‏نمایش پست‌ها با برچسب فيلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فيلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶/۱۲/۱۰

There will be blood

ديشب ديدمش. به نظرم از سه فيلم مطرح ديگر 2007 يعني No country for old men ، Michael Clayton و Atonement سرتر بود.
فيلم قصه‌ي مردي كارآفرين است كه با فريب روستائيان و معامله با كشيش جوان كليسا زمين‌هاي نفت‌خيز را تصاحب مي‌كند. جنبه‌ي جالب فيلم براي من، احساس دوگانه‌اي است كه جامعه معمولا نسبت به چنين آدم‌هايي دارد. آن‌ها را به‌خاطر ثروت و رفاهي كه ايجاد مي‌كنند محترم مي‌شمرد، در عين حال بي‌قيدي آن‌ها را نسبت به هنجارهاي مرسوم برنمي‌تابد. مگر براي ايجاد تغيير راه ديگري هم هست؟

***

راستش از بيان دنيل (Daniel Day-Lewis) خيلي خوشم آمد. بين اين صداهاي شلخته كه انگار مد روز است، يك صداي گرم و تئاتري شنيدني است. خطابه‌اي را كه براي جلب همكاري روستائيان ايراد مي‌كند بشنويد:

صدايش (و تا حدي سيمايش) مرا ياد مونولوگ احمد آقالو در نمايشنامه‌ي ازدواج آقاي مي‌سي‌سي‌پي1 مي‌اندازد. احمد آقالو در آن نمايش نقش كنت بودو فن اوبرلوهه سابرنزي (Graf Bodo von Überlohe-Zabernsee) را بازي مي‌كرد، عاشق آواره‌ي آس و پاسي كه از ميان پرده‌ي بسته بيرون مي‌آمد و فارغ از جريان طبيعي داستان، نويسنده را از خجالت درمي‌آورد.

حيف كه از اين تئاترها هيچ ويديويي در دسترس نيست.

منبع عكس

1. «ازدواج آقاي مي‌سي‌سي‌پي» اثر فردريش دورنمات به كارگرداني حميد سمندريان- 1368

۱۳۸۶/۱۱/۲۶

لكنت

از پست‌هاي قبلي معلوم است كه افتاده‌ام روي فيلم ديدن. اولويت را به فيلم‌هايي داده‌ام كه به خاطر شهرت‌شان رغبت نكرده بودم ببينمشان. خوب، اين بيماري قديمي من است.
ديشب راننده تاكسي اسكورسيزي را ديدم. قصه‌ي جواني (رابرت دنيرو) كه بعد از خدمت سربازيش در ويتنام، راننده‌ي تاكسي مي‌شود و يكسره شيفت شب كار مي‌كند. او پس از شكست در عشق خياليش، براي پركردن زندگي دست به خشونت مي‌زند.
فيلم پايان ابلهانه‌اي دارد. اما خوش ساخت است. سكانس گفتگوي دنيروي مستاصل با همكار كهنه‌كارش در يك خيابان پائين، به نظرم جالب بود. متن اصلي را اينجا كپي مي‌كنم (مي‌بخشيد كه ترجمه نمي‌كنم). گفتگو با پرسش دنيرو شروع مي‌شود.

-Can I talk to you for a second?
+Yeah

-I know you and I ain't talked too much, you know. But ... you've been around, so....
+Sure, that's why they call me the Wizard.

- I got... It's just that I got a.... I got a....
+Things got you down?

- Yeah, happens to the best of them. Yeah, they got me real down...real down. I just want to go out... and you know, really ... really ... really do something.
+Taxi life, you mean?

snapshot20080215173139

- Yeah ...No, it's.... I don't know... I just want to go out.... I really ... I really want to.... I got some bad ideas in my head ... I just ...
+ Look at it this way ... A man takes a job, and that job...you know, that becomes what he is. You know, like....you do a thing, and that's what you are. I've been a cabbie for 17 years. Ten years at night. And I still don't own my own cab. You know why? Because I don't want to. That must be what I want. To be on the night shift, driving somebody else's cab. You understand?
You get a job, you become the job. I mean ... One guy lives in Brooklyn, one guy lives in Sutton Place. You get a lawyer,  another guy's a doctor. Another guy dies, another guy gets well... you know ... and people are born. I envy you, your youth.
Go out and get laid. Get drunk ... you know ... Do anything. You got no choice, anyway. I mean, we're all f*cked. More or less ... you know ...

snapshot20080215173023

-I don't know. That's about the dumbest thing I ever heard of.
+It's not Bertrand Russell, but what do you want? I'm a cabbie ... you know .. I don't even know what the f*ck you're talking about.

- I don't know... maybe I don't know either.
+ Don't worry so much. Relax, killer, you're gonna be all right. I know. I've seen a lot of people...
...and I know.

- Okay. Thanks, man. Yes, you know...
+ You're all right... you're all right.

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

قطار لنين

جند هفته پيش فيلم قطار لنين را از تلويزيون ديدم. اين طور فهميده مي‌شد كه اروپائيان (به ويژه آلمان‌ها) به لنين كمك مي‌كنند تا براي برپايي انقلابي در روسيه به پتروگراد برسد.

اگر كمي با مدل توطئه نگاه كنيم، هشياري سياستمدارانه‌ي اروپائي‌ها دو مشكل بزرگشان را به بيرون مرزهايشان صادر كرد. خطر انقلاب كارگري را به روسيه فرستادند و مشكل يهودي ستيزي را به فلسطين.

اما تلنگر مهم‌تري كه فيلم به ذهن من زد چيز ديگري بود. كارگردان به خوبي در كاريزمازدايي از شخصيت لنين موفق بود. در فيلم مي‌ديديم كه لنين با اينسا -يكي از همرزمانش- رابطه‌ي افلاطوني دارد كه در دوران تبعيد شكل گرفته. همسر لنين يك سال از او بزرگ‌تر و اينسا پنج سال از همسر لنين كوچك‌تر است. قرار دادن هر سياستمداري در يك تثليث عشقي، او را از كاريزما ساقط مي‌كند.

نمونه‌هاي ديگر اين تثليث را به ياد آوردم: كلينتون، ماندلا، آينشتين، مهاجراني، چاپلين، ... . پس ارتباطي با فرهنگ ندارد. بايد مرتبط با جنبه‌هاي بيولوژيك آدمي باشد.

ميلر و كانازاوا مقاله‌اي بسيار خواندني درباره‌ي رويكرد بيولوژيك به رفتار انسان نوشته‌اند (+). آن‌ها مي‌گويند آنچه كه آن را بحران ميانسالي مي‌ناميم، ربطي به سن و سال مرد ندارد، بلكه با نزديك شدن يائسگي و نازايايي زن شتاب مي‌گيرد. در اين دوران مرد به دنبال زني ديگر مي‌رود تا باروري خود را تثبيت كند. به اين ترتيب، مرد 50 ساله‌اي كه يار 25 ساله مي‌گيرد، بحران ميانسالي را تجربه نخواهد كرد. همچنين مرد ميانسالي كه يك اتومبيل اسپورت قرمز مي‌خرد، براي آن نيست كه ياد جواني كند بلكه مي‌خواهد زن جواني را با نمايش زرق و برق خود جلب و جايگزين همسر يائسه‌اش كند.
خوب، شايد ساده‌انگاري باشد كه بگوئيم لنين انقلاب اكتبر را با انگيزه‌ي تصاحب اينسا آغاز كرد، هر چند عاري از حقيقت هم نيست.

گرچه تمايل مردان به تصاحب تعداد هرچه بيشتر زنان طبيعي است و در ديگر پستانداران هم قابل مشاهده است، اما مثل بسياري از ديگر تمايلات طبيعي، با الزامات تمدن كنوني بشر تضاد دارد.

۱۳۸۵/۱۲/۱۹

نامه‌هايي از ايوو جيما


- ايستوود نماد آمريكايي خوب است. هم بزن بهادر فيلم‌هاي وسترن بوده، هم از وقتي كارگردان شده روشنگرانه درباره‌ي چيزهايي كه ديگران بيان نمي‌كنند حرف مي‌زند، هم مي‌تواند جمله‌هاي طولاني يك موسيقيدان كهنه كار ايتاليايي در مراسم اسكار را همزمان خلاصه و ترجمه كند، هم بلند قد است، هم سردبير كايه دو سينما دوست دارد فيلم‌هايش را ببيند و هم خيلي محاسن ديگر دارد.
- بالاخره از خجالت ناصرالدين شاه درآمدم و فيلم را ديديم (+). زبان اصلي فيلم ژاپني است. كلي گشتم تا يك زيرنويس قابل فهم از آن پيدا كنم. اولين چيزي كه پيدا كردم از ترجمه‌هاي گوگل هم بدتر بود. - ژاپني‌هاي فيلم ايستوود موجوداتي هستند عموما كانا، كه براي افتخار امپراتوري مي‌جنگند. شنيده‌ام پس از باخت ژاپن در جنگ، امپراتور هيروهيتو را واداشتند در راديو اعتراف كند كه يك بشر عادي است. بين ژاپني‌هاي فيلم فقط دو نفر آدم نيمچه عاقل هست. يك كلوچه‌پز كه به زور به جبهه كشانده‌اندش و به خانواده‌اش قول داده به هر قيمتي سالم برگردد و يك ژنرال كه تحصيلاتش را در آمريكا گذرانده.
- چرا ايستوود امروز دارد درباره‌ي جنگ شصت و چند سال پيش آمريكا و ژاپن حرف مي‌زند، آنهم از زبان ژاپني و نه آمريكايي؟ شايد او دارد چيزي را مي‌گويد درباره‌ي امروز آمريكا و جنگ. چيزي كه شايد نتوان به صراحت بيانش كرد.اختلاف عميق من با كارگردان فيلم آنست كه او از "خوب، بد، زشت" تا "دختر ميليون دلاري" تا "نامه‌هايي از ايوو جيما"، صرف جنگ و مبارزه را يك بازي شرافتمندانه و افتخارآفرين مي‌بيند و من آن را نتيجه‌ي ناگزير حماقت بي‌پايان بشري.

۱۳۸۵/۱۲/۰۴

درباره‌ي اسكار امسال و رده‌بندي imdb

- بسياري از فيلم‌هاي خوبي كه ديده‌ام اسكاري نبوده‌اند. نوع دسته‌بندي جوايز اسكار طوري است كه بيشتر به قالب زيبا و تكنيك مي‌پردازد تا محتوا. دقيق‌تر بخواهم بگويم، تعادلي ميان قالب و محتوا برقرار نيست. ضمن آنكه به طور طبيعي بر فيلم‌هاي هاليوود متمركز است.

- رده بندي imdb از اسكار هم بدتر است. اين رده بندي بر اساس راي اعضاي سايت است. البته عضويت در سايت براي همه آزاد است. تحليل ابتدايي من از رده بندي imdb اين است كه يك فيلم با خشونت بي‌پروا كه دست‌كم يك ارتباط رمانتيك داشته باشد شانس بيشتري براي خوشامد جامعه فيلم بين دارد. فيلم‌هاي اكشن تقريبن هميشه پرفروش و پربيننده‌اند و صرف نظر از استثناهاي انگشت شمار، هميشه يك دلبر وجود دارد كه انگيزه و الهام‌بخش قهرمان براي جنگيدن و اصلن زندگي كردن است.
در برابر، فيلم‌هايي كه حاوي س‌ك‌س بي‌پروا باشند يا تدوين پيچيده‌اي داشته باشند از اين شانس محرومند. امريكا قصه‌هاي مردم جهان را مي‌خرد و در كارخانه هاليوود آن‌ها را به روياي آمريكايي تبديل مي‌كند. مفت چنگش.

- از بين فيلم‌هاي مطرح امسال اين‌ها را ديدم (با يك استثنا):
      Departed
      Pan's Labirent
      Prestige
      Babel
      letters from Iwo Jima

- babel يك فيلم انسان‌گراست. تدوين خوبي دارد كه قصه را در چهار كشور آمريكا، مكزيك، مراكش و ژاپن به هم مي‌پيوندد. قسمت ژاپنش به نظر من كمي نچسب بود. فيلم به شدت مرا به ياد Crash انداخت. با همان تم. بنابراين ايده مركزي فيلم اوريجينال نيست اما توي اين فضاي ضد تروريستي، به نوعي نماينده خوبي براي تفكر سياسي هاليوود است. در يك عبارت "جنگ خير و شر بدون جنگ آدم با آدم". روياي محال. در نهايت انگار اين آمريكايي‌ها هستند كه هميشه درك بهتري از واقيت دارند. پس هنوز جهان‌گرايي آمريكايي با واقعيت فاصله دارد.

- Pan's Labirent دو قصه همزمان دارد. يكي افسانه جن و پري است كه جلوه‌هاي ويژه و ديالوگ‌هاي پرداخت شده خوبي دارد و ديگري نبرد ارتش اسپانيا و انقلابيون سرخ. داستان دوم به نظر من احمقانه و خيلي سياه و سفيد است. بدي مطلق دربرابر خوبي مطلق. اين دكتر شهيدش در يك كلمه مرا كشت. با اين همه فيلمي ديدني است. به ميميك بازيگر نقش مرسدس يك اسكار تقديم مي‌كنم.

- Departed يك پدرخوانده ديگر. از خشونت بي‌دليل اين جور فيلم‌ها كه بگذريم، پايان‌بندي عجولانه‌اي داشت. فيلم انقدر جذاب هست كه تا پايان تماشاچي را علاقه‌مند و تشنه نگهدارد.

- Prestige اصلن به خوبي ممنتوي كريستوفر نولان نيست. متاسفانه كسي كه كمي الكترومغناطيس بداند، از ايده غيب شدن شعبده‌باز خيلي لذت نمي‌برد. اما فكر مي‌كنم به قول قديمي‌ها پيام اخلاقي فيلم (!) قرباني شدن بازيگر روي صحنه به خاطر مسحور شدن تماشاچي بود. شبيه اين ايده كي‌ير كگارد كه مي‌گفت از شاعر نخواهيد شعر بگويد. شعر گفتن شاعر شبيه رفتن روي يك تشت داغ است، تو از رقص و جست و خيزش لذت مي‌بري غافل از اين كه او دارد زجر مي‌كشد. (نقل به مضمون). خوب، اين هرچند يك ايده ذاتن مسيحي است اما با كمي تخفيف مي‌توان به وبلاگ نويسان عزيز هم تسريش داد.

- The Queen را نديدم. نمي‌خواهم هم ببينم. انگار هميشه يك فيلم اشرافي بايد بين فيلم‌هاي هاليوود باشد. به من چه.

- اما letters from iwo jima. يك توضيح كوچك مي‌خواهد. ناصرالدين شاه در روزنگار سفر فرنگش كه يك جور وبلاگ اوست، مي‌نويسد[باز هم به مضمون] امروز رفتيم كليساي فلان و موزه بهمان و باغ كذا را ديديم و خوب بود و چه و چه. ليكن الان كه داريم اين ها را مي‌نويسيم نه باغ رفته‌ايم نه كليسا و نه موزه. اما از باب ضيق وقت مساعده [پيشاپيش] روزنامچه مي‌نويسيم.
بله، فيلم را هنوز نديده‌ام. اما تجربه‌هاي فيلم‌سازي ايستوود جالبند. او بيشتر به حوزه‌هايي نزديك شده كه ممنوعه شمرده مي‌شوند. اگر حدسيات من درباره پروپاگاند فيلم غلط باشد، دوباره درباره‌اش خواهم نوشت.

خوب. جايزه‌ي من اهدا مي‌شود به بابل بخاطر اينكه توي اين هير و وير خونريزي فرزندان آدم، يك قدم كوچك به پيش است.

نتيجه‌گيري‌هاي دور:
1- اگر بين قرباني كردن حيوانات در دوران زندگي قبيلگي بشر و خشونت انسان در برابر انسان در تمدن امروز بخواهم انتخاب كنم، اولي را راه بهتر و عاقلانه‌تري براي فرونشاندن خشم مي‌دانم.
2- آيا فيلم ديدن تخيل ما را تحريك و تقويت مي‌كند يا ما فقط رويا پردازي خود را outsource كرده‌ايم؟

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

ده فيلم ديدني

ده فيلم كه قصه‌اي متفاوت و نوآورانه دارند و به يك بار ديدن مي‌ارزند:

1 Memento, Christopher Nolan (2000)
2 Usual Suspects; the, Bryan Singer (1995)
3 Prestige, Christopher Nolan (2006)
4 Matrix; the, Andy Wachowski (1999)
5 The Truman Show, Peter Weir (1998)
6 Himmel über Berlin; Der, wim wenders (1987)
7 Groundhog Day, Harold Ramis (1993)
8 Eternal Sunshine of the spotless mind, Michel Gondry, (2004)
9 Legend of 1900; the, Giuseppe Tornatore, (1998)
10 Tootsie, Sydney Pollack (1982)