پستو
اندیشههایی كه فراموش میشدند
۱۳۸۸/۱۲/۱۴
دوزخآشامی
›
لاف بود. هیچگاه عقل ذوالفنون نخوابید. بهانهای بود برای عقل در برابر خلق و خویش. که گریه را به مستی بهانه کند. که مست شود و ...
۱۴ نظر:
۱۳۸۸/۱۲/۰۸
دویدم و دویدم
›
بالاخره بر تنبلی مزمنم غلبه کردم و بعد از مدتها تن به ورزش دادم. نتایجش انقدر برایم هیجانانگیز و لذتبخش بود که … دربارهاش بنویسم. اول...
۵ نظر:
۱۳۸۸/۱۱/۰۶
یک بند مخنث
›
روایت من از منشور حقوق آدمی یادتان است؟ خیلی وقت است میخواهم بندی به آن اضافه کنم. حالا میکنم: - هر کس حق آزادی عدم بیان دارد. هر آد...
۳ نظر:
۱۳۸۸/۱۰/۱۶
Et cetera, et cetera
›
The King and I - 1956 - So many English books l read introduce strange idea... ...of love, et cetera, et cetera, et cetera. +...
۴ نظر:
۱۳۸۸/۰۹/۲۳
ژلاتینی
›
کنار جوانی که موهای ژلاتینی داشت نشستم. … داشت روزنامه میخواند و موبایلش را محکم در دستش فشرده بود. جواب سلامم را نداد. من هم مشغول یاددا...
۵ نظر:
۱۳۸۸/۰۹/۲۱
پیکولو! مینویسیم
›
مدتی است نمینویسم. اینطور که میبینم، خیلی از وبلاگهایی که فیدشان را دنبال میکنم هم دیر به دیر مینویسند. قسمتی برمیگردد به بیقاعدگی و...
۴ نظر:
۱۳۸۸/۰۳/۲۹
هق
›
پسرک از آسیای شرقی نبود. نفسش میزد. همانطور که یکی سینش میزند، یکی شینش میزند. لهجهی نفس کشیدنش طوری بود که اگر میشنیدی، برمیگشتی ببین...
۱۳۸۷/۰۹/۲۸
بادبادكم تا كجا رفته؟
›
امروز دست جمعي رفتيم پارك و بادبادك هوا كرديم. خيلي كيف داشت. باد ملايمي ميآمد و بادبادك ما تا سقف آسمان بالا رفته بود. اين عكس را همسرم...
۱ نظر:
۱۳۸۷/۰۹/۰۲
مرثيهاي براي يك رؤيا
›
يك نوشتهي اين وبلاگ دربارهي يك قرص مخدر، چهار برابر همهي ديگر پستهايم در تمام مدت هفت سالي كه اين وبلاگ وجود داشته، بازديدكننده داشته ا...
۱۳۸۷/۰۸/۲۶
به خيابان رفتم، عشق باريده بود
›
دير ميروم خريد. در حد وظايف همسرداري يا تفنن يا اجبار. انقدر كه هر بار انگار به شهر تازهاي ميروم. مغازهها و دكورها و آدمها عوض شدهاند ن...
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب