۱۳۸۵/۱۱/۲۵

6410


"ارتفاع هواپيما مرتب كم مي‌شد و بايد هرچه سريعتر تصميم مي‌گرفتم. سرعت هواپيما زياد بود و ارتفاع كم. وقتي ايجكت كردم، كابين هواپيما رفت و كلاهم را با خودش برد. بند كلاه زير چانه‌ام وصل بود و تمام صورت و چانه‌ام را زخمي كرد و باعث شد فكم محكم به هم بخورد و دندان‌هاي جلويم شكسته شود. لحظه‌اي بيهوش شدم و زماني كه به هوش آمدم چترم باز شده بود و در بالاي سرم باد مي‌خورد و در ارتفاع 10 متري زمين بودم. هنگام فرود محكم به زمين خوردم و پاي چپم ضرب ديد. دندان‌هايم همه بيحس شده بود و خون از دهانم جاري بود. دفترچه يادداشتي كه با خودم داشتم بلافاصله درچاله‌اي در زير خاك پنهان كردم و بيحال به روي زمين افتادم. متوجه شدم شخصي زير بغل مرا گرفته و سعي دارد مرا از زمين بلند كند. چشم باز كردم. او لباس كشاورزان عراقي به تن داشت و مرتب به من مي‌گفت ماخوف! ماخوف! (نترس! نترس!)"


"... تعدادي انار به ما داده بودند. سهيلي مقداري از آنها را دانه كرد و به صورت سركه درآورد و از سيم‌ها دو قطب مثبت و منفي درست كرد و با تعجب لامپ با نور ضعيفي روشن شد. روشن شدن لامپ براي ما موفقيت بزرگي بود. ...با تهيه باطري آب اناري مجددا راديو به كار افتاد و مدت زمان بيشتري مي‌توانستيم از آن استفاده كنيم."


"من علي را همراه خودم داشتم. او مرا به اسم صدا مي‌زد و گويي با دوست خودش صحبت مي‌كند. سعي كردم با گفتن باباجان و پدرجان به او گوشزد كنم كه من پدر تو هستم و دوست دارم مرا پدر صدا كني."



ديشب "6410" رو خوندم. خاطرات حسين لشگري، خلباني كه 18 سال (6410 روز) اسير بوده. دو روز قبل از شروع جنگ اسير شده و آخر از همه آزاد ميشه. يعني 10 سال بعد از تموم شدن جنگ. خوندنش منو ياد خاطرات افگنيا كينزبورگ (سفري در گردباد) انداخت. زني كه سال‌ها در زندان‌هاي استالين اسير بود. بي در نظر گرفتن باورهاي سياسي، حس‌ها خيلي شبيه هم بود. تفاوت مهم اينه كه حسين لشگري هنوز زندس و بين ما زندگي مي‌كنه.


به نظرم زندان از احمقانه‌ترين اختراعات تمدنه.

[املاي نام افگنيا را طبق تحقيق سيدعباس محمدي اصلاح كردم]

منبع عكس: خبرگزاري مهر

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

ده فيلم ديدني

ده فيلم كه قصه‌اي متفاوت و نوآورانه دارند و به يك بار ديدن مي‌ارزند:

1 Memento, Christopher Nolan (2000)
2 Usual Suspects; the, Bryan Singer (1995)
3 Prestige, Christopher Nolan (2006)
4 Matrix; the, Andy Wachowski (1999)
5 The Truman Show, Peter Weir (1998)
6 Himmel über Berlin; Der, wim wenders (1987)
7 Groundhog Day, Harold Ramis (1993)
8 Eternal Sunshine of the spotless mind, Michel Gondry, (2004)
9 Legend of 1900; the, Giuseppe Tornatore, (1998)
10 Tootsie, Sydney Pollack (1982)

۱۳۸۵/۱۱/۲۳

نويز صورتي (لطفا با بستني وارد نشويد)

صداها و همهمه‌هاي درهم و برهم مثل صداي آبشار و جويبار يا صداي زمينه برفك تلويزيون يا صداي موتورسيكلت ماهيت بي‌نظم -وگاه آشوب‌ناكي- دارند. بعضي مثل شرشر آب رودخانه ملايم و آرام‌بخشند و بعضي مثل صداي موتورسيكلت نه.

