوب يا چيزي شبيه آن در دست داري.
وقتي به مربي سواركاري يا كارگر اصطبل نزديك ميشوي. (در اين حالت ممكن است از حالت سكون ناگهان چارنعل برود)
وقتي ببيند اسبي كه كنارش ايستاده، شروع به يورتمه ميكند.
ديالوگ با اسب و استفاده از الفاظ و آواهاي ملاطفتآميز اصلا مؤثر نيست، بلكه باعث ميشود ايشان هر جا خواست به وضعيت توقف كامل برود و به هيچ فرماني پاسخ ندهد. از پسركي كه اسبها را تيمار ميكند پرسيدم چرا اينها حتي به صداي شما حساسند؟ گفت: ميدوني ما روزي چقدر شلاقشون ميزنيم؟ محكم ها!
تجربههاي فرامتني پراكنده
- پس از اولين جلسهي سواري، تمام مساحت بين دو ران با سايش به زين اسب ابتدا كاملا اپيله شده (پشم و پيلش كنده ميشود) و سپس زخمي به اندازهي اين هوا درست ميشود. تمام ماهيچههاي گردن تا باسن و اندكي هم ران دچار كوفتكي و خستگي ميشود و روز بعد مثل اردك در سرازيري راه ميرويد.
- در فيلمها و كارتونها ديدهايد اسبي كه به تاخت ميرود يكهو ترمز ميكند و سر و گردنش را ميدهد پائين و سواركار را در يك مسير سهمي شكل پرتاب ميكند؟ اين صحنه را ميتوان بارها هنگام سواري دادن اسبهاي جوان با هيجان تماشا كرد.
- اسب سواري بر خلاف ظاهرش بسيار انرژيبر و كالريسوز است. من كه در دويدنهاي طولاني هم خيلي كم عرق ميكنم، بعد از نيم ساعت سواري عرقم حسابي درميآيد.
- اسب سواري در مقايسه با بسياري از ورزشها و برخلاف تصور عمومي ورزش به نسبت ارزاني است.
- اسب يك موجود ترسو، دنبالهرو و گاه به شدت احمق است. فكر ميكنم ماجراي نجابت اسب به خاطر قيافهي كشيده و چشمان درشت و اطاعت در برابر خشونت و شنوايي فوقالعادهاش سر زبانها افتاده باشد.
اين دو بيت را چند سال پيش روي سپر جلوي يك تريلي خواندم: (بله، سپر جلو، يعني بيشتر براي دل خودش نوشته)
دارا چو شود خسته ز آسيب سواري / ده دختر گلچهره بمالند تنش را
مزدور كه نعمت ده دارا و ندار است / ده روز بميرد، كسي نيست بدوزد كفنش را
دركش ميكنم. البته منظورم فقط احساس خستگي و انقباض عضلاني يك سواركار ناشي است.
منبع عكس:
Waugsberg
۱۳۸۶/۰۴/۰۵
بچگيا ازينا ميديديم
پروفسور بالتازار Professor Balthazar
1 و 2
جعفري (شويد، مريم گلي، ...) The Herbs
سه كله پوك Three fools، بلغاري: Тримата глупаци
...
۱۳۸۶/۰۳/۳۰
كيمياي كودكي
نه مرا سوز سينه بود
نه دلم جاي كينه بود
امروز كه صداي كيميا را شنيدم، باز به سراغ اين دو سه خط پيشنويس آمدم. يادم آمد:
نيمهشب يك ساعت دست نيافتني بود. اولين بار كه به نيمه شب رسيدم، تا صبح خوابم نبرد. بچههاي نيمهشب. اين مبارزه با خواب تا امروز بيماري من است.
يك دختر موطلايي 5-6 ساله. من هفت ساله بودم. دچار شدم و ماندگار شد. در يك بشكهي 220 ليتري بازي ميكرديم. آشپزخانه و نشيمن و بازار و اتاق خواب همانجا بود. يك مدل كوچك از زندگي كه دو سه روز نپائيد.
رؤياهايم غوطهوري در آبي زلال و خنك بود، يا پرواز در آبي آسمان.
بعداز ظهرها همه ميخوابيدند. من ميزدم بيرون و در كوچههاي خلوت و گرم تابستان شهر پرسه ميزدم. شهر مال من بود. خزهي روئيده در سايهي ديوار بلند خشتي، دقيقههاي طولاني يك اكتشاف شوقانگيز بود.
توي حياط مدرسه، نشستهايم پشت به فنسها. دخترها يكي يكي ميآيند و من براي هركدامشان يك قصه ميگويم تا زنگ انشا براي كلاس بخوانند. سر كلاس، منِ نارسيست كيف ميكنم كه دارم تكرار ميشوم.
خدا نزديك نبود. دور اما در پاره ابري كه به زحمت از آن دهان باز كرده بود و بزرگمنشانه سخن ميگفت.
راه رفتن در تاريكي مطلق. در كوچههاي بي برق و شبهاي بيمهتاب. ميروم در دل سابات كه بترسم و از قدمي كه پيش ميگذارم كيف كنم. و باز بترسم و بترسم.
غمگين ميشدم اما رنج نميكشيدم. اين ملكوت من بود.
شادي تو مينوشم، كيمياي جان را
۱۳۸۵/۱۰/۲۷
باباي خوب
"بابا خيلي خوب بهم ياد ميدي اينجور كارا رو. باباي خوبي هستي از اين لحاظ. معلوماتت خيلي خوبه."
عين جمله جانور كوچكم وقتي نيمه شبي طرز كار كردن با اره مويي رو پرسيد و ظرف 3 دقيقه ياد گرفت. دلگرم كننده بود.
۱۳۸۵/۱۰/۱۸
ياد ايٌام - صمد، نخواهيم گريست!
دو ساعت تمام است كه كوچهها را، خيابانها را با دوچرخه ميگردم. بي هدف، بي آن كه بدانم چرا. حالا هم كه به خانه برگشتم و پيش پنجره نشستم، كم مانده بود كه گريه كنم. به خود گفتم: صمد، نخواهيم گريست.
چشمهايم از آب خالي شدند. محله ارمنيها را گشتم. به قصد راهم را طول ميدادم كه زياد در بيرون باشم. بيهدف بودم. شايد هم زياد بيهدف نبودم. شايد چيزي ميجستم و نمييافتم. چه چيزي؟ شايد دنبال زني، دختري، همدمي ميگشتم. شايد. از جلو دختران و زنان ارمني كه با پسرانشان و مردهايشان داشتند صحبت ميكردند ميگذشتم و دزدكي به صورت دختران نگاه ميكردم و پيش خودم ميگفتم و به خود تلقين ميكردم كه جلب توجه آنها را ميكنم و آنها حتما از سبيلهاي من تعجب ميكنند و شايد هم آرزوي همدمي مرا ميكنند.
چقدر احمقانه ... من احساس خودم را به آنها نسبت ميدادم ... من پيش خود شرمم ميآمد، يعني بد ميدانستم كه آدم برود، قصد كند كه در محله ارمنيها پرسه بزند ...
42/3/9 صمد بهرنگي
۱۳۸۵/۱۰/۱۷
كار خير
- خيلي حال ميده آدم اينطور بي دغدغه كاراي خيريه بكنه.
- هوممم ...
داشت فرت و فرت مدرسه و دانشگاه ميساخت.
- اينطوري كه پول آدم كم نميشه خيلي خوبه.
- اوهومم ...
اين كلمه خيريه رو كجا ياد گرفته پدسّوخته؟ sim city بازي ميكرد. يه ترينر هم پيشبندش اجرا كرده بود كه پولاش تموم نشه.
خوب بود همه شهردارا از sim city شروع ميكردن.
۱۳۸۵/۱۰/۱۳
ميشمارم برگهاي باغ را
پي كو لو از اين جهان رفت، در حالي كه مست بود.
و كنار آتش خيره نشسته بود.
و از اين آتش سيگارش را گيرانده بود.
۱۳۸۵/۱۰/۱۱
روسيه-قرن نوزده
"روسي مخلوق عجيبي است. مثل يك غربال هيچ چيز در او قرار نميگيرد و باقي نميماند. در جواني با حرص و آز هرچه تمامتر، خود را با هرچه دم دستش است پر ميكند و بعد از سي سالگي غير از يك آشغالدان كثيف و تيره از او چيزي باقي نميماند. براي خوب زيستن و مثل آدم زندگي كردن آدم بايد كار كند، با ايمان و علاقه كار بكند. اما ما، ما نميتوانيم اين كار را بكنيم. يك معمار همينكه يك جفت عمارت حسابي و آبرومند بنا كرد مينشيند و ورق بازي ميكند. تمام عمر قمار ميكند يا ممكن است جاي ديگر او را پشت صحنه تئاترها پيدا كرد.
روسيه كشور مردمان گرسنه و تنبل است. كشور مردماني است كه سيري ندارند. پر ميخورند و غذاهاي لذيذ ميخورند. مشروب خوارند، دوست دارند روزها هم بخوابند و در خواب خور و پف كنند. ازدواج ميكنند تا كسي را داشته باشند كه خانه آنها را اداره كند و رفيق و مترس دارند تا در اجتماع شهرت و مقام بدست بياورند. روانشناسي آنها مثل روانشناسي سگ است. وقتي كتكشان بزني به سختي زوزه ميكشند و به لانههاي خود فرار ميكنند و وقتي نازشان كني به پشت ميخوابند و لنگهايشان را به هوا ميكنند و دم تكان ميدهند."
تحقير دردناك و سردي در اين كلمات نهفته بود. اما هر چند تحقيرآميز بود ولي با افسوس و اندوه ادا ميشد.
او به تمام ساكنين درمانده و افسرده كشورش نظر مياندازد، با تبسمي محزون، با آهنگي ملايم و سرزنشي عميق، با دردي در دل و انعكاسي از آن درد بر چهره، با صدايي صميمي و زيبا به آنها ميگويد:
- دوستان من بد زندگي ميكنيد، اينگونه زيستن شرم آور است!
ماكسيم گوركي - چند خاطره از چخوف - ترجمه سيمين دانشور (در مقدمه كتاب دشمنان)
۱۳۸۵/۱۰/۰۸
پاستورال
تو خيابون جمهوري حوالي كافه نادري، يه كلينيك بود كه پله ميخورد ميرفت پائين. كنارش يه مطب بود سر نبش پاساژ. يه حاج آقايي كه مسئول اورژانس كلينيك بود داشت به دوتا دكتر جووني كه مال مطب سر پاساژ بودن ميگفت سرمون خيلي شلوغه، مريضاي غير اورژانسي رو شما ببينيد. من كه داشتم رد ميشدم گفتم من ميرم تو مطب. دكتر جوونه شروع كرد به شرح حال گرفتن.
- سرگيجه داري؟
- گاهي، به ندرت.
- تا حالا كاري كردي كه كسي رو آزار بده؟
- خوب ... آره.
- اين ساديسمه. شبا سرفه ميكني؟
- گاهي.
- تب داري؟
- تب؟ ... نه.
- همون ساديسمه.
يه نسخه بزرگ تو صفحه آ سه بهم داد كه فقط تو يه خط چيزي نوشته بود شبيه دي او تي.
- اين چيه؟
- اونو برا سرفه تون نوشتم.
- برا ساديسم چي؟
- نه، همون خوبه.
- دكسترومتورفان؟
- اين نسخه رو هم برا دفعه بعد. ما فقط با هم حرف ميزنيم. دارو خيلي مهم نيست. راستي، اينجوري ويزيتتون ميشه بيست و پنج هزار تومن. تازه همش حرف هم نيست. چن جلسه ديگه هم بايد بياين. گاهي فقط چند جمله.
لحنش مهربون شده. جيبامو ميگردم. معمولا پول زيادي توش نيست.
- فكر كنم يادم رفته پول بردارم.
- نگفته بودم؟ اِه .... بايد اول ميگفتم.
ته جيبم چند اسكناس مچاله پيدا كردم.
- من فقط دو هزار و پونصد تومن ميدم.
خواب مزخرفي بود. عوضش صبح جمعه زود بيدار شدم. يه خواب قشنگم قبلش ديدم كه نميگم.
۱۳۸۵/۱۰/۰۲
Endless story underneath
- ميشه كاري كني رو خوندن هر پست، موزيكِ خودشو پخش كنه؟ ميخوام شكيرا بزارم.
- نه، نميشه.
۱۳۸۵/۰۹/۰۵
اي سنگهاي كوه
۱۳۸۵/۰۸/۲۷
حسن حامد
سال هاي پايان دهه شصت گاهي از كنار بيلبوردهاي تئاتر شهر كه رد مي شدي اسم نمايشي را مي ديدي كه نويسنده، كارگردان، طراح صحنه و بازيگرش حسن حامد بود. اولين بار چون به اجراي سالن اصلي نرسيدم انتخابش كردم. نمايش هايش معمولا در سالن چارسو اجرا مي شد و صحنه طوري بود كه مي توانستي نفس هايش و دانه هاي عرق روي صورتش را بشماري. جواني نحيف با پوستي گندمگون و كشيده. يك مهربان پر حرف كه با همه وجودش براي تو بازي مي كرد. از آن بازي ها كه توي تاريكي سالن صورتت را خيس كند.
مجله فيلم را ورق ميزدم كه ديدم نوشته حسن حامد درگذشت. سالش يادم نيست، همانطور كه اسم آدمها در يادم نمي ماند. همان سالهاي شصت بود. همان موقع كه تازه آمده بود رفته بود. به قدر يك ربع صفحه درباره اش نوشته بود. نوشته بود مرحوم حسن حامد! تركيبي كه پذيرفتنش سخت بود. نوشته بود كه بر اثر پركاري و سرماخوردگي مرده. شبيه شوخي بود.
ديگر اسمي از حسن حامد نديدم.
چند بار خواب ديدم كه زن ميانسالي كه چند پشت بام آن طرف تر دارد رخت پهن مي كند و چادر گلدارش را دور كمرش گره زده به اتاق كوچك و شلوغ او در آن بالاخانه كه در زمستان تهران درش نيمه باز بود خيره شده و همينطور كه رخت ها را قبل از آويزان كردن مي تكاند به اندام تكيده حسن حامد خيره شده و با خودش فكر مي كند كه اين پسره لاغر دارد چه مي نويسد كه حواسش به سرفه هاي بي امان خودش نيست.
۱۳۸۵/۰۷/۱۴
البته سنه سي و نه، دونفر خيلي بود …
Nushazar dot de
به
Hylit dot net
رفته و وبلاگ را هم حذفش كرده است (يا من پيدايش نكردم). چكار مي شد كرد؟ در اينترنت فرشته اي به نام وب آركايو وجود دارد كه همه چيز را (تقريبا) ثبت مي كند و براي روز مبادا در بايگاني نگه مي دارد. مثلا مي توانيد ببينيد گوگل در سال 98 چه شكلي بوده است. يا سايت ياهو را در لباس سال 96 آن ملاحظه كنيد.
باري، مشكل اينجا بود كه مشاراليها زبان فارسي نمي فهميد و من مجبور شدم به جاي جستجوي خودكار، تمام آرشيو "با شما نيستم" را ورق بزنم و يادي از گذشته ها كنم تا برسم به "صابون بي گناهي". پيدا كردم و خواندم.
به فكرم زد آنرا اينجا بگذارم. مي ماند مسئله حق كپي. بالا و پايين صفحهي آن زمان و اين زمانش چيزي درباره حق كپي ننوشته است و اميدوارم منظورش آن باشد كه مي شود اين كار را كرد.
صابون بيگناهی
10 دسامبر 2001 م
در شهرهای آلمان اين موقع سال، در مهمترين ميدان شهر که اغلب محل تجمع مردم است، بازاری داير می شود به نام بازار کریسمس يا به قول آلمانی ها Weihnachtsmarkt
من امروز به بازار کريسمس رفتم. کريسمس جشن و عيد من نيست. ما در خارج از کشور عيد نداريم. در کريسمس اتفاقا بيشتر از اوقات ديگر سال احساس بيگانگی می کنيم و در نوروز هم که عيد ماست، مغازه ها و اداره ها باز است و شهر اصلا حال و هوای عيد ندارد و هوا هم متاسفانه اغلب بارانی است و سرد است و تا بهار هنوز راه درازی باقی است.
در بازار کريسمس ميان جمعيت می پلکيدم که ناگهان با تعجب ديدم مقابل يکی از دکه های چوبی آذين بسته عده ای صف کشيده اند. من رفتم ته صف ايستادم. به جستجوی چيزی نبودم و قصد نداشتم خريد کنم. با اين حال وقتی صف را ديدم، به دهها نفری که در صف ايستاده بودند پيوستم. حتی کنجکاو نبودم. در آن لحظه چاره ای نداشتم جز اين که در صف بايستم. نمی دانم برای تان چنين ماجرايی اتفاق افتاده است يا نه. اگر اتفاق افتاده باشد، شايد حال مرا در آن لحظه درک کنيد.
بيشتر کسانی که در صف ايستاده بودند از زنان و مردان پا به سن گذاشتهء کاتوليک بودند. از آنها که يکشنبهء هر هفته حتما در مراسم عشای ربانی شرکت می کنند. من با سی و هشت سال سن، در صف شايد از جوانترين آنها بودم.