اين نويزها هرچه طيف فركانسي شبيه تري به صداي انسان داشته باشند، به مدت طولاني تري قابل تحمل هستند. به عبارت علمي‌تر، اگر طيف فركانسي صدا از فركانس‌هاي كم به سمت فركانس‌هاي زياد نزولي باشد، يك نويز صورتي داريم كه طيفش شبيه صداي آدميزاد است (مثل صداي شرشر آب). در برابر، نويز سفيد (مثل صداي برفك تلويزيون‌هاي قديمي) در تمام طيف فركانسي دامنه‌اي تقريبا ثابت دارد و گوش‌آزار است.
همچنين موسيقي‌هايي كه مترونوم نزديك به ضربان قلب دارند آرام بخشند.

خوب، تا اينجا يعني كه شنوايي ما صداها را با معيار "ميزان شباهت به صداهاي آشنا" ارزش‌يابي مي‌كند. مي‌توان استدلال‌هاي مشابهي براي بقيه حواس هم پيدا كرد. پس:
اگر مي‌خوهي هيجان ايجاد كني، آشنايي‌زدايي كن.
بنابراين دانش كه آشنايي‌زدايي مي‌كند، هيجان‌آور و آرامش‌زدا است.
برعكسش اين مي‌شود كه مراسم، آئين‌ها، تقدس‌ها و هر چه كه آشنايي بدهد، آرامش‌بخش است. اين حربه‌ي قديمي بشر بوده در برابر همه چيز‌هاي ناشناخته‌اي كه از آن مي‌ترسيده. مرگ، بلوغ، ازدواج، كشتن و كشته شدن، ... همه آئين و تقدس خود را دارند.
به نظر من تاثير شبه داروها (پلاسيبو)، انرژي‌درماني و چيزهاي نظير آن هم به همين دليل است. آنچه كه اثر مي‌كند و حس بهبود را در ما به وجود مي‌آورد، همان احساس آشنايي است كه پس از اجراي هر مراسم و آئيني - البته به شرط اعتقاد- به دست مي‌آوريم.

خواندن لغت نامه در زندان

1. دانشكده ما باغچه اي از درختان كاج داشت. گوشه‌ي دنجي بود كه بچه‌ها براي كشيدن سيگار و گپ زدن مي‌رفتند. يك بار كه تنهايي رفته بودم به فكرم زد كه اگر آدمي كه مدت زيادي را در زندان انفرادي سر كرده يك لغت نامه بردارد و بخواند، چه احساسي از تصور معناي كلمه‌ها خواهد داشت. مثلا وقتي “دويدن” را ببيند در حالي كه نمي تواند در سلول كوچكش حتا به راحتي قدم بزند. از بعضي كلمه‌ها تنها يك خاطره‌ي گنگ در ذهنش زنده مي‌شود. بعضي كلمه‌ها احساساتش را به شدت بيدار مي‌كنند. و تلاشش براي درك بعضي از كلمه‌ها به هيچ جا نمي‌رسد. الان هم مي‌توانيد يك لغت نامه – به هر زبان – برداريد و احساس آن زنداني را كمابيش تجربه كنيد.


2. فكر مي‌كنم غناي افعال هر زبان به گستردگي دانش مردمان آن و همينطور زمينه‌هاي كاري آنها بستگي دارد. در زبان انگليسي كلمه‌هاي زيادي داريم كه مثلا ريشه در دريانوردي دارد. در زبان عربي تعداد زيادي از كلمه‌ها به شتر و زندگي در صحرا برمي‌گردند. فرهنگ ايراني اما يك فرهنگ گم شده است. ما براي بيان يك مفهوم – به ويژه يك فعل – گاهي مجبوريم از يك كلمه بيگانه يا يك تركيب چند كلمه‌اي استفاده كنيم. چند روز پش كه در لغت نامه دهخدا مي‌گشتم، چند تا از افعال فارسي را كه امروزه استفاده نمي‌كنيم يا كمتر استفاده مي‌كنيم يادداشت كردم. شايد جالب باشند:


وشتيدن: رقصيدن
هراشاندن: به قي وادار كردن
نوييدن:
نوحه كردن
نواريدن: نجويده فروبردن
نميدن: ميل كردن، توجه نمودن
نشليدن: چنگ زدن و آويختن به چيزي، تشبث
ناويدن: تلوتلو خوردن، نوسان
مخائيدن: پوشاندن و ناپديدكردن
گواشتن: هضم كردن
گاميدن: قدم زدن
كيبيدن: منحرف شدن
فسيبيدن: يدك كشيدن
فاژيدن: خميازه كشيدن
طراريدن: تفتيش و تفحص كردن
شمنغيدن: فاسد و متعفن شدن
شكهيدن: مضطرب شدن
شجيدن: سرمازده شدن
سرنگيدن: لباس پوشيدن
ستوهيدن: نفرت داشتن
ژكيدن: آهسته سخن گفتن زيرلب از روي خشم
ژكاريدن: لجبازي كردن
دنيدن: زمزمه كردن
خنيدن: مشهور شدن
خنجيدن: صداي نفس نفس از بيني هنگام آميزش
چرويدن: چاره جويي كردن
تويدن: برشته شدن
تاوستن: مقاومت كردن
تاسانيدن: خفه كردن
تائيدن: صبركردن
پوزيدن: معذرت خواستن
پناميدن: منع كردن
پساويدن: لمس كردن
بيوستن: استعفا كردن
بيوباشتن: بلعيدن
بخچريدن: با هم اتفاق كردن
اورنديدن: گول زدن
انگوشيدن: در آغوش كشيدن
امجختن: طمع كردن
اسكيزيدن: جفتك انداختن
آشكوخيدن: سكندري رفتن
آچاردن: چاشني به غذا زدن


پ.ن: مينيمال اُزمُسيس در گوشه بحر طويل خواندني است:

"يه روز يكي منو اورنديد و بعد هم مي‌خواست انگوش كنه! هر چي من اسكيزيدم و تاوستم اون بيشتر مي‌ژكاريد. آدم كيبيده‌اي بود كه منو مي‌پساويد و هي مي‌خنجيد. دلم مي‌خواست بتاسانمش و كاري كنم كه بهراشد. ولي او مي‌نشليد و مرا ياراي چرويدن نبود. او شمنغيده بود و من ستوهيده از او. در نهايت گوش او را بيوباشتم و او آشكوخيد و شكهيد. گوشش را تويدم و آچاردم و در كمال خونسردي گواشتم. او هم ژكيد و پوزيد و ناويده‌گر ولي تنها با يك گوش ، نوييد بحال خود و گاميد.
نفاژ پي‌كولو!ء
"

۱۳۸۵/۱۱/۱۷

اس ام اس هاي چيز

"به آسمان نگاه كردم ديدم تو چه ماهي، به ستاره نگاه كردم ديدم تو در قلب مني"

"يك گل زيبا را ديدم و به من گفت من زيبا نيستم، اوني كه دارد اين اس ام اس را مي خواند زيبا مي باشد"

 

اينا رو كه مي خونم بيني و ابروم چين ميافته و تصور ميكنم ناجوانمردانه سرشاخه‌ي يه شبكه اجتماعي تينيجري شدم.

۱۳۸۵/۱۱/۱۰

بشنو امشب قصه مي‌گويم

ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و ساقي شراب بر دانشمند عرضه كرد. ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشي و تندي آغاز كرد. شاه ساقي را گفت كه هين در طبعش آر. ساقي چندي بر سرش كوفت و شرابش درخورد داد الي آخره.

پادشاهه مست نشسته بود كه دانشمندي از راه مي‌گذشت:

پادشاهي مست اندر بزم خوش            مي‌گذشت آن يك فقيهي بر درش
كرد اشارت كش در اين مجلس كشيد    وز شراب لعل در خوردش دهيد
پس كشيدندش به شه بي اختيار         شست در مجلس ترش چون زهر مار

خوب، آدم فقيه و دانشمند باشه، اول بار كه تو مجلس شراب مي‌شينه حال بقيه رو مي‌گيره

عرضه كردش مي، نپذرفت او به خشم    از شه و ساقي بگردانيد چشم
كه: به عمر خود نخوردستم شراب         خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
هين بجاي مي به من زهري دهيد         تا من از خويش و شما زين وارهيد
مي نخورده عربده آغاز كرد                   گشته در مجلس گٍران چون مرگ و درد

اما ساقيٍ اهل فن، هر عبوسي رو از خماري درمياره

گفت شه با ساقيش اي نيك پي            چه خموشي؟، ده، به طبعش آر هي!
چند سيلي بر سرش زد، گفت گير          دركشيد از بيم سيلي آن زحير
مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ  در نديمي و مضاحك رفت و لاغ

خوب، دانشمند ما سرخوش و بشكن زنان، جيشش مي‌گيره و ميره گلاب به روتون دشّويي

شير گير و خوش شد، انگشتك بزد          سوي مبرز رفت تا ميزك كند

و اونجا يكي از خدمتكاراي ماهروي پادشاهو ميبينه

يك كنيزك بود در مبرز چو ماه                  سخت زيبا و ز قراناقان شاه
چون بديد او را دهانش باز ماند               عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
عمرها بوده عزب، مشتاق و مست         بر كنيزك در زمان در زد دو دست
بس تپييد آن دختر و نعره فراشت            بر نيامد با وي و سودي نداشت

استادٍ قصه‌گو، از تمثيل خمير و نانوا استفاده ميكنه

زن به دست مرد در وقت لقا                   چون خمير آمد به دست نانبا
بسرشد گاهيش نرم و گه درشت            زو برآرد چاق چاقي زير مشت
گاه پهنش واكشد بر تخته‌اي                  در همش آرد گهي يك لخته‌اي
گاه در وي ريزد آب و گه نمك                   از تنور و آتشش سازد محك
اين لعب تنها نه شورا با زنست              هر عشيق و عاشقي را اين فن است

حاصل اينجا اين فقيه از بي خودي          نه عفيفي ماندش و نه زاهدي
آن فقيه افتاد بر آن حورزاد                     آتش او اندر آن پنبه فتاد

اين تشبيه تقلاي دو بدن موقع رسيدن به اوج لذت به دست و پا زدن مرغ سربريده خاص مولاناي ماست:

جان به جان پيوست و قالب ها چخيد     چون دو مرغ سربريده مي‌تپيد

از طرفي، شاه هرچي موند ديد از دانشمنده خبري نيست، پا شد بره ببينه چه خبر شده

شه دراز و كو طريق بازگشت                انتظار شاه هم از حد گذشت
شاه آمد تا ببيند واقعه                         ديد آنجا زلزله‌ي القارعه
آن فقيه از بيم برجست و برفت             سوي مجلس جام را بربود تفت

شاه خون جلو چشاشو گرفته، اما دانشمند ما هم بي تدبير نيست:

چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر       تلخ و خوني گشته همچون جام زهر
بانگ زد بر ساقيش كاي گرم دار            چه نشستي، خيره ده در طبعش آر
خنده آمد شاه را، گفت اي كيا              آمدم با طبع آن دختر تو را
آنچه آن را من ننوشم همچو نوش         كي دهم در خورد يار و خويش و توش

دمش گرم. شاهٍ جرم پوش با تلرانسي بوده.
قصه سر اومد. اما نجواي مولوي باز خرق عادته:

ديگران را بس به طبع آورده‌اي              در صبوري چست و راغب كرده‌اي
هم به طبع آور به مردي خويش را         پيشوا كن عقل صبر انديش را

***

حاشيه: من شيفته تركيب سازي‌هاي مولويم: ستم‌پرداز، عقل صبر انديش، ...

۱۳۸۵/۱۱/۰۶

بريده‌خواني "قدرت"

- كنفوسيوس از دامنه كوه تايي مي‌گذشت و زني را ديد كه بر سر گوري زاري مي‌كند. استاد به سوي آن زن راند و آنگاه تسه‌لو را پيش فرستاد تا از آن زن سؤال كند. گفت: زاري تو به كسي مي‌ماند كه اندوه بر اندوهش افزوده باشند. زن پاسخ داد: چنين است. پدر شوهرم را ببري در اينجا كشت. شوهرم نيز كشته شد، و اكنون پسرم به همان طريق جان داده است. استاد گفت: چرا از اينجا نمي‌روي؟ زن پاسخ داد: اينجا حكومت ستمگري نيست.