در آن هوای سرد شايد يک ساعت، شايد هم بيشتر در صف ايستادم. از سرما پا به پا می شدم و منتظر بودم که نوبتم برسد. نمی توانستم از صف جدا شوم و به راه خود بروم. ديگران هم که در صف بودند، حال و روزشان بهتر از من نبود. برای مثال پيرزنی دو قدم آن طرف تر ايستاده بود. از سرما در خود فرورفته بود و زير لب چيزهايی نامفهوم می گفت. گاهی به پشت سر می نگريست، انگار که از کسی يا چيزی می ترسيد. عجيب اين بود که من در آن لحظه از نگاه پيرزن وحشت داشتم. پيرزن هر بار که برمی گشت، احساس می کردم مرگ در چشمان من می نگرد. پيرزن مرا به مرگ نزديک می کرد.
ساعتی گذشت و سرانجام نوبت به من رسيد. فروشنده مردی بود ميانسال و مهربان به نظر می رسيد. گفت: هوا سرد است، نيست؟
گفتم: بله. صف دراز است.
گفت: اما حالا نوبت شما شد. بفرمائيد.
و يک بسته صابون به دستم داد به نام صابون بيگناهی.
گفت: کاری از من برمی آيد؟
گفتم: نه. متشکرم.
گفت: پس روزتان به خير
خداحافظی نکردم. صابون بيگناهی قالب دستهای من بود. انگار صابون بيگناهی را برای دستهای من و برای تن من ساخته بودند. وقتی که از صف جدا شدم، يادم آمد که خداحافظی نکرده ام و پول صابون بيگناهی را نپرداخته ام. اما فروشنده پول طلب نکرده بود. احتمالا صابون بيگناهی رايگان بود. سرنوشت بود. تقدير بود.
به سرعت به خانه بازگشتم. در راه تمام مدت به اين فکر می کردم که صابون بيگناهی را به تنم بمالم و احساس سبکبالی کنم. صابون بيگناهی احتمالا مرا به کودکيم می پيوست.
اکنون صابون در حمام است. جلدش سبزرنگ است و با حروف درشت آبی رنگ به آلمانی اين دو کلمه به چشم می آيد: صابون بيگناهی! تا حالا ده بار شايد هم بيشتر به صابون نگاه کرده ام. اما دلم نمی آيد بازش کنم و تنم را با آن آشنا کنم. با اين حال همين که چنين صابونی هست، همين که اگر اين صابون با تن من آشنا شود، گناه اندک اندک به آب شسته می شود تا سرانجام به يک واژهء� بيگانه تبديل شود، اين واقعيت ها همه آرامبخش است. نگاه پيرزن هم البته هست. نگاه پيرزن آن روی ديگر سکه است. فکر می کنم اگر صابون بيگناهی را به تنم بمالم، ناگهان يک شبه پير می شوم. می ميرم. يک لحظه است. اما تا آن لحظه هنوز چند سالی وقت باقی است.
۱۳۸۰/۰۹/۰۷
يك روز كاري شلوغ را پشت سر گذاشتهبودم. دم غروب، سوار تاكسي. راننده ميانسال شروع به غرزدن از وضع اقتصادي بد مردم ميكند. من كه روز موفقي داشتم هوس پر حرفي ميكنم. برايش ماجراي مجروح شدن دست پسرم و برخورد بد كاركنان اورژانس را تعريف ميكنم. خيلي احساساتي ميشود:
- الله اكبر .... لاالهالاالله ...
و پشت بندش چند دشنام آبدار نثار بانيان احتمالي-تركيب سنت و مدرنيته-. چرا اينقدر هيجانزده همدردي ميكند؟ خيلي بازي را جدي گرفته. كمي بيشتر ادامه بدهم زارميزند. از خودم بدم آمد.بايد چيزهاي اميدواركننده گفت. به مغزم فشار ميآورم. او هنوز دارد مينالد. از بدبختيهايش، بيماري قلبيش، مخارج چهار دانشجويش، ... تمامي ندارد. ترجيعبندش هم توسل به امامها و فحشهاي ركيك به ... . چيزي براي تسكينش ندارم. ساكت ميمانم كه رها كند و خستهشود. چه نعمت بزرگي است خستگي. ميرسيم فرودگاه. او رهاشده، تشكر ميكند. از چسناليدنم حالم بهم خورد ...
حالا بايد چكار كنم؟ يك بيانيه سياسي/اجتماعي با يك مشت حكم كلي درباب ملت ايران و غيره و غيره؟ نه، من نيستم. آن مرد نيمپير كه ميناليد حتما با مسافر بعدي طور ديگري حرف خواهد زد و من هم با اين بلاگ، اين حياط خلوت شيشهاي كه خودم ساختهام و حالا ميترسم پايم را تويش بگذارم.