- ... رهبر آن نوع موقعيت و آن نوع توده‌اي را خوش دارد كه براي توفيق او مساعد باشند. بهترين موقعيت خطري است كه آنقدر جدي باشد كه مردم از مقابله با آن احساس دلاوري كنند، ولي آن قدر وحشت آور نباشد كه ترس را بر آنها چيره سازد - مثلا موقعيتي مانند درگرفتن جنگ با دشمني كه قوي باشد ولي شكست ناپذير نباشد. يك ناطق زبردست وقتي كه مي‌خواهد حس جنگجويي را در مردم برانگيزد، دو لايه عقيده را به آنها تلقين مي‌كند: يك لايه‌ي سطحي، كه در آن قدرت دشمن را بزرگ جلوه مي‌دهد،‌تا وجود دلاوري بسيار ضروري شناخته شود، و يك لايه‌ي عمقي كه اعتقاد قطعي به پيروزي را در بر دارد. شعاري مانند "حق بر قدرت پيروز مي‌شود" هر دو عقيده را در بر مي‌گيرد.
آن نوع توده‌اي كه ناطق دوست مي‌دارد توده‌اي است كه پايبند عاطفه باشد نه تفكر، توده‌اي كه وجودش آكنده از ترس باشد و نفرت‌هاي ناشي از ترس. توده‌اي كه تحمل روش‌هاي كند و تدريجي را نداشته باشد، توده‌اي كه هم برآشفته باشد و هم اميدوار.

- فيلسوف بايد بر آن باشد كه تبليغات هر نوع غرض مفيدي را حاصل كند، اين غرض نبايد اين باشد كه عقيده‌اي را كه نادرست بودنش تقريبا مسلم است به خورد مردم بدهد، بلكه برعكس،‌بايد قدرت داوري را تقويت كند و شك عقلاني را، و توانايي سنجش ملاحظات متضاد را. و اين غرض وقتي حاصل مي‌شود كه در تبليغات رقابت برقرار باشد. فيلسوف جامعه را به قاضي تشبيه مي‌كند كه به طرفين دعوا گوش مي‌دهد، و عقيده دارد كه انحصار در تبليغات مانند اين است كه در يك محاكمه جنايي فقط دادستان يا فقط متهم حق حرف زدن داشته باشند. ... به جاي روزنامه‌هاي گوناگون كه هركدام مداع يك دسته خاص باشند و خوانندگان خود را به جزميت دعوت كنند، فيلسوف طرفدار يك روزنامه است كه همه‌ي دسته‌ها بتوانند در آن حرف خود را بزنند.

- نو آوران بزرگ اخلاق كساني نبوده‌اند كه بيش از ديگران مي‌دانسته‌اند، كساني بوده‌اند كه بيش از ديگران آرزو داشته‌اند، يا به عبارت دقيق‌تر، كساني بوده‌اند كه آرزوهاشان غير شخصي‌تر و شامل‌تر از افراد عادي بوده‌است.

- كيش پهلوان پرستي ملتي از مردمان بزدل پديد مي‌آورد. اعتقاد به پراگماتيسم اگر گسترش يابد به حكومت زور برهنه مي‌انجامد كه ناخوشايند است. بنابراين پراگماتيسم به حكم معيارهاي خودش غلط از آب در مي‌آيد. زندگي اجتماعي اگر بخواهد آرزوهاي اجتماعي را برآورد بايد بر اساس فلسفه‌اي استوار شود كه از عشق به قدرت بر نخاسته باشد.

- اكنون مي‌توانيم درباره اخلاق قدرت به برخي نتايج برسيم.
هدف نهايي كساني كه قدرت دارند ( و همه ما اندكي قدرت داريم) بايد افزايش همكاري اجتماعي باشد، نه در يك گروه از مردم بر ضد ديگري، بلكه در همه نژاد بشر. بزرگترين مانع در راه اين هدف امروزه وجود احساسات غير دوستانه و تمايل به برتري است. اين گونه احساسات را مي‌توان يا مستقيما به وسيله ديانت و اخلاق كاهش داد، يا به طور غير مستقيم با از ميان بردن شرايط سياسي و اقتصادي خاصي كه اكنون آتش آن احساسات را دامن مي‌زنند - به ويژه رقابت بر سر قدرت ميان دولت‌ها، و رقابت وابسته به آن ميان صنايع ملي بزرگ. هر دو شيوه مورد نياز است: يكي جاي ديگري را نمي‌گيرد، بلكه هر دو مكمل يكديگرند.

- اگر جهان در آينده نزديك ميان كمونيست ها و فاشيست ها تقسيم شود، پيروزي نهايي نصيب هيج كدام نخواهد شد، بلكه نصيب كساني خواهد شد كه شانه ها را بالا مي‌اندازند و مانند كانديد، قهرمان ولتر، مي‌گويند: "اين مطلب خوب بيان شده، ولي ما بايد باغچه‌مان را شخم بزنيم."حد نهايي قدرت ايدئولوژي را ملال و خستگي و راحت طلبي معين مي‌كنند.

قدرت - برتراند راسل (1938) - ترجمه نجف دريابندري (1361)

۱۳۸۵/۱۱/۰۵

رعايت حال بانوان؟

از راهنماي يك هتل در تهران:


باز نويس: لطفا براي رعايت حال بانوان از ورود با پيژاما و زيرپوش در سالن هتل و راهروها خودداري فرمائيد.

"رعايت حال بانوان" در جمله بالا دقيقا يعني چه؟

۱۳۸۵/۱۰/۳۰

If U wanna change …

Five things not to do if you want to be a nobel prize winner:

1. Do not allow yourself to be trapped by your past experiences
2. Do not allow yourself to become overly attached to any authority
3. Do not hold on to what you don't need
4. Do not avoid confrontation
5. Do not forget your spirit of childhood curiousity

Leo Esaki (Japanese physics noble prize winner)

۱۳۸۵/۱۰/۲۹

آموزه‌هاي پسر سينا (4) - قطرب، بيماري بهمن ماه

قطرب نوعی از بیماری مالیخولیا است که اکثرا در ماه دوم زمستان روی آورد. کسی که به این بیماری گرفتار می‌شود از هر زنده ای متنفر و گریزان است. به سوی گورستان و جای مردگان می‌رود و به کسی که بخواهد او را غافلگیر کند هجوم می‌آورد. شب‌ها پیدا می‌شود، روزها خود را از چشم مردم پنهان می‌سازد و نمی‌خواهد با کسی روبرو شود. در یک جای هیچگاه یک ساعت آرام نمی‌گیرد. دائما در حرکت است و پیاده‌روی می‌کند و خودش نمی‌داندبه کجا می‌رود و چرا می‌رود. از مردم حذر می‌کند. و گاهی می‌شود که از بیهوشی این حذر را هم از دست می‌دهد و کمتر حس می‌کندکه چه چیز را می‌بیند. با این همه بسیار بی آزار است، اخمو است. اندوهگین است، رنگ زرد، زبان خشک، تشنه، بر ساق‌هایش قرحه‌ها بروز می‌کنند که خوب نمی‌شوند. سبب قرحه‌ها تباهی ماده سودائی و زیادحرکت دادن پا است که مواد به ساق‌هاپائین می آید. و به ویژه که بیمار همواره در لغزش و به سر درآمدن است و پایش به چیزهائی برمی‌خورد یا سگ او را گاز می‌گیرد. بیمار چشمش کم سو، خشک و بی اشک است. چشم گودرفته و سبب، خشک مزاجی چشم است.

قطرب نام حشره‌ای است که بر روی آب‌ها در حرکت دائمی است. و بدون ترتیب و نظام حرکات مختلف می‌کند. در آب غوطه می‌خورد و فورا بالا می‌آید و فرار می‌کند. بعضی می‌گویندحشره دیگری است که هیچ نمی‌آساید. برخی عقیده دارند که قطرب غول نر است و جمعی گفته اند: گرگ موریخته راقطرب گویند.

اگر این بیماری را قطرب نامیده اند به عقیده من برای شباهت بیمار به آن حشره آب پیما یا به حشره دائم الحرکت دیگر است. زیرا بیمار در گریز است و گریزش بدون ترتیب صورت می گیرد. بطور مختلف راه می‌رود و تو گوئی از ترس کسی می‌گریزد. از بس فراموشکار می‌شود نمی‌داند چکار می‌کند و به کجا رو می‌نماید و به هرکسی برخوردکرد رم می‌کند و مسیر خود را تغییر میدهد و می‌گریزد.

معالجه :
خوراک‌های خوب و حمام رطوبت بخش مفید است. باید بخوابد تا مزاجش معتدل گردد. علاج رئیسی این بیماری خواب زیاد است. گاهگاهی سس صغیر بخورد تا آرامش یابد و از تفکر دست بردارد. اگر معالجه به وسیله داروها فایده نبخشید، باید او را بیازارند و بر سرش بزنند و گونه‌اش را سیلی زنند و جاندانه‌اش را داغ کنند حتما افاقه حاصل می‌شود. هرگاه بیماری بازگشت کتک کاری و داغ گذاری نیز بازگردد.

قانون - ابن سينا